به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیاست خارجی» ثبت شده است

۹۳/۰۵/۲۱


یا: «ژولیای مقاومت»

جولیا پطرس جولیا بطرس ژولیا پطرس Julia Boutros

 

یکم: «ژولیا پطرس کیست؟»

خانم ژولیا پطرس (جولیا بطرس _ Julia Boutros)  خواننده‎ی مسیحی‎مذهبِ اهل لبنان است. او امروز نه‎تنها در لبنان، نه‎تنها برای کشورهای عرب‎زبان، بلکه برای بسیاری از پی‎گیرانِ جدیِ موسیقیِ در سراسر جهان و همچنین تمامِ اهل‎حق، غربا، هیئتی‎ها و قلندران این کهکشان، نامی ارزشمند و ستاره‎ای درخشان است.

پیش از اینکه پاسخِ این پرسش را ادامه بدهم بگذارید پرسش دیگری را مطرح کنم:

 

دوم: «وضعیتِ موسیقی در ایران چگونه است؟»

موسیقیِ بومی و باستانی‎مان را که خیلی وقت است به موزه فرستاده‎ایم و آخرین بازماندگانش را هم به زودی خواهیم کشت. در مجموع اکثریتِ غالبِ موسیقیِ پاپ امروز ما مشتی اشباه‎الرجالِ ولارجالِ بینی‎وگونه عمل‎کرده و بی‎سبیل‎اند که نخستین اجراهایشان را در کنار دبیرستان‎های دخترانه آغاز کرده‎اند و هم‎اکنون آنقدر در چهره و حنجره از جنسیت خود دور شده‎اند که اگر پس‎فردا نیروانتظامی ایشان را در وضع نامناسبی با یکی از اُناث ببیند، نه به جرمِ دختربازی، که اشتباهاً به همان جرمی دستگیرشان می‎کند که مجازاتش عذابِ قومِ لوط است.

حال از این قومِ مخنث چه برمی‎آید؟ آیا این‎ها می‎آیند و می‎توانند برای اسلام یا اهل‎حق یا مبارزه یا جوانمردی یا دفاع از مظلوم یا... زهی! این بندگانِ خدا  امروز دیگر دیدنِ سیمایشان هم مفسده و ریبه دارد چه رسد به صوتشان.

موسیقی سنتی‎مان هم پس از مرگِ کسایی و ذوالفنون و لطفی دیگر دارد آخرین نفس‎هایش را می‎کشد. بیشتر یا تصنع و ادای نوآوری (و حرکت به سوی «پاپ») است یا ادعا و تقلیدِ کار قدما (آفرینشِ «ملال»). حتی مخاطبانشان هم بیشتر کسانی‎اند که دوست دارند حس کنند آدم‎های فاخری‎اند و به موسیقیِ فاخری گوش می‎دهند. اجتماعی‎ترین کارهایشان بر اساسِ شعرهای دهه چهل و پنجاه است. یعنی چهل‎پنجاه سالی از جامعه خودشان عقب‎اند. اسم خدا و پیغمبر را هم با قوی‎ترین موتورهای جست‎جو نمی‎توانید در کارشان پیدا کنید. می‎گویید نه؟ این شما و این شجریان: «این‎ها {جمهوری اسلامی} هرگز با هنر کنار نمی آیند، هرگز و هرگز، همچنان که در طول ۱۴٠٠سال با هنر کنار نیامدند{اسلام}» (مصاحبه با بی‎بی‎سی)

 

سوم: «ژولیای مقاومت»
یا «ژولیا پطرس دقیقا کیست؟»

در طی مجموعه حملات اسرائیل به لبنان و مخصوصا در جنگ ۳۳روزه خیلی از هنرمندان از لبنان فرار کردند. رفتند آنجایی که بتوانند هنرشان را عرضه کنند! بعضی‎هایشان هم برای انجام فعالیت‎های بشردوستانه جذب سازمان ملل شدند! اما ژولیا در لبنان ماند. همه می‎دانیم «صرفا عاشقانه خواندن» آسان‎ترین، رایج‎ترین و بی‎هزینه‎ترین کار برای خوانندگان است. اما ژولیا اجتماعی هم خواند، برای کشورش هم خواند، برای مبارزه با دشمنانِ سرزمینش هم خواند. نه الآن یا در جنگ ۳۳روزه. از خیلی قبل‎تر. ژولیا از جوانی و نوجوانی آهنگ‎های ضداسرائیلی می‎خواند. و می‎دانیم که اسرائیل خیلی خطرناک‎تر و جدی‎تر از دیگران در حذف دشمنانش عمل می‎کند. آن هم دشمنان موثر، آن هم دشمنانِ فلسطینی و لبنانی که بغل گوششان‎اند. با اینحال ژولیا پطرس آهنگ‎های زیادی را برای کشورش خواند. خوب هم خواند.

نکته دیگر: ژولیا می‎توانست فقط نوحه بخواند. می‎توانست فقط گریه کند و بگریاند. کاری که بسیاری از اهل تسنن و مسیحیان در شرایط مشابه در طول تاریخ انجام داده‎اند و با این کار به تسریعِ زوالشان کمک کرده‎اند. کاری که شیعه _شیعه‎ی راستین_ بر نمی‎تابد. کاری که السیسی و ملک‎عبدالله از فلسطینی‎ها می‎خواهند: گریه کنید و کفن بپوشید! . کاری که آیت‎الله خامنه‎ای نمی‎خواهد: «مقاومت تنها راه است»، کشورهای خائن عربی به مردمِ لبنان و فلسطین و حتی سوریه می‎گفتند هرچه اسرائیل جلوتر آمد شما عقب‎تر بیایید تا اذیت نشوید!  اما خامنه‎ای اعراب را به چیز دیگری فرا می‎خواند: «انّ فلسطین، هی فلسطینِ من النّهر الى البحر دون التّفریط حتّى بشبر واحد» چون خامنه‎ای فرزند مکتب اوست که می‎فرمود: «ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف! خزینی» و فرزند او که فرمود: «الا و ان الدعى بن الدعى قد رکز بین اثنتین: بین ‏السلّه والذلّه، و هیهات له ذلک منى، هیهات منّا الذّلّه». اصلا اهمیتِ سیدحسن نصرالله این است که با گفتار و رفتار خویش معارف شیعه و مکتب امام حسین (علیه‎السلام) را به لبنانیان و بلکه به همه اعراب و بلکه به همه جهان آموزش داد. و بلکه به بعضی از فقهای هم‎مذهبش!

ژولیا می‎توانست فقط نوحه بخواند. اما ژولیا در کنار نوحه و گریه و بسیار بیش از این‎ها حماسه خواند. حماسه‎سرایی و رجزخوانی با چشمِ گریان و حنجره‎ی خونین. بیشترین عبارت و مفهومی که در آهنگ‎های ژولیا تکرار شده است «مقاومت» است. اصلا یک نفر باید بنشیند فعل‎های «لن اُسالم»، «لن اُساوم» و «ساُقاوم» را در آهنگ‎های ژولیا احصا کند. بس که زیاد تکرار شده‎اند.

 جولیا پطرس

 

سوم: «ژولیایی که ما می‎شناسیم»
یا «از کی ایرانیان و شیعیان ژولیا پطرس را شناختند و گرامی داشتند؟»

پس از جنگ۳۳روزه و آزادسازیِ جنوبِ لبنان با دستِ پُرتوان و وعده‎ی‎صادق حزب‎الله و سیدحسن نصرالله؛ یعنی در روزهایی که آمریکا، اسرائیل، غرب، سازمان‎های بین‎المللی، بعضی از کشورهای عربی (تا اینجا روی هم رفته: بازندگان جنگ) و حتی بعضی از روشنفکران و مخالف‎خوانانِ لبنان (یعنی همان «اصلاح‎طلب‎هایشان»!) می‎گفتند: «حالا که جنگ تمام شده که دیگر معلوم است حزب‎الله باید خلع سلاح شود!» یعنی روزهایی که حزب‎الله و نصرالله در عین اقتدار، کاملا هم مظلوم بودند؛ موسیقی و ویدئو کلیپی از خانم ژولیا پطرس منتشر شد که تأثیر زیادی بر مردم لبنان، جامعه‎ی عربی و امت اسلامی گذاشت. یعنی ویدئو کلیپِ «احبائی». ماجرا از پاسخِ نامه‎ی سید حسن نصرالله به نامه‎ی تعدادی از رزمندگان حزب‎الله آغاز شد. آنان نامه‎ای شبیه همین نامه‎های عاشقانه‎ی اعلامِ بیعت و وفاداری که رزمندگانِ خودمان به امام خمینی می‎نوشتند به نصرالله نوشتند و سیدحسن هم به ایشان پاسخی شبیه به پاسخ‏‎های امام داد:

أما للمجاهدین فأقول لهم وصلتنی رسالتکم وسمعت مقالتکم، وأنتم والله کما قُلتم، نعم أنتم الوعد الصادق، وأنتم النصر الآتی بإذن الله، أنتم الحریة للأسرى والتحریر للأرض، والحمى للوطن وللعرض وللشرف، یا أخوانی أنتم إصالة تاریخ هذه الأمة وأنتم خلاصة روحها، أنتم حضارتها وثقافتها وقیمها وعشقها وعرفانها ... أنتم خلود الأرز فی قممنا وتواضع سنابل القمح فی دیارنا، أنتم الشموخ کجبال لبنان الشامخة العاتیة على العاتی ...، أقبل رؤوسکم التی أعلت کل رأس، وأقبل أیادیکم القابضة على الزناد، یرمی بها الله تعالى قتلة أنبیائه وعباده والمفسدین فی الأرض، وأقبل أقدامکم المنغرسة فی الأرض... یا أخوانی یا من أعرتم الله جماجمکم... أنتم القادة وأنتم السادة وأنتم تاج رؤوس ومفخرة الأمة، ورجال الله الذین بهم ننتصر ...

خانم پطرس با شنیدنِ این سخنان از تلویزیون منقلب می‎شود و تصمیم می‎گیرد آهنگی را فراهم کند که ترانه‎اش بر اساس همین جملات سیدحسن نصرالله است و خطاب به مجاهدانِ حزب‎الله. جالب اینکه کلیپِ این موسیقی هم در خرابه‎های «بنت جبیل» تهیه می‎شود. این موسیقی همان «احبائی» معروف است.

احبائی! | استمعت الی رسالتکم | و فیها العز و الایمان | فانتم مثلما قلتم: | رجال‎الله فی المیدان | و وعد صادق انتم | و انتم نصرنا الآتی | و انتم من جبال الشمس | عاتیه علی العاتی

احبائی! | بکم یتحرر الاسری | بکم تتحرر الارض | بقبضتکم | بغضبتکم | یصان البیت و العرض | بنات حضاره انتم | و انتم نهضه القیم | و انتم خالدون کما | خلود الارض فی القمم | و انتم مجد امتنا | و انتم ، انتم القاده | و تاج رووسنا انتم | و انتم ، انتم الساده

احبائی! | اقبل نبل اقدام | بها یتشرف الشرف | بعزه ارضنا انغرست | فلا تکبو و ترتجف | بکم سنغیر الدنیا | و یسمع صوتنا القدر | بکم نبنی الغد الاحلی | بکم نمضی و ننتصر

 

تماشای بخشی از فیلمِ نامه‎ی سید حسن نصرالله به مجاهدان حزب‎الله در جنوب

دانلودِ آهنگِ احبائی ژولیا پطرس (MP3)

تماشای ویدئوکلیپِ احبائی ژولیا پطرس



چهارم: «ژولیای موسیقی»

JuliaBoutros جولیا بطرس و زیاد بطرس
ژولیا پطرس و برادرش زیاد پطرس در جوانی

ژولیا پطرس (جولیا بطرس) متولد ۱٩۶۸ بیروت است و نخستین آلبومش با نام «این است زندگی» در سال ۱٩۸٢ و در چهارده سالگی ژولیا منتشر می‎شود و آلبوم آخر «حکایت وطن» هنوز ده روز نشده که منتشر شده است. از آغاز تاکنون از ژولیا حدود ۱۶ آلبوم مستقل و دو آلبوم کنسرت منتشر شده است که فهرست کاملش را پیش رو دارید:

  1. هذه هی الحیاة _ C’est La Vie - ۱٩۸٢
  2. غابت شمس الحق _ Ghabet Shams El Haq - ۱٩۸۵
  3. وین مسافر _  Wain Msafer- ۱٩۸٧
  4. حفلة صور _ Haflet Sour - ۱٩۸٩
  5. حکایة عتب _ Hikayet Ataba - ۱٩٩۱
  6. یا قصص _ Kosass - ۱٩٩۴
  7. القرار _  Al Kharar - ۱٩٩۶
  8. شی غریب _ Shi Gharib - ۱٩٩۸
  9. بصراحة _  ٢٠٠۱ - Bisaraha
  10. لا بأحلامک _ ٢٠٠۴ - La B'ahlamak
  11. تعودنا علیک _ ٢٠٠۶ - Ta'awadna Aleik
  12. أحبائی _ ٢٠٠۶ - Ahiba'i
  13. کنسرت در کازینو لبنان _ ٢٠۱٠ - Live At Casino Du Liban
  14. على ما یبدو _ ٢٠۱۱  - Ala Ma Yabdou
  15. یوما ما _ ٢٠۱٢ - Yawman Ma
  16. میلادک دیسمبر _  ٢٠۱٢ -  Miladak
  17. کنسرت در پلاتیا _  ٢٠۱۳ - Juila In Platea
  18. حکایة وطن _  ٢٠۱۴  - Hkayet Watan

پ ن : لیست آلبوم‎های ویکیپدیای عربی و انگلیسی ژولیا پطرس هر دو ناقص‎اند. اگر کسی ویکیپدیاباز است خوب است از روی همینجا کاملشان کند.

پ ن: البته خانم پطرس تک آهنگ‎هایی هم دارد که در این آلبوم‎های خودش نیامده‎اند. مثل آهنگ «وطنی بعیدک» که در جوانی در آلبوم «قصه‎ها؛ ترانه‎هایی برای کودکان» («حکایا؛ اغانی للاطفال» 1987) ساخته‎ی «زیاد الرحبانی» خوانده است.

پ ن : «زیاد پطرس» برادرِ بزرگ‎تر ژولیاست که آهنگ‎سازی اکثریت قابل توجه کارهای مهم او را بر عهده دارد.

 

پنجم: «ژولیای لبنان»

ژولیا برای لبنان و مخصوصا مقاومت لبنان آهنگ‎های بسیاری خوانده که معروف  و محبوب‎ترینشان آهنگ احبائی است (شاید به خاطر ارتباط مستقیمش با سید حسن نصرالله. هرچند تمامیِ آهنگ‎های «مقاومت»محورِ ژولیا دقیقا با اندیشه‎ی حزب‎الله هم‎آهنگ است).

مهم این است که بیشتر این آهنگ‎ها واقعا زیبا هستند و آهنگسازی‎شان ارزش هنری و والایی دارند. از جمله‎ی این آهنگ‎ها می‎توان به آهنگ‎های قدیمی «یا شعبی» و «غابت شمس الحق» در آلبوم «غابت شمس الحق»، آهنگِ «لبنان»، «انتصر لبنان» و «صرخه مقاوم» از آلبوم «احبائی»، آهنگ «ربما» از آلبوم «یاقصص» (شعر بسیار دقیق و زیبایی دارد) و دو آهنگِ «مقاوم» و «اطلق نیرانک» (هر دو حماسی و با ریتم شاد) از آلبوم «یوما ما» اشاره کرد.

در این میان به نظرم آهنگِ «مقاوم» آهنگ بسیار زیبایی‎ست که نسبت به زیباییش کم‎تر مورد توجه مخاطب ایرانی قرارگرفته. شعرش هم خوب است. یک جاهایی خیلی قلندر و یاغی‎گر می‎شود:

انی اهل العزم، ان تدعى العزائم!
هذا سیفی بالوغى بالموت قائم!

جولیا پطرس حزب الله
این سلاح مقاومت است در دستان ژولیا. در جریان سفرش به جنوب لبنان همسر  یکی از شهیدانِ حزب‎الله (کفاح شرارة) همراه با کودکان خردسالش می‎آید و سلاح شوهر جوانش را به ژولیا هدیه می‎دهد. (عکس‎های دیگر: اینجا و اینجا و اینجا و اینجا)

پطرس در کنسرتِ پلاتیایش که (کنسرت بسیار موفقی بود و) همین دو سال پیش اجرا شد بسیاری از این آهنگ‎ها را بازخوانی کرد. البته دیگر  آهنگ‎های اجتماعی (مثل «بتنفس حریه») یا عاشقانه‎ی معروفش (مثل «لاباحلامک»، «قالوا مشینا»، «یوما ما» و ...) را هم اجرا کرد ولی به نظرم غلبه با آهنگ‎های مقاومت بود. یکی از زیبایی‎های این کنسرت وقتی است که در آخرین بخش کنسرت کار به آهنگ احبائی می‎رسد. کاری به شور و شوق و تشویق‎ها و اشک‎ها ندارم، مهم این است که «احبائی» را که پطرس می‎خواند، مردم خودشان زودتر «استمعت الی رسالتکم | و فیه العز و الایمان» را می‎خوانند. اینجا یک کم دلم سوخت. گفتم نگاه کن مسیحی‎ها چگونه با نوای اسلام گرم گرفته‎اند، بعد در ایران، مرکز اسلام، پایتخت شیعه، ملت پای منبر شجریان و مقلدانش چه نوایی را گرم می‎گیرند.

دانلودِ آهنگِ مقاوم ژولیا پطرس _ اجرای آلبوم (MP3)

دانلودِ آهنگِ مقاوم ژولیا پطرس _ اجرای کنسرت (MP3)

دانلود آهنگ اطلق نیرانک ژولیا پطرس (MP3)

دانلود آهنگ ربما ژولیا پطرس (MP3)

تماشای فیلم کامل کنسرت ژولیا درپلاتیا (توصیه نمی‎کنم!) کاش می‎شد ارجینالش را بخرم.

تماشای فیلم اجرای دو آهنگ مقاوم و احبائی در کنسرت پلاتیا (توصیه می‎کنم)


 

ششم: «ژولیای فلسطین»

در این سرفصل _اگر وب‎چرخم را مطالعه کرده باشید_ خیلی حرف تازه‎ای برای گفتن ندارم. فقط دو نکته است. یکی پیام ویدئویی ژولیا که در ابتدا منتشر شد و متضمن نکات دقیقی بود. همانطور که می‎دانید بسیاری از کشورهای خائن عرب‎زبان و بسیاری از حکامِ فاسد سرزمین مسلمانان، به ظاهر از غزه حمایت می‎کنند ولی به همان ظاهر هم کاری به مردم سوریه و عراق ندارند و چه بسا حامیِ مهاجمان تکفیری و ترهیبی‎شان‎اند. در این شرایط جولیا آن ویدئو را منتشر می‎کند و می‎گوید امروز دشمن در دو لباس به سرزمین‎هایمان آمده، یکی در لباس اسرائیل به غزه حمله کرده و دیگری در لباسِ تکفیری‎ها به سوریه و عراق. این واقعا نکته مهمی است. اسم آن ویدئو هم «تضامنا مع غزه، سوریا و العراق» است. اینجاست که پطرس بار دیگر ثابت می‎کند ورای عُلقه‎های سرزمینی و دینی، بینشی موحدانه و چشمی حقیقت‎بین و اخلاق‎مدارانه دارد.

جولیا پطرس غزه

نکته‎ی دوم همین آهنگ «الحق سلاحی» است. آخرین آهنگِ ژولیا و این بار برای مقاومت مردم فلسطین. یک موسیقی بسیار حماسی با شعری زیبا و کلیدواژه‎ی مقاومت و اینکه ما امروز به رغم جراحت‎هایمان قوی هستیم و می‎جنگیم.

الحق سلاحی و أقاوم | أنا فوق جراحی سأقاوم | أنا لن‎أستسلم لن‎أرضخ | و علیکِ بلادی لاأساوم | بیتی هنا | أرضی هنا | بحر السهل النهر لنا | و کیف بوجه النار أسالم؟ | سأقاوم 

عدوّک یا وطنی اندحر | علیک الکونُ ما قدِر | قاوَمَ شَعبی جُنونَ الرّیح | تَحدّى الخوف و الخطر | یَرحلون و نَبقى | و الأرض لنا ستبقى | ها نحن الیوم أقوى | أقوى فی کلّ‎الملاحم | بیتی هنا | أرضی هنا | بحر السهل النهر لنا | و کیف بوجه النار أسالم؟ | سأقاوم

حقیقت سلاح من است و (بدان) مقاومت می‎کنم، هرچند زخمی‎ام، همچنان مقاومت می‎کنم ...

در ویدئو کلیپش وقتی می‎گوید «ها نحن الیوم اقوی» در تصویر موشک‎های مقاومت را نشان می‎دهد! (زنده باد ایران!)

دانلود آهنگ الحق سلاحی ژولیا پطرس (MP3)

تماشای ویدئو کلیپِ الحق سلاحی ژولیا پطرس

تماشای ویدئوی سخنان ژولیا پطرس در هم‎صدایی با مردم فلسطین، سوریه و عراق

 

هفتم: «وَ مِن کلام‎ها»
یا «سخنانِ ژولیا»

پطرس چند مصاحبه‎ی معروف دارد که یکی از آن‎ها مصاحبه با الجزیره پس از جنگ۳۳ روزه است که الحمدلله به فارسی ترجمه شده. من چند فراز مهمش را باز می‎نویسم:

یکم

الجزیره :تعداد بسیاری از هنرمندان عرب به سمت سفیران افتخاری سازمان ملل متحد برگزیده شدند و به امور پناهندگان و مسائل کودکان می‎پردازند. آیا تاکنون چنین پیشنهادی به شما شده است؟

ژولیا پطرس: خیر!

الجزیره: چرا؟

ژولیا پطرس: شاید تا کنون اهداف خیرخواهانه نداشته‎ام! شاید تاریخچه فعالیت‎های هنری من برای آنان دلچسب نبوده است! شاید اهدافم از نظر آنان بد بوده است!

 

دوم

الجزیره: داستان ترانه‎ای که با الهام از سخنان و پیام آقای سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب‌الله به رزمندگان مقاومت اسلامی سروده‎‏اید، چیست؟

ژولیا پطرس: من هم مانند همه مردم که پیام‎ها و سخنان سید حسن نصرالله را پیگیری می‎کردم، این پیام را شنیدم. پیامی که ایشان برای مجاهدان قهرمان در جنوب فرستادند، مرا تحت تأثیر قرار داد و به اعماق وجودم راه یافت و احساساتم را دگرگون کرد. شاید این پیام، تنها مرا به گریه وانداشت، بلکه میلیون‎ها انسان را منقلب کرد. این پیام، اوج عظمت نصرالله و افزون بر آن، تواضع و فروتنی واقعی او را نشان داد. این پیام که آقای نصرالله با لحن خاصی بیان کردند، تکان‌دهنده بود. ایشان هنگامی که به رزمندگان مقاومت گفتند که دست و پای شما را می‎بوسم و آنان را رهبر و سرور امت معرفی کردند، از نظر عاطفی و انسانی مردم را تکان و همگان را به عزت و سربلندی و سرافرازی نوید دادند. این پیام بسیار تأثیرگذار بود و من آن را ضبط و بی‎درنگ از نوار پیاده کردم. به ذهنم رسید که از حزب‌الله اجازه بگیرم و از پیام سرودی بسازم، لذا از تعابیر و اصطلاحاتی که ایشان در پیام خود به کار بردند استفاده کردیم و از آن شعری ساختیم.

 جولیا پطرس
ژولیا پطرس + سیدحسن نصرالله + همسر و فرزندانِ شهید کفاح شراره

سوم

الجزیره: با توجه به اینکه شما با جرئت و صراحت سخن می‎گوئید، ارزیابی‎تان از جایگاه هنر، موسیقی و ترانه‎سرائی درجهان عرب چیست؟

ژولیا پطرس: در حال حاضر می‎توان هنر ترانه‎سرائی را به چهار بخش تقسیم کرد: ۱. خیلی نامطلوب ٢. اندکی نامطلوب ۳. کمی خوب ۴. نه چندان خوب به قول معروف "شهر فرنگ است و از همه رنگ است". شکی نیست که پدیده‎ی بی‎بندوباری در میان هنرمندان عرب بیداد می‎کند.

الجزیره: در سال‎های اخیر، آیا هنر در جهان عرب شکوفا شده یا رو به انحطاط نهاده است؟

ژولیا پطرس: به بی‎بندوباری و برهنگی که هنر گفته نمی شود. هنر در جهان عرب در حال انحطاط است و ما به طور کلی هنر متعهد نداریم. اگر ده کار هنری را دسته‌بندی کنیم، هفت اثر زیر حد مطلوب هستند.

الجزیره: علت این انحطاط چیست؟

ژولیا پطرس: یکی از دلایل این انحطاط به نقش هنرمندان ارتباط دارد. هنرمندان، رسانه‎ها و شرکت‎های تولید کننده، همه مقصرند. این را نمی‏‎توان هنر نامید، بلکه به ویژه در میان زنان هنرمند، ابتذال به تمام معنای کلمه رواج دارد. اکنون زن به صورت کالا درآمده است، رسانه‎ها و شرکت‎های تولید کننده، هنر مبتذل را به بازار تزریق می‎کنند و هنر متعهد و مطلوب بسیار اندک است. در مجموع، هنر درحال انحطاط است. تلویزیون‎های ماهواره‎ای نقش زیادی در ارائه هنرمبتذل و منحط دارند. اقشار وسیعی از بینندگان هم این‎گونه هنر را می‎پذیرند.

 

تیتر جالب یک مصاحبه‎ دیگر که به فارسی ترجمه نشده و تاریخش به همان سال ٢٠٠۶ و پیروزی لبنان باز می‎گردد این بود «اشرقت شمس الحق» (خورشیدِ حقیقت درخشید). چه اینکه نام اولین آهنگی که ژولیا در جوانی برای اندوه کشورش خوانده بود : «غابت شمس الحق» (خورشید حقیقت ناپدید شد) بود.

 

هشتم: «حرمتِ صدای زن»

همه باید به حرف مرجع تقلیدشان گوش کنند. ولی بعضی می‎خواهند ما هم به حرف مرجع تقلید ایشان گوش کنیم! من واقعا خنده‎ام می‎گیرد یک بنده خدایی مثل تقی دژاکام با آن‎همه سن و سابقه‎اش در اسلام و ارتجاع باید توسط تعدادی نوبسیجیِ جوجه‎مرتجع مواخذه شود (رفتم عکسشان را در گوگل پلاس دیدم، بیشترشان تازه ابرو درآورده بودند) . البته یک‎کم حق‎شان است این رفقا چون بعد اینهمه سال تازه الآن دارند می‎گویند فتوای اسلام با فتوای جماعت و مشهورات متفاوت است (تازه تصمیم گرفته‎اند از جامه‎ی زهد بیرون بیایند و با اهل خرابات بنشینند)؛ چه اینکه نظر مرجعشان برای امروز و دیروز نبود. اما اصل موضوع این است: ما که _در فقه_ مجتهد نیستیم که بنشینیم تو کوچه خیابان و شبکه با هم ادله‎ی فقهی حرمت و حلیتِ موسیقی را دعوا کنیم. ما عموما مقلدیم، مقلد که بحث نمی‎کند، عمل می‎کند. خنده‎دار این است که تازه اگر بفهمند مرجع تو کیست دعوت به احتیاط می‎کنند! خب ما اگر بخواهیم احتیاط کنیم که باید از خیلی چیزها احتیاط کنیم. شما هم همینطور! اینهمه برای دختر نامحرم تو فیس‎بوک و وایبر وقت می‎گذاری که حرمت موسیقی را به او بفهمانی موافقِ طریقتِ احتیاط است؟! حاجسن که از پشت کوه نیامده.

حرف من این است: اسلامی که می‎گوید موسیقی بیگانه با اسلام و اجتماع حلال است، آهنگ این‎خواننده‎های ملوس و ابروبرداشته‎ی موسیقی پاپ که مثل یک زن عشوه‎گر می‎خوانند حلال است، شجریانی که به مرجع ‎تقلیدِ شیعه فحش می‎دهد حلال است، شاهین نجفی قبل از اینکه رسما به امام معصوم دشنام بدهد حلال است، محسن نامجو قبل از اینکه رسما قرآن را مسخره کند حلال است؛ اما ژولیا پطرس بلکل حرام است؛ را نمی‎شناسم. من این اسلام را نمی‎شناسم. اگر می‎شناختم که می‎رفتم یکی از مراجع تقلیدِ مبلغش را هم برمی‎گزیدم. همین مراجعی که تا داعش نیاید سر هزار نفر شیعه را جلوی چشمشان نیندازد حاضر نیستند موضوع وحدت با اهل‎سنت را به رسمیت بشناسند. این‎هایی که با یک تاخیر سی‎ساله موضع خامنه‎ای و خمینی را تکرار می‎کنند.

{بعدا در همین زمینه بیشتر نوشتم: حُرمت یا حلّیتِ استماع آواز بانوان }

 

 نهم: «ژولیای عرب»

مثلا آقای عبدالطیف کشیش هم عرب است. یک مردِ عرب که برای مشکلات و مظلومیتِ زنِ همجنس‎بازِ فرانسوی فیلم می‎سازد و از کَن هم بهترین جایزه را می‎گیرد. دمش گرم. دمش گرم که اینقدر با وجدان و غیور است. اینقدر مرد است و عرب است که نمی‎تواند مشکل دختر هم‎جنس‎باز اروپایی را ببیند و خاموش بماند. هرچند بنده از آغاز جنگ اخیر هرچه اسمش را با «Gaza» و «Palestine» و «Israel» جست‎وجو کردم چیزی نیافتم.

 

دهم: «ژولیای شیعه»

ذیلِ یکی از ویدئوهای ژولیا پطرس این کامنت (تا الآن که در صدر) نوشته شده است:

«أنا جزائری سنی استمع لمسیحیة تغنی لشیعی. إحساس لا أستطیع وصفه الله آکبر ما آروعک»

 

 


پ ن : با درودی به روانِ پاکِ جیمی‎نوترون و ضبط ماشین پدرش.

و درودی به روانِ پاکِ وبلاگِ «آب‎گینه» که «الحق سلاحی» را برایم فرستادند.

پ ن : برخی از مطالب درباره ژولیا پطرس (جولیا پطرس) را از این جهت نقل نکردم که تکرار مکررات نباشد و به خاطر جامعیت، تمایزِ یادداشتم از بین نرود. از جمله وبلاگ‎هایی که پیش از به رنگ آسمان دراین‎موضوع یادداشتی موثر نوشته‎اند یکی «آب و آتش» (تقی دژاکام) است و دو دیگر که منبع آب و آتش بوده‎اند «پلخمون» (سیدمحمدجوادبابامیری) و «نمایندگی مجاز» (محمدرضا زائری) اند که از این میان فضلِ تقدم با «نمایندگی مجاز» است و فضل تقدمِ ترجمه با «پلخمون». انصافا هم ترجمه پلخمون زیباست.

پ ن : چند روزپیش آقای مهدی‎نژاد را دیدم، گفتم «حاجی ژولیا رو چی می‎گی؟ اصلا اسمشو شنیدی؟» الآن دیدم پلخمون نه سال پیش نوشته: «با تشکر از امید مهدی‎نژاد که مرا با این پدیده‎ی هنری آشنا کرد».

  • من ...


۹۳/۰۸/۰۷


تیترهای دیگر: «لارس فون تریه و آمریکا» | «عنصرِ نامطلوب» | «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» | سینمای ضدآمریکاییِ امروز» | «زن در سینمای لارس فون تریه»  | «فیلم‎شناسی لارس فون‎تریه» |


Lars von Trier and America لارس فون تریه

 

مقدمه و روش‎شناسی

«در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسان گرفته‌اند و شمّه‌ای بیش یاد نکرده‌اند؛ اما من چون این کار پیش گرفتم، می‌خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم، تا هیچ از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را ملامت افزاید، طمع دارم ایشان را که مرا از مبرمان نشمرند، که هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد، که آخر هیچ حکایت از نکته‌ای که به کار آید، خالی نباشد»

(به نقل از: تاریخ بیهقی . جلد پنجم)

 

یادداشتِ «لارس فون تریه و آمریکا» در سه فصلِ کلی تنظیم شده است.

 


فصل نخست: عنصرِ نامطلوب

یا: چرا سخن گفتن از لارس فون تریه دشوار است؟

سخن گفتن از لارس فون تریه هم در ایران و هم بیرون از ایران دشوار است حتی اگر او بزرگ‎ترین کارگردانِ سینما در روزگارِ ما باشد. این دشواری هم در بلاد اسلامی است، هم در مغرب زمین. مخصوصا اگر این سخن گفتن از نوع نکوهش و سرزنش نباشد. هرچند همه پی‎گیرانِ جدیِ سینما تصدیق می‎کنند تعدادی از بهترین و جنجالی‎ترین فیلم‎های دهه‎های اخیر متعلق به این کارگردان اروپایی است.

آری، من اینجا می‎خواهم از بزرگ‎ترین کارگردانِ دنیا (حداقل در میان آنان که هنوز زنده‎اند؛ حداقل از نظر خودم و با توجه به آنچه از سینما می‎شناسم؛ حداقل با نگاه ساختارگرایی و از دیدِ صرفا هنری) سخن بگویم. و البته که نمی‎خواهم در این مقام، او را نکوهش و سرزنش کنم. این کار بسیار دشواری است.

چرا سخن گفتن از فون تریه در ایران دشوار است؟ از آنجا که «دشوار بودنِ سخن گفتن و تقدیر از فون تریه در مغرب‎زمین» بر «دشوار بودن سخن گفتن و تقدیر از او در ایران» تقدم دارد بهتر است اول به این پرسش بپردازیم:

 

چرا سخن گفتن از فون تریه در مغرب‎زمین دشوار است؟

دلیلِ نخست: دلیل نخست گرایشِ تندِ انتقادی فون تریه است که در محتوای فیلم‎های او نسبت به فرهنگ، سیاست، اخلاق و تفکر جوامع غربی وجود دارد. فون تریه چیزهای را به انسان‎های غربی یادآوری می‎کند که برایشان غیرقابل تحمل است. غرب نمی‎خواهد این حرف‎ها را بشنود. مخصوصا اینکه گوینده‎ی این سخنان در عالم پیام (محتوا+معنا+کانتنت)؛ در عالم پیکره (ساختار+شکل+فرم) نیز غیر قابل انکار و شگفت‎انگیز است. غرب نمی‎خواست بشنود و باور کند، می‎خواست دهانِ فون‎تریه را ببندد.

دلیل دوم: دلیلِ دوم بهانه‎ای بود تا دلیل اول خیلی به چشم نیاید. شاید هم عاملی بود تا دلیل نخست اوج بگیرد. و آن سخنانِ جنجالیِ فون‎تریه بود در نشستِ خبری فیلمِ مالیخولیایش در شصت‎وچهارمین «جشنواره فیلم کن». بخشِ نخستِ این سخنان با شوخی همراه بود، اما تلخیِ بخشِ پایانی سخن فون تریه به حدی بود که رسانه‎های غربی تلاش کردند شوخی اولیه فون تریه را نیز جدی بنمایانند تا فشار افکار عمومی را بر او بالا ببرند. بخشی از آن سخنان که سه سال پیش ایراد شدند به این شرح‎اند:

«... فکر کنم هیتلر را درک می‌کنم. نمی‌توانی او را یک آدم خوب خطاب کنی، اما او را خیلی درک و کمی هم با او ابراز همدری می‌کنم، اما توجه کنید، من به جنگ جهانی دوم تعلق ندارم و ضد یهود هم نیستم. البته خیلی هم طرفدار یهودی‌ها نیستم. نه خیلی زیاد، چون اسرائیل موی دماغ است.»

پس از ایرادِ این سخنان رسانه‎های بزرگ اروپایی و آمریکایی و پیروانشان در جهان سوم تلاش کردند فون تریه را هوادار هیتلر نشان بدهند. هرچند او بارها تاکید کرد بخش نخست سخنانش را به عنوان شوخی بیان کرده و حتی به خاطر این بخش از سخنانش از کسانی که چنان برداشتی کرده‎اند عذرخواهی کرد (و البته که به خاطر بخش پایانی هرگز عذرخواهی نکرد). یک روز پس از این اظهارات، برگزارکنندگان جشنواره فیلم کن در اقدامی بی‎سابقه فون تریه را از جشنواره اخراج کردند و بیانیه‎ای در این مورد صادر کردند. بخشی از آن بیانیه:

«... هیئت مدیره جشنواره عمیقا از اینکه لارس فون تریه از جلسه بحث و تبادل نظر برای بیان سخنانی غیرقابل‌قبول، تحمل‌ناپذیر و مغایر با ایده‌آل‌های جشنواره درمورد انسانیت و بلندنظری استفاده کرد، متاسف است.

هیئت مدیره قاطعانه این سخنان را محکوم کرده و لارس فون تریه را در جشنواره کن «عنصر نامطلوب» اعلام می‌کند».

 

«عنصر نامطلوب»  خواندنِ فون تریه توسط جشنواره روشنفکری مثل کن که خود پیش از این بارها فون تریه را برگزیده بود، جدا از موضوعِ اخراجش قابل توجه است. فون تریه مدتی بعد در مصاحبه‎ای گفت: «از اینکه عنصر نامطلوب خوانده شدم به خودم افتخار می‌کنم و شاید این اولین بار است که دارم به خودم افتخار می‎کنم.».

دو سال بعد وقتی فون تریه برای نمایش فیلم آخرش درجشنواره برلین روبروی دوربین خبرنگاران حاضر شد با افتخار سوی‎شرتش را بازکرد تا همه پیام مندرج روی تی‎شرت سیاهش را ببینند. بر پیراهنِ فون تریه آرم «جشنواره کن» نقش بسته بود و تیتر زیرش این بود:

«عنصر نامطلوب» (persona non grata) بخش رقابتی!

Lars von Trier لارس فون تریه با تیشرت عنصر نا مطلوب

گفتنی‎ست پس از اظهاراتِ جنجالی فون تریه در جشنواره کن، دشنام‎ها و بدگویی‎های فراوانی از سوی قلم‎به‎مزدهای اسرائیل و آمریکا نثار این کارگردانِ بزرگِ دانمارکی شد. از جمله دشنام‎هایی که برای فون تریه به ذهن غربی‎ها رسید دشنامِ «غیر اخلاقی» بود. دشنامی که من و شمای مسلمان می‎توانیم به همه فیلم‎های غرب و کارگردانانشان بدهیم ولی خودشان حق ندارند به یک نفر بگویند. با اینحال از میان همه دشنام‎ها این دشنامِ غربی‎ها به ایران نیز رسید.

 

چرا سخن گفتن از فون تریه در ایران دشوار است؟

پاسخ: به خاطرِ رسیدنِ دشنام «غیراخلاقی» غرب نسبت به فون تریه از آن سوی آب‎ها به این سو. توجه داشته باشید که آشنایان با سینمای غرب می‎دانند هر گونه پرداختن به موضوعات غیراخلاقی (حداقل برای کسی که مسلمان نیست و ساکن عالم غربی است) غیراخلاقی نیست. چه‎بسا فیلمی که بسیار از مسائل غیراخلاقی سخن بگوید بی اینکه در آن اصل بر شیوعِ فساد وفحشا و دعوت به گناه و ویژگی‎های مشمئزکننده تجاری و عامه پسند باشد. با اینحال این چیزی نیست که برای خبرگزاری فارسِ ما خیلی قابل توضیح باشد.

«به گزارش خبرگزاری فارس، از مدت‌ها پیش خبر ساخت و اکران فیلم «نیمفومانیا»، یکی از بی‌اخلاق‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما، به صورت سانسور شده در برخی از کشورهای اروپایی جنجال زیادی به پا کرد...این در حالی است که «لارس فون تریه»، کارگردان دانمارکی این فیلم، نیز با ایراد سخنان ضد یهود و اینکه «می‌تواند هیتلر را درک کند» در جشنواره 2011 کن و اخراج از این جشنواره به یکی از چهره‌های جنجالی سینما تبدیل شد.»

اینگونه است که پرونده‎ای که خبرگزاری فارسِ ما برای فون تریه می‎بندد تفاوت چندانی با پرونده‎ی رسانه‎های صهیونیستی برای او ندارد.

(حالا یکی نیست به این‎ها بگوید اگر فیلم غیراخلاقی‎ست تو چرا علمش می‎کنی؟؟! و اگر خودت خیلی اخلاقی هستی این چه تیتر کاسبکارانه‎ای‎ست که برای خبرت برگزیدی؟! «فیم غیراخلاقی» «+عکس» ؟! آیا این «+عکس» یک تکنیکِ غیراخلاقی گوگلی برای جذب مخاطبِ نوجوان یا منحرف نیست؟! بیچاره منحرف اخلاقی یا نوجوانی که به شوق تماشای یک فیلمِ غیراخلاقیِ مهیّج برود به کاهدان بزند و چنین فیلم اعصاب‎خورد کنی راببیند!)

 

 

 


 

فصل دوم: فیلم‎شناسی لارس فون تریه

یا: آشنایی با سینمای لارس فون تریه

برای عمومِ سینمادوستان سینمای فون تریه انکار نشدنی است و البته سینمای او یک سینمای فلسفی، هنری و فرهیخته است.  بر این باورم که اگر چیزی به نام «سینمای فلسفی» قابل تحقق باشد، یکی از مهم‎ترین مصادیقش لارس فون تریه است. می گویم و می آیمش از عهده برون. عمومِ کسانی هم که او را دوست یا دشمن می‎دارند از زمره فرهیختگان‎اند و عموما مخاطب عام دوست دارد نه دعوایی با فون تریه داشته باشد نه رفاقتی، چون نمی‎فهمدش. چه اینکه سینما و سخن او گاه بسیار پیچیده می‎شود حتی برای مخاطب خاص، چه رسد به مخاطب عام. در این گروه مخاطبانی فون تریه بسیار معروف است به «دیوانه». زین‎رو موضعشان هم نسبت به او مثبت یا منفی نیست: لیس علی المجنون حرج. اما مخاطب خاص می‎داند که فون تریه برخلاف اکثریت غالبِ کارگردانانِ سینما در جهان، در پس هر اثر خود سخنی دارد، آن‎هم سخنی تازه؛ چیزی که این روزها در دکانِ هیچ عطاری یافت نمی‎شود. (قطعا منظور خاصی از این عام و خاص کردن‎ها ندارم و بر این باورم که این‎ها همه نسبی‎اند و فاقد قطعیّت، آن‎هم در ارزشگذاری. من خودم هیئتی‎ام)

از دیگر ویژگی‎های سینمای فون تریه که مخاطب عام (و گاه حتی مخاطب خاص) را پس می‎زند حضورِ تلخی و رنج و همچنین انواع و اقسام ساختارشکنی‎ها و تابوشکنی‎های محتوایی است. شیرین‎ترین فیلمِ فون‎تریه هم تلخ و رنج‎آور است. هرکسی نباید فیلم او را ببیند، اینجا دیگر منظورم بحث عام و خاص نیست، منظورم بحث اعصاب و روان و میزان تحمل است. این ویژگی او ریشه در بیانیه جنبشِ ضد هالیوودیِ «دگما ۹۵» فون تریه و یارانش دارد. اینجا دگما۹۵ را باز نمی‎کنیم چون به اندازه کافی درموردش اطلاعات وجود دارد، از طرف دیگر شاید فقط یکی از فیلم‎های خود فون‎تریه کاملا دگمایی باشد. باری پایبندان به این بیانیه پروایی از حضور رنج در سینمایشان ندارند. به ببیان دیگر: خیلی منّت مخاطب را نمی‎کشند. البته جایی که «نیاز» باشد و «لازم» از تلخ پروا ندارند. یکی از دیالوگ‎های معروفِ فون تریه (در فیلم اروپا) این است: «یک فیلم خوب، باید مثل یک ریگ در کفش مخاطب باشد»

لارس فون تریه یک یاغی است. او پرسش می‎کند. او گستاخانه پرسش می‎کند. قراردادهای اجتماعی و پیشفرض‎های جمعی اندکی هستند که توانسته باشند از زیر دست فون تریه بگریزند. تیغِ تیزِ پرسشگریِ فون تریه برعکسِ روشنفکران جهان سومی که هنوز در حال نقدِ پیامبران و سنن دیرینِ الهی هستند، بیشتر متمایل به سننِ امروز است. مدرنیته، علمِ جدید، اخلاق امروز غرب، حکومت غربی، تمدنِ غربی، خانواده غربی، مردِ غربی، مسیحیتِ امروز، سینمای امروز غرب، هالیوود، اروپا و آمریکا از جمله نگون‎بختانی هستند که سیبلِ ضربات سهمگین و پرسش‎های بنیادین فون تریه واقع شده‎اند.

یکی از مهمترین مولفه‎های سینمای فون تریه نگاه خاص او به موضوع «زنان» است که همانا تا حدی زیادی مرهون و متاثر از شخصیت و آموزه‎های مادر عجیب و غریب این کارگردان دانمارکی است. و باز برخلافِ اکثریتِ قاطع روشنفکرها و فمینیست‎ها (مخصوصا فمینیست‎های مرد!) که گرایشاتی ریاکارانه، دروغین و عموما سطحی در این زمینه دارند، فون تریه با صداقت و دقت قابل قبولی سراغ جهانِ زنان رفته است. «کفرش به کنار»! شناختِ زن، ستایشِ زن، حمایت از زن و حتی نقدِ زن در سینمای او دقیق و حقیقی است. اصلا نقشِ اول سینمای او نیز زن است. حداقل در کارهای مهم و معروفش. و شگفت اینکه عده‎ای او را ضدزن معرفی می‎کنند. البته این طبیعی‎ست. سینمای او پیش از جنجال‎های سیاسی‎اش هم دشوار و دیریاب و استعاری بود، حالا که دیگر به جز نفهمیدن، خود را به نفهمی زدن هم وظیفه بسیاری از ژورنالیست‎هاست.

سخن درباره فون تریه بسیار است اما اینجا بیش از این موضوع را باز نمی‎کنم. برویم سراغِ فیلم‎ها: اکثریتِ فیلم‎های مهم فون‎تریه در قالبِ یک «سه‎گانه» (تریلوژی) ساخته شده‎اند. سه‎گانه‎هایی که نحوه ارتباطشان با هم متفاوت است. عموما از لحاظ داستانی با هم مرتبط نیستند ولی از لحاظ موضوعی یگانه‎اند. به همین خاطر ما هم در فیلم‎شناسی فون تریه فیلم‎ها را بر اساس سرشاخه‎هایشان می‎نویسیم.

 

سه‎گانه اروپا
The Europa trilogy

پیش از آغاز سه‎گانه اروپا هم فون تریه کارگردان بوده است و یازده فیلم ساخته  که به استثنای یکی، همه فیلم کوتاه‎اند. این فیلم‎ها عموما در دهه شصت و هفتاد میلادی ساخته شده‎اند و البته که به دست ما نرسیده‎اند چه‎بسا همه‎شان تمرینی باشند. آخرینشان که تقریبا فیلم بلندی به حساب می‎آید، پایان‎نامه دانشجوییِ فون تریه بوده که البته در جشنواره مونیخ می‎درخشد. اما حضور اصلی و پادشاهی فون تریه در سینما با سه‎گانه اروپا تأسیس و همچنین تثبیت می‎شود. سه‎گانه‎ای که اقتدار و موفقیتش با سن کارگردانش تناسب چندانی ندارد، هرچند نسبت به سه‎گانه‎های بعدی فون تریه مقام کمتری داشته باشد. فون تریه در سه‎گانه اروپا سعی دارد تا تصویری واقعی، توصیفی متفاوت و تفسیری نو از وضعیت اسف‎بارِ اروپای پس از جنگ‎های جهانی به مخاطب بدهد. فون تریه در همین آغاز راه با قدرت پرسش می‎کند و نقد می‎کند، آن‎هم غمگنانه، سوگوارانه و گاه خشمگنانه. این میان به نظر من موفق‎ترین فیلمِ این سه‎گانه، ساخته‎ی نخستین است. گفتنی‎ست سه‎گانه اروپا از درخشان‎ترین تحقق‎های نوینِ «فیلم نوآر» است.

 

عنصر جنایت _ The Element of Crime _ 1984

 

فیلم عنصر جنایت فون تریه

 

این فیلم که به نظر من دیدنی‎ترین و خاص‎ترین اثر سه‎گانه اروپا است، نه تنها نامزد نخل طلای کن شد، بلکه توانست جایزه ویژه تکنیکی جشنواره کن را از آن خود کند. آن سال جشنواره کن در بیانیه‎اش از فون تریه به عنوان «نابغه فرم» (نابغه ساختار) تقدیر کرد  (جالب است که همین جشنواره در آینده نابغه فرم خودش را عنصر نامطلوب می‎خواند). باری، این فیلم به جز کن در جشنواره‎ها و جایزه‎های دیگری نیز خوش درخشید (حدودا ده جایزه مهم دیگر). توجه شما را به این مسئله جلب می‎کنم که بسیار نادر است که کسی در اولین ساخته بلند سینمایی جدی خود بتواند چنین موفقیت‎هایی را کسب کند. همچنین توجه شما را به این مسئله جلب می‎کنم که فون تریه این فیلم را در ٢٨سالگی اکران می‎کند!

 

 


بیماریِ همه‎گیر (یا: همه‎گیری)  _  Epidemic _ 1987

فیلم اپیدمیک فون تریه

بنده این فیلم را تا نیمه دیدم و رها کردم!

در مقاله باحالی از یکی از بچه‎های آن‎ورِ آبی خواندم این فیلم یک «میان پرده» است! (یعنی کاری ناچیز بین دو فیلمِ موفق)

همچنین این فیلم نتوانست موفقیت‎های خاصی را نزد منتقدان و جایزه‎ها کسب کند. شاید فون تریه پس از عنصر جنایت کمی مغرور شده بود.

 

 


اروپا _ Europa  _ 1991

فیلم اروپا فون تریه

فیلم اروپا نیز بسیار فیلم خاص و ومتمایزی است، هرچند در ساختار و صورت به پای عنصر جنایت نرسد، اما در محتوا و داستان بسیار پخته‎تر است. موفقیتِ این فیلم در جشنواره کن نیز بسیار درخشان بود. این بار به جز نامزدی نخل طلا و بردنِ جایزه تکنیکی، فون تریه توانست «جایزه ویژه هیئت داوران» و «جایزه بهترین دستاورد هنری» را از جشنواره کن به دانمارک ببرد.

شایانِ توجه است که «اروپا» اولین جایی‎ست که «آمریکا» به سینمای فون تریه وارد می‎شود.  اینجا هم مثل شعر آن شاعر ایرانی می‎فهمیم این فون تریه نبوده که به آمریکا سرک کشیده، این خود آمریکا بوده که به سرزمین و زیست‎جهانِ فون تریه آمده، به اروپا! با این‎حال لحنِ فون تریه نسبت به آمریکا خیلی عصبانی نیست. او سعی می‎کند ملایم و محترمانه به آمریکا بگوید که اولا چنین نیست که شکست‎خوردگانِ جنگ لایق بدترین قضاوت‎ها باشند و دوما در وضعیتِ تلخ امروز اروپا، آمریکا بی‎تقصیر نیست.

 


 

 

 

سه‎گانه قلب طلایی
The Golden Heart trilogy

قلب طلایی بی‎شک محبوب‎ترین و درخشان‎ترین سه‎گانه لارس فون تریه است. بسیاری از عشاقِ فون تریه با تماشای قسمتِ اول یا سومِ این سه‎گانه به خیل هوادارانِ او پیوسته‎اند. گویا ایده‎ی نخستینِ این سه‎گانه بازمی‎گردد به کتاب داستانی که فون تریه در کودکی خوانده است درباره دختربچه‎ی مهربانی که حاضر است به خاطر دیگران خود و هستی‎اش را قربانی کند. گرایشاتِ عاطفی و هیئتی و مخصوصا عنصر زیبا و الهیِ «دل‎شکستگی» در این سه فیلم به طور آزاردهنده‎ای وجود دارند. و البته این دل‎شکتس در تمامِ این فیلم‎ها همراه با «عشق» است. یک عشقِ زیبا، اصیل و قدیمی.

از اینجا دیگر نقش اول تمام فیلم‎های مهم فون تریه زنان هستند، اتفاقی که در سینما کمتر کارگردانی افتاده است. در فیلمِ نخست زن در مقام همسر است، در فیلم دومهم همسر هم مادر و در فیلم سوم زن در مقام مادر است.

با توجه به قوت و قدرت این فیلم‎ها فکر نمی‎کنم بزرگ‎ترین و معروف‎ترین فمینیست‎های جهان هم توانسته باشند در یک اثر هنری چنین خدمتی را به زنان کرده باشند. فکر نمی‎کنم هیچ زنی تاکنون مظلومیت زنان را با این زیبایی و تأثیرگذاری تصویر کرده باشد. خود فون تریه درباره سه شخصیت اصلیِ این سه‎گانه می‎گوید: «زنانِ خوبی که در یک جهانِ بد غرق شده‎اند»

(good women overwhelmed by a bad world)

در این سه‎گانه هم مثل سه‎گانه اروپا، فیلم دوم قدرتِ فیلم اول و سوم را ندارد. در این سه‎گانه نیز مثل سه‎گانه اروپا، اجماعِ جهانی فیلمِ سوم را بیشتر دوست دارد و من فیلم اول را.

 

شکستنِ امواج _ Breaking the Waves  _ 1996

فیلم شکستن امواج فون تریه

در هیچ فیلمی دو موضوعِ «ایمان» و «عشق» و نسبتشان با هم به این قدرت طرح نشده است. برای مثال کارگردان خوب ایرانی آقای احمدرضا معتمدی فیلم بسیار ضعیفی دارد به نامِ «آلزایمر». معتمدی هم در آلزایمر خود می‎خواهد دقیقا سراغ همین تقاطع عشق و ایمان برود، و چقدر هم ضعیف و سطحی (کلا بچه‎ها در ایران سینما را خیلی ساده می‎انگارند.) کسی که این دو فیلم را دیده باشد تفاوتِ سینمای فلسفی و فلسفه‎ی زورچپان‎شده در یک فیلم را به خوبی می‎فهمد.

در «شکستنِ امواج» در عین اینکه نقد دین‎داری مسیحیت به قدرت وجود دارد، ستایشِ ایمان‎گرایی نیز به وضوح جریان دارد. من چنین ستایشی از ایمان‎گرایی را در هیچ اثر هنری دیگری ندیده بودم (لااقل در آثار غیراسلامی).

خانم «امیلی واتسون» آن سال به خاطر ایفای نقش اصلی در این فیلم نامزد اسکار شد و بنده به عنوان یک هوادار برادران کوئن و بازی‎های خانم فرانسیس مک‎دورمند و فیلم فارگو تاکید می‎کنم مثل همیشه در اسکار آمریکایی بازی درآوردند که جایزه را به شکستن امواج ندادند. البته این نکته درمورد جایزه بهترین بازیگر بدیهی‎ست. و الا من معتقدم اصل اسکار هم اگر منصفانه بود به این فیلم تعلق می‎گرفت.

در کن هم این فیلم مثل دفعات قبل نامزد نخل طلا شد و البته جایزه ویژه هیئت داوران را برد. و البته این به جز چهل پنجاه‎تا جایزه معتبر دیگری بود که این فیلم از آن خود کرد.

 

 


احمق‎ها _ The Idiots  _ 1998

فیلم احمق ها فون تریه

فیلم بسیار خاصی که اگر در این مجموعه نبود بیشتر به چشم می‎آمد. مثل همیشه ایده‎های خلاقانه فون تریه آدم را میخ‎کوب می‎کند. این فیلم نمونه کامل یک فیلم دگمایی (وفادار به بیانیه دگما۹۵) و شاید تنها فیلم کاملا دگماییِ فون تریه است، تا آنجا که نامِ دیگرش «دگما٢» است (خیلی جالب است که تو پیامبر یک دین باشی ولی خودت فقط در یک مرحله به آن وفادار باشی!). همچنین این فیلم طنزآمیزترین فیلم در میان آثار جدی فون تریه است (یعنی «رئیس همه» را حساب نکردیم). در این فیلم سنت‎های اجتماعی و مخصوصا زندگی شهرنشینی و متمدنانه به طور گستاخانه‎ای و یاغی‎گرانه‎ای نقد می‎شود. احمق‎ها هم مثل بیشتر کارهای فون تریه نامزد نخل طلای کن شد اما نتوانست موفقیت‎های بیشتری را چون آنان کسب کند. در این فیلم رگه‎های طنز بسیار بیشتر از آثار پیشین فون تریه دیده می‎شود.

 

 


رقصنده در تاریکی  _  Dancer in the Dark _  2000

فیلم رقصنده در تاریکی فون تریه

و بالاخره فون تریه با این شاهکار خود توانست به جز نامزد شدن، جایزه نخل طلای کن را از آن خود کند و جایزه بهترین بازیگر نقش زن کن را برای بازیگرش (بعدا بازیگر ضد مسیح فون تریه هم توانست این جایزه رااز ن بگیرد). و البته در اسکار هم شعر خود فون تریه و موسیقی خانم بازیگر نامزد شد.

«رقصنده در تاریکی» یکی از شاهکارهای بی چون و چرای سینما در دهه‎های اخیر است که با کمتر فیلمی قابل مقایسه است. این فیلم تلخ است. به شدت تلخ است. و تلخ‎تر از همه کارهای قبلی فون تریه. از رگه‎های طنزی که در دو قسمتِ اول این سه‎گانه نمود داشت خبری نیست. فیلم گریه‎آور است. قطعا بیشتر از احمق‎ها و شاید تاحدی بیشتر از شکستنِ امواج. این فیلم انسانی است و به شدت هم انسانی. این‎بار نقادی فون تریه فقط اخلاق و فرهنگِ غربی را نشانه نگرفته، اینبار صراحتا سراغ حکومت غربی‎ها هم رفته است.

مثلِ سومین قسمتِ سه‎گانه «اروپا» در سومین قسمتِ سه‎گانه «قلب طلایی» هم با آمریکا مواجه می‎شویم. و این بار موضوع برعکس است. در فیلم «اروپا»، آمریکا به اروپا رفته بود. اما در رقصنده در تاریکی اروپا به آمریکا می‎رود. فیلم روایتِ زندگیِ یک «مهاجر» اصالتا شرق اروپایی، به آمریکاست. یکی از هزاران مهاجری با هزار شور و شوق و امید و آرزو برای زندگیِ بهتر به آمریکا مهاجرت می‎کنند تا روزی زیرِ چرخ‎دنده‎های نظام سرمایه‎داری و راه عملگی برای اعتلای بیشتر زندگی آمریکا له شوند. به جز امپریالیزم، مک‎کارتیسم نیز در این فیلم (با هجوی تلخ) به تصویر کشیده شده است. هرچند فیلم‎های سه‎گانه قلب طلایی ذاتا سیاسی نیستند و بیشتر شامل عواطف انسانی (با تمرکز بر زنان) هستند، اما این فیلم یکی از زیباترین «مرگ بر آمریکا»هایی‎ست که شنیده‎ام. یک مرگ بر آمریکا با نهایت صداقت و خشم و اندوه.

 

فیلم رقصنده در تاریکی فون تریه

نمایی از فیلم سینمایی رقصنده در تاریکی ساخته لارس فون تریه

 

 


 

 

 

سه‎گانه آمریکا؛ سرزمینِ فرصت‎های طلایی 
trilogyThe USA: Land of Opportunities

همانطور که دیدید پیش از آغاز سه‎گانه آمریکا نیز «آمریکا» و زمینه‎های «مرگ بر آمریکا» در آثار لارنس فون تریه حضور داشته است که نمودِ صریحشان دو فیلمِ تحسین‎شده‎ی «اروپا» و «رقصنده در تاریکی» بودند. دو فیلمی که بیش از دیگر فیلم‎‎های سه‎گانه‎شان موفق بودند.

در این سه‎گانه هم نقش اصلی یک «زن» است اما اینبار با یک سینمای سیاسیِ تمام‎عیار مواجهیم و دیگر موضوعِ اصلی زنان نیستند.

گویا پس از نمایش موفقیت‎آمیزِ «رقصنده در تاریکی» در جشنواره فیلم کن، آمریکایی‎های لت خورده به فون تریه اعتراض می‎کنند «توئی تاکنون به آمریکا سفر نکرده‎ای حق نداری درباره آمریکا فیلم بسازی. تو چون آمریکا را ندیده‎ای اینقدر درموردش به اشتباه سخن می‎گویی». کاری نداریم که از دیرباز تاکنون آمریکایی‎ها خواستار و آرزومند و دعوت‎کننده فون تریه به آمریکا هستند و کاری نداریم که فون تریه با ظرافتی تمام در تمام این سال‎ها به بهانه‎ی «ترسیدن از سفر با هواپیما» از این سفر سر باز زده است! نکته‎ی مهم این است که آن ناشکیباییِ آمریکایی‎ها در شنیدنِ نقدِ فون تریه و اعتراضشان به چراییِ طعنه زدن‎های اندک ولی و موثر فون تریه در «رقصنده در تاریکی»، باعث شد که لارس فون تریه این کارگردان نابغه، چاق، ریشو، لج‎باز، حرف گوش نکن و همیشه غیرقابل پیش‎بینی تصمیمِ جدید و مهمی بگیرد. آری، اینچنین شد که فون تریه ضدآمریکایی‎ترین و قوی‎ترین سینمای ضدآمریکاییِ جهان را کلید زد.

اصطلاحِ «سرزمین فرصت‎های طلایی» یکی از ادعاها و تبلیغاتِ مشهور آمریکا برای خود از دیرباز تاکنون است، برای جذبِ نیروی انسانی از سراسرِ جهان. این ادعا شاید در دهه‎های آغازینِ کشف قاره آمریکا می‎توانست برای اروپاییان به حقیقت بپیوندد، اما پس از آن فقط یک دروغِ بزرگ است. هرچند آنقدر خوب تبلیغ می‎شود که مثل ایمانی قلبی در دلِ بسیاری از مسخ شدگان باورمندانِ به رویای آمریکایی جای گرفته. شعارهایی چون «سرزمین فرصت طلایی» و «رویای آمریکایی» بارها و بارها توسط خود غربی‎ها و خود آمریکایی‎ها مورد هجو و طعنه و تسخر قرار گرفته اما هنوز که هنوز است دهان مهاجرت‎پرستانِ جهان سومی را آب می‎اندازد. به همین خاطر هنوز در تمام صفحات مربوط به مهاجرت به آمریکا هنوز می‎توانید رد این‎ها را بیابید.

از موضوعِ اصلی دور نشویم، در یکی از مصاحبه‎های فون تریه خواندم که می‎گفت خودش هم در کودکی آرزوی آمریکا داشته. چه اینکه یکی از کتاب‎هایی که در کودکی در دانمارک خوانده داستان کودکی است که از شرایط سخت مدرسه و خانه آزرده می‎شود و تصمیم می‎گیرد به آمریکا سفر کند! (این شد دو تا! این هم از تاثیر شگرف ادبیات کودک و نوجوان). فون تریه دقیقا متمرکز می‎شود روی همین زیباییِ ظاهریِ آمریکا و سعی می‎کند از حقیقتِ آمریکا ونسبتش با این آرایش پرسش کند.

گفتنی‎ست برخلافِ سه‎گانه‎های قبلی، در سه‎گانه‎ی «آمریکا؛ سرزمینِ فرصت‎های طلایی» فیلم‎ها از لحاظ داستانی و حتی ساختار سینمایی با هم مرتبطند و مکمل یکدیگرند.

 

داگویل (یا: سگستان!) _ Dogville _ 2003

فیلم داگویل در تاریکی فون تریه

بعضی معتقدند این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینماست. بعضی معتقدند بهترین فیلمِ فون تریه است. قدر مسلّم این است که نخستین قسمتِ سه‎گانه‎ی آمریکای لارس فون تریه، از بهترین ساخته‎های تاریخ سینما و بهترین کارهای خود فون تریه است و اگر قرار باشد با آثار خودش مقایسه شود باید آن را در کنارِ «شکستنِ امواج» و «رقصنده در تاریکی» قرار داد.

داخل پرانتز ---> تکلیفِ چراییِ بزرگیِ اکثریتِ کارگردانانِ بزرگِ سینما برای ما مشخص است. بزرگ‎ترین کارگردانان همیشه کسانی بوده‎اند که درخشش اصلی‎شان یا در فرم بوده یا در محتوا. عمومِ بزرگان یا نابغه فرم بوده‎اند یا پیامبرِ معنا. خیلی کم شده که درخشش در این دو ساحت برای یک نفر پیش بیاید. فون تریه یکی از این کارگردانان است و فیلم‎هایش نمودِ عینی عظمتِ توأمانِ پیام و پیکره. داگویل هم چنین است. وقتی این فیلم تمام می‎شود آدم از خودش می‎پرسد «من بیشتر دارم از خلاقیتِ ساختاری حیرت می‎کنم یا فخامتِ محتوایی؟»  

همانطور که انتظار می‎رفت «داگویل» آنطور که باید و شاید؛ به خوبی توانست خشمِ آمریکایی‎ها و امپریالیزم را برانگیزد. بسیاری از رسانه‎های آمریکایی و صهیونیستی این فیلم را یک فیلم «شدیدا ضد آمریکایی» (sharply anti-American) معرفی کردند به آن اعتراض کردند. بسیاری از ایشان نیز سعی کردند موضوع را عوض کنند. یعنی یا تاکید کردند که این فیلم ضعیف و سست است و مشکل اصلی‎اش ساختاری است! یا اینکه این فیلم را به «ضد زن بودن» و «غیراخلاقی بودن» متهم کردند. در آغاز یکی از این مقاله‎ها خواندم «اینقدر نگویید داگویل ضد آمریکایی است! مهم این است که داگویل ضد انسانی است!». حتی منتقدانِ سرشناس و سناتورهای فرهنگی آمریکایی هم که همیشه محتاط عمل می‎کردند این‎بار با جدیّت مبارزه را علیه داگویل آغاز کردند. از جمله همین جنابِ «راجر ایبرت» نیز با همه عشق دیرینش به فون تریه، در مقاله‎اش سعی کرد فیلم را از لحاظ هنری تخطئه کند، با اینکه خود برای فیلم‎های ضعیف‎تر فون تریه آفرین‎ها گفته بود. این دروغ و دغل‎ها هرچند انبوه بودند اما تاکنون حریفِ عظمت و اقتدار داگویل نشدند. کافی بود کسی فقط از سر کنجکاوی این فیلم را ببینید تا بفهمد نه‎تنها فیلمی ضدانسانی نیست بلکه موضعِ کارگردان به صراحت انسانی و اخلاقی است. نه‎تنها فیلم مشکل ساختار ندارد، بلکه یک شاهکار و انقلاب در ساختار است.

تکلیفِ جایزه اسکار که برای فون تریه از قبل معلوم است! اما در جشنواره کن نیز با آنکه تمام نظرسنجی‎ها و پیشبینی‎ها داگویل را برنده‎ی بلامنازع جایزه نخل طلا و دروکننده‎ی دیگر جوایز کن می‎دانستند، سرانجام پس از اعلامِ نظر هیئت داوران، داگویل دستِ خالی ماند و تنها نامزدِ نخل طلا شد و در پیامی آشکار به جای داگویل یک فیلمِ آمریکاییِ به مراتب ضعیف‎تر («فیل» ساخته گاس ون سنت) برگزیده شد. مصاحبه تهیه کننده داگویل پس از مشخص شدنِ برگزیده‎ها تاریخی است:

« اعضای هیأت داوران برای‌ برگزیدن «فیل» قطعا تصمیمی سیاسی‌ اتخاذ کرده‌اند و فیلم ما را به دلیل داشتن‌ نگاهی ضدآمریکایی از قلم انداخته‌اند. من و نیکل کیدمن نسبت به واکنش‌ فون تریه پس از اعلام برنده نخل طلا نگران بودیم. اما لارس اهمیتی نداد و الآن خوشحال است. او به من گفت «حالا می‎دانم راهی را که در پیش گرفته‎ام راه درستی است» »

("He told me: "now I know that what I'm doing is right)

البته مشخص است که داگویل توانست در جشنواره‎ها و جایزه‎های کمتر سیاسی موفقیتِ خوبی را کسب کند و مورد حمایتِ خیلی از چهره‎های مستقل (برای مثال «تارانتینو») نیز قرار بگیرد.

 

 


مندرلی _ 2005 _ Manderlay 

فیلم مندرلی در تاریکی فون تریه

همانطور که انتظار می‎رفت یک شاهکار دیگر از فون تریه.اگر داگویل وجود نداشت مندرلی شاهکاری غول‎آسا در سینما قلمداد می‎شد؛ اما از آنجا که داگویل هست و مندرلی در ادامه آن است و از آنجا که داگویل تاحدودی فیلم قوی‎تری است مندرلی به خوبی داگویل دیده نشد. با اینحال حتی اگر تکنیک‎های ساختاری و تکنیکی مندرلی در موضوع میزانسن و تصویر به داگویل وابسته باشد، در داستان و روایت و پیام، این فیلم مستقل و شگفتی‎ساز است. فیلم مندرلی نیز از بهترین فیلم‎هایی ست که تا کنون دیده‎ام هرچند که به خاطر همان پیشینه‎ی سیاسی فقط نامزد نخل طلای کن شد. بسیاری مندرلی را پیش‎گویی فون تریه درباره وضعیتِ آمریکا در عراق و دیگر سرزمین‎های اشغالی‎اش می‎دانند.

راجر ایبرت که پس از اکران داگویل در مقاله‎اش به طرزی سخیف و غیرقابل باور از آن فیلم انتقاد کرده بود، شاید برای تلطیفِ فضا و رفعِ اتهام از خود پس از اکرانِ «مندرلی» مجبور شد از قسمت دوم سه‎گانه آمریکا تعریف کند و فون تریه را «بت‎شکنِ دانمارکی» بنامد (انصافا بچه‎حزب‎اللهی‎ها هم چنین لقب انقلابی‎ای را به فون تریه نداده‎اند!). در این مقاله ایبرت از قضای الهی به قدر الهی پناه برد! و به عنوانِ یک دموکرات سعی کرد انتقاداتِ (به قولِ خوش: کیفرخواست!) فون تریه علیه آمریکا را بیشتر متوجه محافظه‎کاران و جمهوری‎خواهان آمریکا نشان بدهد.

درموردِ موضوع و داستانِ داگویل و مندرلی در سومینِ فصلِ این یادداشت سخن می‎گویم.

 

 


واشنگتن _ Washington

این فیلم هنوز ساخته نشده، با اینکه قرار بود در سال 2008 ساخته شود. طبق قرار اولیه، یعنی مصاحبه‎های خود فون تریه این فیلم هم در داستان و ساختار سینمایی در ادامه دو اثر قبلی است.

 


 

 

 

سه‎گانه افسردگی
The Depression Trilogy

اصلا دلم نمی‎خواست درمورد این سه‎گانه چیزی بنویسم، آن‎هم در این یادداشت. لکن برای اینکه فیلم‎شناسی کامل شود بسیار مختصر توضیحاتی را می‎نویسم.

نکته اول این است که این سه‎گانه شاید جنجال‎برانگیزترین فیلم‎های دهه اخیر اروپا بودند. همچنین برای عمومِ طرفداران خود فون تریه بهت‎آور و تردید برانگیز. با اکران این فیلم‎ها، شایبه‎هایی چون «دیوانه بودن» و «بی‎اخلاق بودن» بار دیگر درمورد فون تریه _واین بار قدرتمندتر از همیشه_ مطرح شدند. ما هم با همه علاقه و اعتقادمان به این مردِ چاقِ عینکی قصد نداریم او را کاملا از این تهمت‎ها مبرّا کنیم. چه اینکه اولی (دیوانگی) در طریقتِ ما نکوهیده که نیست هیچ، امتیازآور است. در مورد دومی (اتهاماتِ اخلاقی) هم باید اعتراف کنیم که ما از اولش خیلی روی نامسلمان‎ها حساب باز نکرده‎ایم و البته که بر این باوریم که از یک نامسلمان آنچنانکه که از یک مسلمان (یا حتی آشنا با فرهنگ اسلام)؛ انتظار نمی‎رود. نکته‎ی دیگر اینکه اگر اتهام اول را کامل بپذیریم اتهام دوم بی‎وجه می‎شود (طبق همان لیس علی المجنون حرج). نکته‎ی آخر هم این است: از ننگ چه‎گویی که مرا نام ز ننگ است.

از دیگر اتهاماتی که با ساختِ این فیلم‎ها شدیدا متوجه فون تریه شد دو اتهام «ضد زن بودن» و «ضد دین بودن» است.

قدر مسلم این است که سه‎گانه افسردگی حاصلِ افسردگیِ خود کارگردان است و به روایت موضوعِ مهم افسردگی می‎پردازد و عموما مخاطبِ سالم را افسرده می‎کند و به مخاطبِ افسرده خودآگاهی می‎بخشد. البته این دومی فقط تلاش کارگردان است و متاسفانه خیلی موفق نیست. چون تنها علاجِ افسردگی اسلام ناب محمدی است و فون تریه هنوز این را نمی‎داند. البته اگر این فیلم‎ها وضوح بیشتری داشتند امید به ایجاد خودآگاهی بیشتر می‎شد.

قدر مسلم دوم این است که فون تریه در این فیلم بیشتر از رویکردِ فلسفی، رویکردی روانکاوانه دارد.

قدر مسلم سوم: این سه‎گانه مانند «قلب طلایی» دربست با احترام به مقام زن ساخته نشده، در این سه‎گانه مضوعِ اصلی انسان و افسردگی برای همه است، اما گاهی حس می‎کنیم تمرکز اصلی بیشتر روی زنان است و فون تریه نه تنها قصد دارد ذهنِ زنِ امروز را روانکاوی کند، بلکه می‎کوشد به روان‎کاویِ تاریخ زن و ذهنیتِ تاریخی ِ زن بپردازد. دقت داریم که نقش اصلیِ فیلم‎های این سه‎گانه را هم باز زنان بر عهده دارند.

قدر مسلم چهارم: از ویژگی‎های خوبِ این سه‎گانه، ضدیت فون تریه با علم ( مخصوصا علم جدید ، ساینس) و  قطعیتِ نظریه‎های علمی است. فون تریه اینجا فیلسوف‎وار قدرتِ پیش‎بینی علوم را زیر سوال می‎برد.

علی‎ای‎حال در عالم اسلامی و حتی در مشرق‎زمین، دیدنِ این فیلم‎ها به هیچ‎کس توصیه نمی‎شود. هرچقدر هم که اعصاب و روان فولادینی داشته باشند یا بخواهند با عوالمِ نوین در سینما آشنا شوند. بهترین، بایسته‎ترین وشایسته‎ترین مخاطبان این فیلم‎ها خودِ مغرب زمینیانند.

 

ضد مسیح _ Antichrist   _ 2009

فیلم ضدمسیح فون تریه

گستاخ‎ترین، تمثیلی‎ترین، ناگوارترین، بی‎عفت‎ترین، کم‎عمق‎ترین و مخاطبِ خاص‎دار‎ترین فیلم این سه‎گانه است. این فیلم را به عنوانِ «ضد زن» علم کرده‎اند. اما به نظر بنده چنین نیست و اگر دقیق بنگریم باز با یک فیلم ضد مرد طرفیم، و این موضوعی‎ست که اثباتش آسان نیست. بعید هم هست بعدا دلم بخواهد برای چنین فیلمی وقت بگذارم. همینقدر بگویم که این فیلم آنقدر تمثیلی است که من تعجب کردم چرا کارگردان آن را ساخته! البته همه فیلم‎های فون تریه استعاری و تمثیلی است ولی این یکی آنقدر استعاره و ارجاع دارد که بیشتر از ساخته‎ی سینمایی به معما و بازی‎های ذهنی شباهت دارد. برای مثال شما هم باید تاریخ مسیحیت را بشناسید، هم قرون وسطی را، هم گنوستیزیسم را، هم دینداری مسیحی را تا بخشی از پیش‎فرض‎های فیلم برایتان آشکار شود. این به جز ضرورتِ آشنایی کامل با سینمای فون تریه، تماشای همه فیلم‎های پیشینش و حتی آشنایی با خانواده‎‎ی اوست! و البته که استعاره‎های تصویری خود در کنار استعاره‎های روایی و متنی فضا را بسیار شلوغ کرده.

فیلم ضدیتی با حضرتِ مسیح (علیه السلام) ندارد، ولی با دیدن‎داریِ مسیحی و اصلِ دین مسیحی ضدیت آشکار دارد. پس ترجمه نامِ فیلم به «دجال» غلط است. مخصوصا با پیش‎زمینه‎ای که ما از این واژه داریم.

به نظر بنده دیدنِ اینگونه فیلم‎ها برای سه گروه حرام است. یکم: «مسلمان‎ها»، دوم: «بیگانگان با سینمای فون تریه» و سوم: «مخاطبِ عام». هرچند که می‎دانم به خاطر نامِ فیلم و جنجالش همین دو گروه متاخر بیش از بقیه فیلم را دیده‎اند. یک نکته‎ی مکمل: هنگامِ اکران این فیلم در کن، دو اتفاق افتاد، اول: بسیاری (از جمله طرفداران خود فون تریه) فیلم را «هو» کردند. دوم: چندین نفر در سالن سینما از حال رفتند؛ حال انتخاب با شماست!

 

 


مالیخولیا _ Melancholia _ 2011

فیلم مالیخولیا فون تریه

این فیلم قدرت‎مندترین، شاخص‎ترین، هنری‎ترین و البته افسرده‎کننده‎ترین فیلمِ سه‎گانه‎ی افسردگی است. فقط همان نمای نخستینی که از چهره خانم «کریستین دانست» می‎‎بینیم برای نسل‎کشی دوجین خرگوش شاداب و خشکاندن چهار اصله درخت شمشاد کافی‎ست. کفر یعنی این. کفر ناب یعنی این. نهایتِ یأس.

این فیلم هم بسیار تمثیلی و سوتفاهم‎آور است، هرچند نه مانند قبلی. بسیاری این فیلم را به غلط «آخرالزمانی» تفسیر کرده‎اند، حال آنکه هیچ و هرگز جناب فون تریه اهل این ژانرهای عامه‎پسند، تجاری و هالیوودی نیست؛ حتی اگر از ظواهرشان سواستفاده کند. موضوعِ اصلی فیلم همین افسردگی و گم شدنِ معنا از زندگی است.

 

 


نیمفومانیاک _ Nymphomaniac _ 2013

فیلم نیمفومانیاک فون تریه

فکر کنم همینکه اسم این فیلم را نوشتم وبلاگم فیلتر شود. زین‎رو بهتر است به همین بسنده کنیم.

نه! بگذارید چند نکته بگویم. اولا آنقدرها که حضرات (کفر و ایمان هردو!) تبلیغ می‎کنند فیلم نه مهیّج است نه غیراخلاقی. ثانیا: فیلم عمیقا «ضد روشنفکری» است. ثالثا: فیلم هرگز «ضد زن» نیست. این آقای فون تریه در «نیمفومانیاک» آنقدر نومید و ضد مرد است که حتی ضد خودش و ضد مردان فمینیست عمل می‎کند. کافی‎ست به دیالوگ‎ها، نحوه عمل، و اتفاقی که سرانجام برای نقشِ دوم فیلم (با بازیِ «استلان اسکارشگورد») می‎افتد دقت کنید. او نمادِ هر مردِ فمینیستی‎ست که ادعای روشنفکری، آزادگی و دفاع از حقوقِ زنان دارد. دقت بفرمایید که نقشِ اصلی فیلم  (با بازی «شارلوت گینزبورگ») در مقابل آنچه رفتار ناشایست و غیراخلاقی‎ست عذاب وجدان دارد، اصلا این خانم سراپا عذاب وجدان است، چون خطا را حقیقتا خطا می‎داند؛ حال آنکه هربار او از خطای خویش می‎نالد و به خویش نهیب می‎زند، جنابِ روشنفکرِ نقش دوم او را از این کار باز می‎دارد و می‎گوید به نظرش هیچ خطایی صورت نگرفته و اینگونه احساس گناه‎ها فقط تلقین ادیان است و الخ... . یعنی: زن اگر مرتکبِ خطا شود خطای خود را می‎پذیرد و قصد اصلاح و توبه دارد؛ اما مرد زن را خطاکار می‎خواهد (به هوایِ نفسِ خویش). پس فیلم نه‎تنها ضد زن نیست، بلکه کاملا ضدمرد و ضد روشنفکری است. مخصوصا وقتی دقت کنیم این مرد نمادِ یک مرد روشنفکر غربی است.

درمجموع این فیلم نسبت به دو فیلمِ قبلی اخلاقی‎تر و به موضعِ اهل ایمان نزدیک‎تر است.

 


 

 

 

خارج از سه‎گانه‎ها

 

رئیس همه _ 2006 _ The Boss of It All

فیلم رئیس همه فون تریه

این فیلم یک اثر عجیب و برنامه‎ریزی نشده در آثار فون تریه است. در هیچ‎کدام از سه‎گانه‎ها نیامده و اصلا هیچ سه‎گانه‎ای برای  خودش ندارد. ظاهرا فیلم خیلی مهمی نیست. به همین خاطر ما بی‎توجه به تاریخ ساختش در پایان فیلم‎شناسی مطرحش کردیم. هیچ موضوع سیاسی، اجتماعی یا خیلی فلسفی و جدی‎ای در این اثر وجود ندارد، حداقل ظاهرا که اینگونه است. انگار زیادی هنر برای هنر است. طنز در بسیاری از آثار فون تریه جریان دارد ولی این شاید تنها فیلم کاملا کمدی فون تریه است. خودش در ابتدای فیلم از «سینما به مثابه سرگرمی» هم سخن می‎گوید، چیزی که در ذات سینمای فون تریه اصالتی ندارد. البته سرگرم‎کنندگیِ این فیلم هم ارتباطی به سرگرم‎کنندگی هالیوودی و تجاری ندارد. گویا «رئیس همه» یک زنگ تفریح و استراحتِ کوتاه است در میان آثار فون تریه. همچنین کمی یادآورِ «احمق‎‎ها» است، هم از نظر کمدی بودن، و هم مخصوصا از نظر انتخاب بازیگر.

 


 

 

 

 


فصل سوم: آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی

یا: نگاهی به فیلم‎های «داگویل» و «مندرلی» ساخته لارس فون تریر

 

انگیزه

وقتی با دوستانم و کسانی که داگویل را دیده بودند بحث می‎کردم می‎دیدم اکثرا نمی‎دانند این فیلم ضدآمریکایی‎ست. بیشترشان با اینکه داگویل را دیده بودند نمی‎دانستند چیزی به نامِ سه‎گانه‎ی «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» وجود دارد. البته خودم هم اولین‎بار که فیلم را دیدم موضوع سه‎گانه را نمی‎دانستم، اما در پایانِ فیلم روحیه‎ی ضدآمریکایی‎ام حواسم را جمع کرد مسئله چیست.

وقتی نشریاتِ ایرانی (مخصوصا روشنفکری‎نوشته‎ها) را مرور کردم دیدم بیشترشان اشاره‎ای نکرده‎اند که این شاهکار یک فیلم ضدآمریکایی‎ست. یا به نحوی از اهمیت موضوع کاسته‎اند؛ مثلا گفته‎اند «به نظر بعضی از منتقدان این فیلم یک فیلم ضدآمریکایی است»! ئه! فقط به نظر «بعضی از منتقدان»؟؟!! یا اینکه نوشته‎اند «داگویل می‎تواند هرجایی باشد، نباید به آمریکا محدودش کرد، داگویلِ نقدِ اشتباهاتِ اخلاقی تمام انسان‎هاست»!

طرف دارد با وضوح فریاد می‎زند مرگ بر آمریکا، همه عالم هم می‎دانند موضوع چیست، بعد این‎ها به مخاطبِ جهان‎سومی می‎گویند که موضوع یک‎سری نصیحتِ اخلاقی کلّی است و ارتباط خاصی با آمریکا ندارد! حلالشان باد این نان‎ها! (به شرطی که از ارشاد و نهادهای دولت ایران نگرفته باشند و رسما از خود ملکه الی و عمو باراک دریافت کرده باشند)

حالا کاری نداریم به اینکه در خلال مطالعه‎ام متوجه شدم جوجه‎روشنفکرهای ژورنالیست در ایران آنقدر وقیح‎اند که می‎توانند یک فیلم ضد آمریکایی را نه‎تنها غیرِ ضدآمریکایی؛ بلکه به عنوان یک فیلم ضد جمهوری‎اسلامی مطرح کنند! سبحان‎الله!

همچنین یکی از احمقانه‎ترین صفحات فارسی که درباره این فیلم‎ها دیدم، صفحه‎ی «داگویل» در ویکیپدیا است که شرح داستان را با این جمله آغاز می‎کند: «این فیلم به مبحث عشق و فاشیسم می پردازد» در حالی که این فیلم نه به عشق می‎پردازد نه به فاشیسم!

 

یادآوری

همانطور که در فصل فیلم‎شناسی خواندید موضوعِ آمریکا پیش از سه‎گانه‎ی  «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» هم درکارهای فون‎تریه مطرح است. آن‎هم در پایان‎بندیِ هر دو سه‎گانه‎ی قبلی «اروپا» (فیلم اروپا) و «قلب طلایی» (فیلم رقصنده در تاریکی).

 

داگویل و مندرلی

از لحاظ داستانی هر دو فیلم یک قهرمان دارد، در آمریکا اتفاق می‎افتد و به نوعی در ادامه هم‎اند. شخصیتِ اصلی «گریس» نام دارد که دختری سفیدپوست است (نمی‎توانم بگویم این دختر لزوما و در تمام لایه‎های معناییِ هردو فیلم آمریکایی‎ست) از لحاظ تصویری هم هر دو فیلم شباهت ساختاری بسیاری به هم دارند. ذهن خلاق و جسورِ کارگردان ترجیح داده است در اقدامی شگفت هر دو فیلم را در یک استودیو بسازد که هرکدام طراحی صحنه‎ی خارق‎العاده‎ای دارند. چیزی شبیهِ صحنه‎های تئاتر. شبیه به چنین تجربه‎ای قبلا در سینمای دهه چهل خود آمریکا (فیلمِ «شهر ما») هم دیده شده، اما مقایسه این دو اثر واقعا ظلم به فون تریه است. فون تریه بیشتر نظر به تئاتر دارد، آنچنانکه در فیلم‎نامه هم نظر به نمایش‎نامه‎های رواییِ برتولت برشت دارد (البته تاثیر برشت در سه‎گانه اروپا هم احساس می‎شود)؛ جدا از اینکه انتخاب این ساختارِ نمایشی و تصویری ارتباط مستقیمی با معانی استعاریِ فیلم‎ها و سبکِ خاص فون تریه در فیلم‎سازی دارد. فراموش نکنیم فون تریه دنبالِ سینمای حقیقت‎گرا، بی‎فریب و کاملا غیر هالیوودی است. فون تریه قصد دارد به جای تحریک هیجانات و فریبِ احساساتِ مخاطب، با عقل و انصافِ او وارد گفت‎وگو و دیالوگ شود. واردِ دیالکتیک (به معنای افلاطونی و سقراطیِ اصطلاح). به همین خاطر است که او از تمامِ عناصرِ تلقینِ هیجانِ مصنوعی در مخاطب پرهیز می‎کند؛ این سه‎گانه واقع‎گرا و عقلی‎ترین فیلم‎های فون تریه هستند.

نسبتی که فون تریه با جهانِ آمریکایی برقرار می‎کند یک نسبت بیرونی و واکنشی است. «بیرونی» از این نظر که فون تریه کاری ندارد آمریکایی‎ها با هم چگونه برخوردی دارند، نه اینکه کاری نداشته باشد، این مسئله‎ی فون تریه نیست. مسئله‎ی فون تریه مواجهه آمریکایی‎ها با غیر آمریکایی‎هاست. «واکنشی» از این نظر که فون تریه نمی‎خواهد به آمریکا حمله کند، نمی‎خواهد در امور داخلی آمریکایی‎ها دخالت کند؛ بلکه می‎خواهد پاسخ و واکنشی باشد در قبال رفتاری که آمریکا با غیرآمریکا داشته است. فون تریه نمی‎خواهد به آمریکا ستم کند، فون تریه می‎خواهد از آمریکا انتقام بگیرد. زین‎رو برداشت صرفا اخلاقی از این فیلم خنده‎دار است، چون فون تریه نیامده روابط بین انسانی را اصلاح کند، نیامده معلم اخلاقِ جامعه آمریکایی باشد. به قول راجر ایبرت آمده کیفر خواستی علیه آمریکا تهیه کند. به همین خاطر  در اصلِ موضوع این فیلم‎ها قطعا فیلم‎هایی «سیاسی» هستند، ولو مضامین اخلاقی و اجتماعی نیز داشته باشند.

هم در «اروپا» و هم در «رقصنده در تاریکی» دیدیم پای غیرآمریکایی‎ها وسط است. در هر دوی این فیلم‎ها یک «مهاجر به آمریکا» نقش اصلی فیلم است. در «رقصنده در تاریکی» حتی موضوعِ اصلی فیلم هم حولِ محور زندگیِ این «مهاجر» و مفهومِ «مهاجرت» شکل می‎گیرد (برخلافِ اروپا که نقش اصلی از آمریکا بازگشته است و بیشتر بحث «دخالت آمریکا» مطرح است تا «مهاجرت به آمریکا»). این همان چیزی است که در سه‎گانه‎ی «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» به قدرت و قوت و با وضوحِ بیشتر ادامه پیدا می‎کند. یعنی اگر ما حواسمان به سابقه‎ی این موضوع در رقصنده در تاریکی باشد، بی دانستنِ موضوع سه‎گانه و بی‎شنیدنِ موسیقیِ پایانی خیلی زود با معنای اصلی فیلم‎ها ارتباط برقرار می‎کنیم.

«داگویل» بیشتر اخلاق، فرهنگ، رفتار و تمدنِ سفیدپوستان جامعه آمریکا را روایت می‎کند و «مندرلی» اخلاق، فرهنگ، رفتار و تمدنِ سیاه پوستان جامعه آمریکا را. داگویل موضوع مهاجرت را از آغاز بررسی می‎کند ولی مندرلی از فرجام.

در داگویل خانه‎ها دیوار ندارند (البته در نمایش و تصویر، نه در خود داستان) و دیوار خانه‎ها با خطکشی مشخص شده است. در مندرلی این خطکشی‎ها هم مشخص نشده‎اند. بعضی گمان کرده‎اند حذفِ خطکشی‎ها در مندرلی به علتِ بیشتر تئاتری شدنِ فضای کار است. حال آنکه عقلا و به دلایل متعدد چنین چیزی صحت ندارد. این یکی از صدها موردی است که دوستان از درک نمادهای فیلم ناتوانند. خطکشی یعنی مرز و مرز یعنی مالکیت. شهروندان داگویل سفیدپوستان آمریکایی اصیل‎اند. یعنی مالک‎اند. اما در مندرلی مالکیتی به جز مالکیت ارباب وجود ندارد. سیاه پوستان همه «در» و «جزو» مالکیتِ ارباب‎اند.

موسیقی مندرلی و داگویل تقریبا یکی است و هردو بیشتر برگرفته از آثار «ویوالدی» که با فاخر بودنِ اثر بسیار متناسب است. همچنین تیتراژ پایانیِ داگویل و مندرلی نیز هر دو همراه با آهنگِ قدیمی و محبوب (البته برای غربی‎ها) «آمریکایی‎های جوان» اثرِ «دیوید بویی» و تصاویرز از مستندنگاری‎های بی‎عدالتی در آمریکا و اوضاع سیاه‎پوستان است. این موسیقی و این عکس‎ها هر دو نکاتِ جالبی دارند. البته آلبوم عکس‎ها با هم متفاوت است و آلبومِ دوم بسیار صریح‎تر و سیاسی‎تر است. برای مثال حتی عکس‎هایی از جرج بوش و لحظه شهادت مالکوم ایکس نیز در تیتراژ پایان مندرلی به نمایش در می‎آید.

 

فیلم داگویل  فون تریه

نمایی از فیلم سینمایی داگویل ساخته لارس فون تریه

 

داگویل

داگویل از ٩ بخش و یک مقدمه ساخته شده است. راویِ فیلم حکایت را اینگونه آغاز می‎کند:

«این حکایتِ غم‎انگیز سرنوشت اهالی داگویل است. داگویل در منطقه کوهستانی ایالات متحده آمریکا قرار داشت.

جاده در بالای ده به معدن قدیمی نقره ختم  می‎شد. اهالی داگویل آدمهای خوبی بودند و شهرشان را دوست داشتند و از زمانی که یک شوالیه قدیمی اسم خیابان اصلی ده را «خیابان نارون قرمز» گذاشته بود _با اینکه هرگز هیچ نارون قرمزی در داگویل نبود_ اهالی دلیلی برای تغییر آن نمیدیدند.»

فیلم با روایتِ دلنشینی از یک روستای آمریکایی آغاز می‎شود. مثل همیشه همه‎چیز نمادین است ولی برخلاف بعضی از کارهای آینده‎ی فون تریه خبری از «تزاحمِ نمادها» نیست. پس در عینِ حال همه‎چیز روشن و قابل بررسی است. حال و روز این روستا حال و روزِ «در خانه‎ی ما رونق اگر نیست، صفا هست» است. مردم با وجود مشکلات خوب ودوست‎داشتنی هستند و ظاهرا همه‎چیز عالی‎ست. همچنین این روستا یک آقای «روشنفکر» دارد به نام «تام» . جوانی که شغلِ اصلی‎اش «نویسندگی» است و به دنبالِ «اصلاح» جامعه‎ی خود و «تعالی روح» انسان‎هاست. همچنین چندجایی مطرح می‎شود که او یک «فیلسوف» جوان است.  او «برای به تاخیز انداختن احساس نیاز به یک کشیش» مجبور است خودش جلساتی را در کلیسا تشکیل دهد و برای مردم سخنرانی کند، و البته این سخنرانی دینی و مذهبی نیست، هرچند موعظه هم دارد. او معتقد است «ما میتوانیم بدون آواز خواندن یا خواندن از روی کتاب مقدس به معنویت برسیم».

این آغازِ فیلم است؛ تا آنجا که یک نفر غریبه به این روستای زیبا پناه می‎آورد. این غریبه همان نقش اصلیِ فیلم یعنی گریس (با بازی «نیکول کیدمن») است. و در معنای استعاری فیلم همان «مهاجر»ی که به آمریکا مهاجرت کرده است. فیلم داستان اتفاقاتی است که گریس در زیستنِ کنار این آمریکایی‎های خوش سیما تجربه می‎کند.

گفتنی‎ست داگویل دارای مراتبِ ظریفی از طنزِ تلخ و رندانه است.

 

مندرلی

مندرلی در ٨ بخش روایت می‎شود. اینجا هم گریس نقش اول است (این بار با بازی «برایس دالاس هاوارد»).

آغاز فیلم وقتی است که گریس هنگامِ عبور از کنارِ روستای مندرلی متوجه می‎شود در آنجا یک سفیدپوست، د حال مجازات و شلاق زدنِ یک سیاه‎پوست به سبک دوره‎های قدیمیِ برده‎داری است. گریس که از این موضوع متعجب و خشمگین می‎شود تصمیم می‎گیرد به مندرلی بیاید. روستایی که یک خانواده‎ی سفیدپوست در آن بر گروه زیادی از سیاه‎پوستان فرمانروایی می‎کنند. سیاه‎پوستانی که اجدادشان توسط سفیدپوستان برای بردگی به آمریکا آورده شده بودند و حال در عصر آزادی هم باز برده‎اند. مندرلی روایتِ بلایی است که آمریکاییان سر این سفیدپوستان آورده‎اند اما نه با یک روایتِ عادی و کلیشه‎ای. درمندرلی این موضوع به صورت مبنایی و اصولی برسی می‎شود. اینجا بیشتر از جسمِ دربندِ سیاه‎پوستان، روحِ دربندِ ایشان به تصویر کشیده می‎شود. مندرلی می‎گوید سیاه‎پوستِ آمریکایی دیگر با تمامِ سیاه‎پوستان جهان فرق دارد. سیاه‎پوستِ آمریکایی هم یک آمریکایی است و وارثِ اخلاقیاتی که به او ارث رسیده. هرچند که این اخلاقیات به او تحمیل شده باشند. مندرلی تاکید می‎کند مسببِ وضع روحی و جسمی سیاه‎پوستان آمریکا، باز خود سفیدپوستان و ساکنان قدیمی‎تر آمریکا، و مشخصا حکومت‎های آمریکایی هستند.

در مقایسه مندرلی با داگویل در لحن باید گفت طنز در این فیلم نسبت به داگویل بسیار کم‎رنگ شده است. در موضوع نیز همانطور که گفتیم مسئله‎های جدیدی طرح شده است. از جمله موضوعِ «استثمار» و «استعمار» که در پاراگراف قبل به آن پرداختیم.

اما مندرلی یک ویژگی خاص دیگر هم دارد و آن این است که برخلافِ داگویل، «سیاست» را فقط از منظر «اخلاق» ندیده است، بلکه به طور جدی وارد «فلسفه» سیاست شده است. موضوعی که در مندرلی به طور فلسفی و مبنایی بررسی شده همان موضوعی است که ما هم چندی پیش به آن پرداختیم (ولی از منظر اسلام نه فلسفه) یعنی موضوعِ شیرینِ «دموکراسی»! در حینِ تماشای مندرلی چند پرسش درباب دموکراسی به شدت مطرح می‎شود. یک: «آیا دموکراسی آموختنی است؟»، دو: «آیا امکان دارد بعضی به دنبالِ تحمیلِ دموکراسی باشند؟»، سه: «فارغ از دو پرسش قبلی، آیا دموکراسی پاسدار حقیقت و اخلاق است؟»،. چهار: «فارغ از سه پرسش قبلی، آیا دموکراسی اصلا امکانِ تحقق دارد؟».

پس مندرلی هم به «دموکراسی آمریکایی» می‎پردازد هم به «فلسفه دموکراسی». هم به ظاهر آمریکا، هم به باطن آمریکا.

حتی یک مقاله در روزنامه اعتماد که نویسنده روشنفکر گیر داده بود «چرا باید چنین فیلم‎های ضد دموکراسی که غربی‎ها از سر بی‎دردی می‎سازند در کشور ما که کم‎کم داریم یک دموکراسی نوپایی را آزمایش می‎کنیم باید پخش شود؟!» حالا کاری نداریم نویسنده جای دیگر گفته بود «چرا فون تریه خودش فکر می‎کند «مندرلی» ضدآمریکایی است؟! این فیلم بیشتر حال و روز جهان سومی‎هاست!» این است وضعیت روشنفکری درایران!

 

در پایانِ مندرلی دیالوگ و سکانسی درموردِ «دستِ دوستیِ آمریکا» وجود دارد که آنقدر زیباست که دلم نمی‎آید نقلش کنم.

باری، مندرلی به خاطر صراحتِ بیشترش، و همچنین آمادگیِ قبلیِ رسانه‎ها در مواجهه با رویکرد فون تریه، بیشتر مورد بایکوت قرار گرفت.

 لارس فون تریه  Lars von Trier

 

موخره و پایان‎بندی

اگر فرصتی دست داد شاید بعدا بعضی از فیلم‎های فون تریه را جداگانه و با تفصیلِ بیشتری شرح کنم و به توضیحِ نمادها و استعاره‎ها (آنقدر که خودم دریافته‎ام) بپردازم.

«این فصل نیز به پایان آمد و چنان دانم که خردمندان _هرچند سخن دراز کشیده‌ام_ بپسندند که هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد. و پس از این عصر مردمان دیگر عصرها با آن رجوع کنند و بدانند.» (همان بیهقیِ اول)
  • من ...

۹۳/۰۵/۱۱


یا: «معشوقه اسرائیلی اسماعیل هنیه کیست؟»

وقتی عبارت «اسماعیل هنیه» را با یک فاصله {اسپیس} جست‎جو می‎کنیم، در صدرِ پیشنهادها و نتایج عبارت «اسماعیل هنیه معشوقه اسرائیلی» تکرار می‎شود. هنیه به عنوان یک فلسطینی و به عنوانِ یکی از چهره‎های اصلی گروه حماس که همیشه مورد حمایت ایران بوده است در سال‎های اخیر و طی حوادث سوریه رفتارهای اشتباه، احمقانه و ناجوانمردانه‎ای را نسبت به ایران، سوریه، حزب‎الله و حتی خود مردم مظلوم فلسطین مرتکب شده است. شاید حتی وزنه‎ی اشتباهات هنیه نسبت به خالد مشعل هم بیشتر سنگینی کند. بالأخره بر خلافِ «رمضان عبدالله» که هنوز به مشی «فتحی شقاقی» وفادار است و از هرگونه سیاست‎بازی و سیاسی‎کاری دور است؛ مشعل و هنیه، ظرفیت، توان و تقوای پیشینیانِ خود یعنی «شیخ احمد یاسین» و «عبدالعزیز رنتیسی» را ندارند و چه بسا اگر رنتیسی زنده بود اوضاع بگونه‎ای دیگر پیش می‎رفت. (باری ما مجبوریم به همین‎ها امیدوار باشیم و نباید خوبی‎هایشان را فراموش کنیم.)

آنچه گفته شد، یعنی اشتباهات هنیه، باز دلیل کافی برای تصور وجودِ یک معشوقه‎ی اسرائیلی برای او نیست. یعنی من باورم نمی‎شد چنین چیزی صحت داشته باشد، هرچند سال گذشته در خبرگزاری‎های درجه سه‎ی ایرانی و مخصوصا شبکه‎های اجتماعی این خبر به حد تواتر به نقل از منابعِ خارجی تکرار شده باشد. ابتدا کمی صفحات عربی و انگلیسی را ورق زدم اما چیز خاصی عایدم نشد؛ آن‎هم آنچنانکه صفحات ایرانی مدعی بودند. سپس تصمیم گرفتم خود عکس را ببینم؛ یعنی عکسِ موسوم به « عکس لو رفته اسماعیل هنیه با معشوقه اسرائیلی‎اش» که در توضیحش نوشته بودند:

«خبرها حاکی از آن است که هنیه رییس جنبش حماس با دوست دختر اسراییلیش در حال شرب خمر بوده و حتی در حین تصویر برداری سعی کرد تا با گذاشتن دستش بر روی جام شراب، شرب خمر خود و معشوقه ی اسراییلیش را از چشم دوربین مخفی نگه دارد. این درحالیست که بسیاری از گروه های مقاومتی به این تصویر واکنش نشان دادند و خواستار محاکمه ی هنیه شده اند

گفتنی است چندی پیش مفتی عربستان گفته بود که ما توانستیم به گروه حماس نزدیک شویم و افکار خودمان را در این گروه پیاده کنیم.

این درحالیست که حماس هم اکنون نقش برجسته ای با تروریست ها در سوریه دارد.»

اسماعیل هنیه و لارن بوث

وقتی متنِ خبر را خواندم هم حس کردم «بوی اسرائیل می‎آید». باری وقتی عکس اصلی و چهره‎ی این خانمِ موسوم به «معشوقه» را نگاه کردم دیدم خیلی برایم آشناست! او یک معشوقه‎ی اسرائیلی نبود! او لارن بوث  ژورنالیست مشهورِ انگلیسی بود. لارن بوث نه تنها اسرائیلی نیست بلکه معشوقه‎ی اسماعیل هنیه هم نیست؛ بوث خودش هم شوهر دارد! نکته‎ی مهم‎تر این است که او یک شخصیت جهانی و جنجالی در دنیای خبرنگاری، روزنامه‎نگاری و حمایت از مردم فلسطین است. همچنین او خواهر زن «تونی بلر» نخست‎وزیرِ سابق انگلیس است؛ یعنی امکان ندارد در عالمِ عربی و غربی لارن بوث چهره‎ی گمنامی باشد و برای مخاطبانش _مخصوصا مخاطبانِ فلسطینی_ با یک زنِ اسرائیلی اشتباه گرفته شود. اینجا معنای «بوی اسرائیل می‎آید» واضح می‎شود، چه اینکه حالا می‎فهمیم آن خبر تنها برای مخاطبانِ فارسی‎زبانِ ایرانی تنظیم شده است. مخاطبانی که عموما با چهره‎ی لارن بوث نا آشنا هستند؛ نمی‎دانند که او به عنوان یک ژورنالیستِ حامیِ مقاومت، طبیعی است که با هنیه دیدار داشته باشد؛ از طرفی به خاطر نمک‎نشناسی‎های امثالِ هنیه در قضیه‎ی سوریه از او بسیار عصبانی‎اند و آماده‎اند هرچیز بد دیگری را درباره‎اش بشنوند. چه اینکه دلیلِ اصلی سوق دادنِ حماس به مخالفت با سوریه هم قطع حمایتِ سوریه و ایران از خود حماس در چنین روزی است. روزی که اسرائیل دوباره به فلسطین حمله می‎کند آن هم با حمایت کامل آن دسته از کشورهای عربی‎ای که حماس را به مخالفت با سوریه تحریک می‎کردند. این است که چنین دروغ خبیثانه‎ای را هم خود اسرائیلی‎های فارسی‎زبان برای بدنام کردنِ هنیه و شاید انتقام از بوث جعل کردند. به نظر من سایت‎های گسترش دهنده‎ی خبر هم بسیار مشکوک‎اند.

باری، مسئله‎ی سوریه باعث به وجود آمدن فتنه‎های زیادی برای مسلمانان _و به طورِ خاص فلسطینیان_ شد. شاید اگر رهبرانِ حماس سخنرانی‎های سال ۸۸ آیت‎الله خامنه‎ای در تببین فتنه را با دقت گوش داده بودند کمتر از آمریکا بازی می‎خوردند. علی‎ای‎حال این خبرِ مجعولِ «معشوقه‎ی اسرائیلی اسماعیل هنیه» هم مشخصا یک فتنه‎ی اسرائیلی بود برای بدبین کردن و نفرت‎پراکنی میان مردم ایران علیه گروه‎های مقاومت فلسطینی. فتنه‎ای که مشابهش هم اخیرا بسیار اتفاق افتاد (از جمله اینجا). اینجا آدم حرصش می‎گیرد از آن دستِ پنهان و خبیثِ اسرائیلی که گاهی خیلی بیشتر از ما نگرانِ حساسیت‎های شیعی ما می‎شود و گاهی هم نگران حساسیت‎های دینی و انقلابی ما! و همچنین از جهالت و غفلتی که باعث می‎شود یک خبر دروغ و بی‎منبع ولی جذاب، به تواتر در شبکه‎های اجتماعی بازنشر شود. البته از حق نگذریم، در میان جست‎وجوهای اینترنتی بالاخره صفحه‎ای را یافتم که این دروغ را تذکر داده باشد.

حال که بحث به اینجا رسید _برای معرفیِ یک سایت خوب هم که شده_ بگذارید یادی کنیم از یکی چهره‎های برجسته‎ی مسلمان؛ یعنی سرکار خانم لارن بوث!

لارن بوث در فلسطین

همانطور که در سطرهای بالا اشاره کردم، لارن بوث (لارن بوت _ Lauren Booth) از مشهورترین مجریان و خبرنگاران انگلیسی است که فعالیتِ اصلی‎اش در زمینه‎ی حقوقِ بشر است. بهتر است بگوییم او از شناخته‎شده‎ترین و مشهورترین فعالان حقوق بشر در انگلیس است که البته نسبتش با تونی بلر و عدم تناسب افکار سیاسی‎اش با او و حکومتِ انگلیس در این شهرت بی‎تأثیر نبوده است. بوث ابتدا کار و علاقه‎ی خود را به طور جدی با بازیگری آغاز کرد. بازیگری در تئاترهای لندن. اما به مرور زمان به نوشتن علاقه‎مند شد و قلم خوبی هم پیدا کرد. اولین موضوعاتی که لارن بوث درباره‎شان می‎نوشت مسائل شهری بود اما کم‎کم به مسائل حقوق بشر هم علاقه‎مند شد. در جریان انتخاباتِ ریاست جمهوری سال ٢٠٠۵ در فلسطین، لارن بوث دیگر به طور مستقیم به دنیای مردم مظلوم فلسطین وارد شد.

از آن زمان لارن بوث بر بی‎عدالتی‎هایی که علیه مسلمانان _به طور ویژه فلسطینی‎ها_ اعمال می‎شود متمرکز شد و تبدیل شد به یکی از مدافعانِ سرسخت مردم فلسطین و همچنین گروه‎های مقاومت فلسطینی. چندسال پیش وقتی حماس و فتح جلوی چشم اسرائیلی‎ها به جان هم افتاده بودند لارن بوث هم از کسانی بود که به جای طرفداری از یک گروه، در نوشته‎ها و صحبت‎هایش هر دو گروه را سرزنش می‎کرد و تاکید می‎کرد آن‎ها برای مقابله با دشمنِ اصلی یعنی اسرائیل باید اختلاف‎ها را کنار بگذارند و با هم متحد شوند؛ اتفاقی که تا حدی پیش از آغاز این جنگ برای فتح و حماس افتاد و اگر نیفتاده بود معلوم نبود حالا چه اتفاقی می‎افتاد! . البته فعالیت بوث فقط محدود به فلسطین نشد و برای مثال او به سراغ هواپیماهای بدون سرنشینِ آمریکایی که کودکان پاکستانی را می‎کشتند هم رفت. از جمله رسانه‎هایی که لارن بوث در سال‎های اخیر به طور جدی با آن مرتبط شد همین شبکه پرس‎تی‎وی است. پرس‎تی‎وی انصافا در جذب نخبگان این‎چنینی (از جمله ایوان ریدلی Yvonne Ridley) خوب عمل کرده است.

اتفاق جالب این است که لارن بوث چهار سال پیش یعنی در سال ٢٠۱٠  در جریان سفرش به ایران، آن هم به خاطر آرامش و اتفاقاتی که در حرم حضرت معصومه(سلام‎الله علیها) {به قول خود لارن بوث: «بی‎بی فاطمه»} برایش پیش می‎آید مسلمان می‎شود.

لارن بوث

البته تصمیم تسلیم شدن در برابر هدایت خداوند را در ایران می‎گیرد و بعد در لندن تصمیمش عملی می‎شود و مسلمان می‎شود. پس از مسلمان شدنِ بوث، شبکه‎ی خبیثِ العربیه (شبکه سعودی‎ها=اسرائیلی‎های عرب‎زبان) در خبری با هدفِ تحت تاثیر قرار دادنِ هواداران اهل سنت لارن بوث در فلسطین و دیگر کشورها اعلام می‎کند لارن بوث شیعه شده! بوث در واکنش به این خبر می‎گوید «من نه شیعه شده‎ام نه سنی؛ من مسلمان شده‎ام!». (تکنیکِ «جمال‎الدین اسدآبادی» ).

لارن بوث پیش از اینکه رسما در لندن شهادتین بگوید و از وقتی که آن آرامش را در حرم می‎یابد دیگر حجاب را کنار نمی‎گذارد. یعنی او با حجاب از ایران به انگلیس باز می‎گردد (الآن هم تصویر اصلی سایتش محجبه است). همچنین او پس از مسلمان شدن سیگار و شراب را هم کنار می‎گذارد. مسلمان شدنِ بوث همانا و افزایش شهرت و سفرها و فعالیت‎هایش مخصوصا در زمینه‎های اسلامی همان.

 

لارن بوث Lauren Booth

سایت لارن بوث مطالب خواندنی زیاد دارد. روز قدس امسال نامه‎ی معروف چند سال پیشش از روز قدس ایران به تونی بلر را در وب‎چرخم گذاشتم. نامه‎ای که آن روزها خیلی سر و صدا کرد:

متن اصلی نامه لارن بوث به تونی بلر

ترجمه فارسی نامه لارن بوث به توی بلر

 

بوث در این نامه از روزه‎داری مردم ایران سخن می‎گوید. جالب این است که اولین بار هم که نظر بوث به اسلام جلب می‎شود در جریان روزه‎داری یک زن فلسطینی است (هنگامی که اسرائیلی‎ها و مصری‎ها نمی‎گذاشتند او از غزه خارج شود و یک ماهی را آنجا در کنار مردم مسلمان، فقیر و رنج‎کشیده‎ی غزه زندگی می‎کند. یک ماهی که تاثیر شگرفی بر زندگی او می‎گذارد.). ماجرای این زن فلسطینی، ماجرای حرم حضرت معصومه و کلا ماجرای خواندنی و بسیار زیبای اسلام آوردنِ لارن بوث و واکنش خانواده‎اش را هم می‎توانید در سایتش بخوانید:

ماجرای مسلمان شدن لارن بوث و واکنش خانواده‎اش

 

لارن بوث Lauren Booth

باید یک بار بنشینم نشانی سایت اینجور آدم‎های باحال را بنویسم. علی‎ای‎حال در پایان این یادداشت بازدید از سایت ایوان ریدلی را هم توصیه ‎می‎کنم. مطالب، گرافیک و در مجموع کل سایت ایوان ریدلی حتی از سایت لارن بوث هم تماشایی‎تر است.

 

پ ن : بچه هیئتی‎ها توجه داشته باشند «مترجم گوگل» راهگشاست!

  • من ...

۳/۰۶/۲۶


یک استکان چای، برای ساکنِ سرزمینِ قهوه

یکی از هنرمندانی که اگر اینجا یادی از او نکنم ناکام از دنیا رفته‎ام، «فِرناندو میرلس» (Fernando Meirelles) بزرگ‎کارگردانِ هیئتی برزیلی است. مردی که با فیلم‎هایی محدود توانسته شهرتی جهانی پیدا کند. حدودا هفت هشت فیلم سینمایی که فقط پنج تایش به اِکرانِ جهانی رسیده.  «میرلس» پیش از ورودِ دیرهنگامِ خود به عرصه‎ی سینما تعدادی فیلم کوتاه و مستند ساخته است و همچنین از علایقش (چه پیش از ورود به سینما و چه _متاسفانه_ پس از ورودش به سینما) کار بیهوده‎ای مثل سریال‎سازی است که وقت و انرژیِ بسیاری را از او می‎گیرد. حداقل اگر من یک کارگردانِ ۵۹ ساله اهل سائو پائولو بودم این کار را نمی‎کردم و سعی می‎کردم بیشتر با فیلم سینمایی حرفم را به هیئتی‎های جهان برسانم.

Fernando Meirelles فرناندو میرلس کارگردان برزیلی

به جز شاخصه‎ی هیئتی بودن (که در تصویر هم مشخص است) می‎توان گفت میرلس یکی از چهره‎های برجسته‎ی «سینمای اجتماعی» است. او از آن‎دسته هنرمندانی‎ست که برای ساختن فیلم‎هایش به جز «انگیزه»، «دلیل» هم دارد. فیلم‎سازی به مثابه روایتِ مردم. روایتِ رنج‎های مردم. روایت زیبایی‎ها و زشتی‎های جامعه. آن‎هم جامعه‎ی امروز، بی‎دروغ و بی‎نقاب.

 بی‎شک «شهر خدا» مهمترین و زیباترین فیلم فرناندو میرلس است. این فیلم همچنین از بهترین فیلم‎هایی است که در دهه‎های اخیر ساخته شده است و توانسته محبوبیت بالایی را در بین مخاطبانِ حرفه‎ای و عمومیِ سینما کسب کند؛ تا آنجا که در لیست ۲۵۰ فیلمِ برترِ سایت آی‎ام‎دی‎بی رتبه ۲۱ را به دست آورده! رتبه‎ای که برای یک فیلم غیرتجاری و غیرهالیوودی عالی است.

هرچند درمورد اینکه «شهر خدا» هیئتی‎تر است یا «باغبانِ وفادار»؛ بین بسیاری از اهالی مناطق مرکز و جنوبِ شهرهای تهران، قم، بوشهر و اهواز اختلاف نظر وجود دارد، اما همه صاحب‎نظرانِ این عرصه بر این باورند که ضدآمریکائی‎ترین، ضداسرائیلی‎ترین و مخصوصا ضد انگلیسی‎ترین فیلم استاد فرناندو میرلس، «باغبان وفادار» است. طعنه‎ی ظریف و غیرمستقیمی که فرناندو (جایی که کسی فکرش را نمی‎کند) به اسرائیل می‎زند واقعا تماشایی، ستودنی و سه امتیازی‎ست. این فیلم یک عاشقانه‎ی واقعا زیباست.

از دیگر آثارِ مهم میرلس باید به فیلمِ «کوری» اشاره کرد که بر اساسِ رمانِ معروفِ کوریِ مرحوم ژوزه ساراماگو {این یادداشت خوب را جناب «دیوانه» هنگامی که در «به رنگ آسمان» مهمان بودند نوشتند} ساخته شده است. پ ن : فرناندو میرلس در کنار ژوزه ساراماگو.

فیلم سینمایی «360» آخرین فیلمی است که از میرلس به چشمِ جهانیان آمده. فیلم خوبی که به خوبیِ دیگر کارهای او نیست، ولی باز هم فیلمِ خوبی است. علی‎ای‎حال اینجا مایلم اشاره‎ای به یکی از شخصیت‎ها با بازیِ بازیگرِ مراکشی‎الاصل و مسلمانِ فرانسوی «جمال دبوزه» کنم. بی‎شک بسیاری از مسلمان‎ها، مسلمان‎زاده‎ها و عرب‎های عالمِ سینما در غرب بیشترین خدمت را به دشمنانِ خود کرده‎اند و بیشترین خیانت را به خاستگاهِ خود. چه بسیار نقشِ «تروریستِ خشنِ مسلمان» یا «تروریستِ عرب» که در فیلم‎های تجاری‎امنیتیِ مغرب زمین توسطِ خود عرب‎ها و مسلمان‎ها اجرا شده‎اند. داشتم به این فکر می‎کردم جمال دبوزه به عنوانِ بازیگری عرب و مسلمان، امروز در فرانسه و کلا سینمای غرب چهره‎ای متمایز، محترم و پذیرفته شده است؛ در حالیکه پرونده‎ی هنری‎اش هم مثل بسیاری از عرب‎ها و مسلمان‎های سینمای غرب کثیف نیست. جمال دبوزه در 360 نقش یک مسلمان را دارد، مسلمانی که دچار خطا و اشتباه است، اما سرانجام به اسلام خیانت نمی‎کند. نه بازیگر در نقشش، نه دبوزه در قبولِ بازیگری‎اش. یادم باشد حتما درمورد بازی‎های دبوزه، یا لااقل درباره فیلمِ درخشانِ «روزهای افتخار» (که هر مسلمانی باید ببیندش) بنویسم.

 

از بحث اصلی دور نشویم؛ اینجا امتیاز آی‎ام‎دی‎بی و خودم را درباره آن پنج فیلمِ مهم فرناندو میرلس می‎نویسم:

 

فیلم‎شناسیِ فرناندو میرلس

 

فیلم خدمتکار فرناندو میرلس maids 2001


«خدمتکار» (۲۰۰۱)

«Maids»

امتیاز آی‎ام‎دی‎بی: 7/2

نظر من: ندیدمش استثنائا

_______________________________________

 

 

فیلم شهر خدا فرناندو میرلس sity of god 2002


«شهر خدا» (۲۰۰۲)

«City Og God»

امتیاز آی‎ام‎دی‎بی: 8/7

نظر من: 10

 _______________________________________

 

فیلم باغبان وفادار فرناندو میرلس The Constant Gardener 2005


«باغبانِ وفادار»  (۲۰۰۵)

«The Constant Gardener»

امتیاز آی‎ام‎دی‎بی: 7/5

نظر من: 10

 _______________________________________

 

فیلم کوری فرناندو میرلس Blindness 2005


«کوری» (۲۰۰۸)

«Blindness»

امتیاز آی‎ام‎دی‎بی: 6/6

نظر من: 9

 _______________________________________

 

فیلم 360 فرناندو میرلس 360 2013


«۳۶۰» (۲۰۱۱)

«360»

امتیاز آی‎ام‎دی‎بی: 6/1

نظر من : 7 

_______________________________________

 

 

یک قطعه از موسیقیِ متنِ «باغبانِ وفادار»

 موسیقیِ متن فیلم «باغبانِ وفادار» «The Constant Gardener» اثر آقای «آلبرتو ایگلسیاس» در مجموع موسیقیِ جان‎دار، خاص و زیبایی است. اما قطعه‎ی بی‎نظیری در این موسیقی هست که تصمیم دارم به عنوانِ هدیه تقدیم کنم. من این قطعه را از اولین‎بارکه فیلم را دیدم جدا کردم و سال‎های سال است که باهاش رفاقت دارم. نام قطعه «کُفبیرو» است. یک دفعه برای یکی از دوستانِ آفریقائی‎ام هم پخشش کردم ولی نتوانست کمکِ زیادی کند. علی‎ای‎حال خواننده‎ی این قطعه بزرگ‎ترین خواننده‎ کنیایی یعنی آقای «ایوب اوگادا» است. (چون بخش زیادی از فیلم در کنیا اتفاق می‎افتد). یعنی شما را به شنیدن یک موسیقیِ اصیلِ آفریقایی (البته با تنظیمی جهان‎شمول‎تر) دعوت می‎کنم.

دانلود قطعه کُفبیرو (Kothbiro) از موسیقیِ متن فیلمِ باغبان وفادار با صدای ایوب اوگادا

 

  • من ...


۹۴/۰۱/۲۲


پینوشتی برای شعر ما سال گوسفندیم

در توضیحِ غزلِ مطلبِ قبل: همان‎طور که در کامنت‎ها هم گفتم بار دیگر تأکید می‎کنم، آنچه مدّنظر سراینده بود نه این بیانیۀ لوزان، که کلیّت داستان مذاکره و روحیّات کلّیِ جاری بر دستگاه دیپلماسی کشور است. من هنوز آن گفت‎وگوی کوتاه و صمیمانۀ روحانی و اوباما را درک نکرده‎ام، همینطور شیردال تقلّبی و جشن‎گرفتن برای پس‎گرفتنش را، همینطور دیدار روحانی با دیوید کامرون ابله را، همینطور شادمانی روزنامه‎های هوادار دولت از آن دیدار را، همینطور اظهارات کامرون فردای آن دیدار کذایی در سازمان ملل در تحقیر و توبیخ ایرانیان را، همینطور گشت‎وگذار و بگوبخندهای فراتر از گفت‎و‎گوی ظریف و کری را، همینطور واکنش جدی نشان‎ندادن به اظهارات اخیر اردوغان را، همینطور واکنش جدی نشان‎ندادن به تجاوز سعودی‎ها به نوجوانانمان را...

تا وقتی احمدی‎نژاد بود، این‎ها (از جناب موسوی گرفته تا خوب‎هایشان) می‎گفتند ایران با یک‎سری اعمال غلط الکی با همۀ دنیا درافتاده‎است و اگر احمدی‎نژاد کنار رود و کار به ایشان واگذار شود همه‎چیز خیلی سریع حل می‎شود و همۀ دنیا با ما خوب می‎شوند. کاری با تلقی منفعلانۀ ایشان از مفهومِ «دنیا» ندارم، اما همین اتفاق هم نیفتاد. یادتان است چقدر از قدرت و نفوذ آقای هاشمی در میان سعودی و کشورهای خلیج دم می‎زدند؟ یادتان هست می‎گفتند احمدی‎نژاد نمی‎گذارد آقای هاشمی برود و این‎ها را رام کند؟ حالا چه شد؟! حالا که احمدی‎نژاد کلّه‎پا شد چه گلی به سرمان زدند؟! آن دوران دیگه رسما نمی‎گفتند «برویم یمن با ایران بجنگیم» دیگه علناً به بچه‎هایمان تجاوز نمی‎کردند.

با این‎حال حرف اصلیم در این پینوشت و فکر این روزهایم این است:

مهمترین ضربه‎ای که آمریکایی‎ها با این توافق به ما زدند و بزرگ‎ترین امتیازی که ما به آمریکا دادیم و با هیچ‎کدام از امتیازهای وعده‎داده شده (که تازه قرار است بگیریم) برابری نمی‎کند این است که ما با آمریکایی‎ها سر یک میز نشستیم. ما که هستیم؟ ما که بودیم؟ لیبی؟ عراق؟ افغانستان؟ ترکیه؟ دولت خودگران؟ روسیه؟ نه ما ایران بودیم. ساکنان و صاحبان بزرگ‎ترین انقلاب ضد کفر، ضد ستم، ضد کاپیتالیزم و ضد امپریالیزم جهان. تنها حکومت اسلامی و حکومت شیعه در دنیا. تنها کشوری که تاکنون حاضر نشده بود برای خواسته‎های دنیایی‎اش عزتش را زیر پا بگذارد. کشوری که صادرکنندۀ اسلام‎خواهی و محبت اهل بیت (ع) به سراسر جهان بود. کشوری که الگو و دلگرمی تمام مبارزان جهان، مخصوصا مسلمانان بود. کشوری با مردمانی که قرآن را باور داشتند و «لن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا» را. اما حالا حاضر شدیم برای دنیایمان بنشینیم سر سفرۀ کدخدا و پای مذاکره با آمریکا و دیگر سگانش. کاش طبق ادّعای انتخاباتی جناب روحانی فقط کدخدا بود مقابلمان. کاش فقط مذاکره می‎کردیم، ما نشستیم کنار قاتلان برادران و پدران و خواهران و مادرانمان و باهاشان لاس زدیم. فرهنگ جامعه و رسانه‎ها را به سمتی بردیم که انگار این بیش از یک تلاش دیپلماتیک و تاکتیتی برای مقابله با حریف است؛ انگار واقعاً  ما قصد آشتی داریم با آمریکا و انگلستان و سعودی. فردای بیانیۀ لوزان از سایت فیدیبو (مخصوص خرید الکترونیکی کتاب) ایمیلی برایم آمد که واقعاً تعجب کردم. من فکر می‎کردم این سایت یک سایت فرهنگی یا نهایتا تجاری است که عضوش شدم، نگو جنبه‎های سیاسی امنیتی هم دارد. تیتر ایمیل این بود: «دشمنی وجود ندارد». متن ایمیل هم معرفی کتاب «آقای سفیر» (گفتگو با ظریف) برای فروش بود. این است آن سود بزرگ. آمریکا برخلاف ما می‎داند چه سود خوبی کرده، لذا در جزئیات هرچه کوتاه بیاید تعجب نمی‎کنم و هرچه کوتاه بیاییم دو چندان متضرّر شده‎ایم. آمریکا به جهانیان اعلام کرد که ما بچۀ پر شر و شور کلاس جغرافیا را هم رام خودمان کردیم و بالأخره آوردیمش سر میز مذاکره. تازه آن‎هم با اشتیاق! با لبخند! هرروز هم دارند به هم تبریک می‎گویند و در خیابان جشن می‎گیرند، در حالیکه توافقی امضا نشده و ما هم بر خلاف تفاهمات قبلی هرروز داریم لیست تحریم‎ها را بزرگتر می‎کنیم. این‎ها اینقدر خرند مردم دنیا! به چه دلخوش کرده‎اید شماها؟ این‎ها اینقدر کوتاه آمدند، ای مبارزان و آزادی‎خواهان و عدالت‎خواهان و اسلام‎گرایانِ جهان! شما دنبال چه هستید؟!

امتیاز بزرگی که در این مذاکرات دادیم، امتیاز فناوری و علمی و هسته‎ای نبود، امتیاز فرهنگی، تبلیغاتی و اعتقادی بود که از همۀ آن امتیازهایی که دلواپسان دلواپسشان‎اند گران‎تر و مهم‎تر است.

البته می‎دانم کاری‎ست که شده. شاید الآن خود حضرات هم از بعضی مسائل پشیمان باشند. ان‎شاالله که نیّتشان خیر بوده باشد از این حماقت‎ها. وقتی نیّت خیر باشد آدم لااقل می‎تواند روی امدادهای غیبیِ خدا حساب باز کند.

 


پ ن: باری سخنان رهبری در باب مذاکرات بسیار جالب و آموزنده بود.

  • من ...

یک

«و اذا غشیهم موج کالظلل، دعوا الله مخلصین له‎الدین، فلما نجاهم الی‎البر فمنهم مقتصد، و ما یجحد بآیاتنا الا کل ختار کفور»

وقتی کارد به استخوان می‎رسد همه می‎شوند «عابد و زاهد و مسلمانا». وقتی عذاب نازل می‎شود تازه همه ایمان می‎آورند. معما چو حل گشت آسان شود.

الآن در همان سایت‎های داخلی که زمانی خروار خروار فحش و تیکه و متلک به نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و حتی خود نظام وجود داشت، انبوهی از تشکر و تقدیر نسبت به همین نیروها دیده می‎شود. بله «نعمتانِ مجهولتان: الصحه و الامان». الآن همه می‎فهمند هم امنیت یعنی چی، هم ظلم یعنی چی. الآن همه هم دوست را می‎شناسند و هم دشمن را. هرچند کمی دیر.

هنوز صدای کاملا رسا و متمایزی از روشنفکران شنیده نشده ولی تک و توکی اظهار نظر و مخابره خبر و یادداشت نوشته‎اند. هرچند که بالا بودنِ این میزان هزینه برای رسیدن به یک میزانِ اندک فهم، قابل نکوهش است؛ امام باز هم ایرادی ندارد، اگر آدم واقعا برسد. یعنی همین هم خیلی خوب است که بعضی از افراد و محافل روشنفکری دارند واکنش نشان می‎دهند. اما آنچه بد است این است که این واکنش‎ها هم ریایی و دروغین و برای متهم نشدن باشد. اینکه فقط بگوییم داعش بد است. خسته نباشید! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ چنین اظهار تاسف‎هایی بی‎توجه به اول و آخر ماجرا و نقش خود ما در آن ارزش چندانی ندارد. اگر داعش بد است و شیعه مظلوم است، چرا در تمام این سال‎ها حامی و هوادارِ روئسای داعش و دیگر تکفیری‎ها بودید؟ چرا در تمام این سال‎ها تنها دشمنِ داعش و تنها حامی شیعیان ومسلمانانِ مستضعف جهان را تضعیف کردید؟ چرا حمایتِ تنها کشورِ حامی مسلمانان و شیعیان از مسلمان های جهان را مسخره می‎کردید؟

حداقل الآن دیگر خودتان را به آن کوچه نزنید و درست حسابی اظهار تاسف کنید. بگویید رئیسِ داعش همان دوست سابقِ شماست و حامیِ شیعیانِ مظلوم، همان دشمنِ همیشگیِ شما. و اِلّا شک‎کنندگان، به نیتِ شما درموردِ همین اظهار تاسف هم شک می‎کنند که به خاطر مظلومیت مردم عراق و سوریه و شدت جنایت و خباثت تکفیری‎ها نیست که به حرف آمده‎اید، بلکه به خاطر نزدیکیشان به مرز ایران است.

 

دو

«و من‎هم من قضی نحبه و من‎هم من ینتظر»

آیا این «انجمن حجتیه‎ای‎»ها و «هفته برائتی‎»ها بودند و هستند که از حرم و حریم اهل بیت(علیهم‎السلام) دفاع می‎کنند؟ آیا این‎ها با آن‎همه ادعای تشیع‎شان کاری برای نجات حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) کردند؟

اینجا هم این سربازان خمینی بودند و هستند که مقابل دشمنان اهل بیت ایستادند. یکی مثل سردار اسکندری که زمانی به فتوای امام جبهه رفته بود حالا پس از بازنشستگی برای دفاع از حرم اهل بیت به سوریه می‎رود و در درگیری‎های نزدیکِ حرم شهید می‎شود و سرآخر تکفیری‎ها سرش را _مانند سر مولایش_ بر نیزه ‎ می‎کنند و می گردانند. آن‎هایی که هر نوع اهل تسنّنی را کافر و نجس و حرام‎زاده و جهنمی و دشمنِ اهل بیت معرفی می‎کنند حاضر نشدند برای مقابله با دشمنان حَربی و شمشیر به دستِ اهل بیت از پشت شبکه‎های لندن‎نشینشان به سوریه بیایند و با ایشان روبرو شوند؛ اما آنانکه به پیروی از پیر، به وحدت بین مسلمانان معتقد بودند و با اهل تسنن دشمنی نمی‎کردند، آمدند و در راه مبارزه با دشمنانِ حرم اهل بیت شهید شدند.

 

سه

«قالوا لا طاقه لنا الیوم بجالوت و جنوده»

٥ هزار نفر نیروی داعش در نخستین حمله‎شان توانستند استان ٢میلیون نفری نینوا را تسخیر کنند. چرا؟ _یعنی داعشی‎ها کم‎تر از نیم‎درصدِ موصلی‎ها بودند_ خب چرا باید چنین شود؟ قطعا بخش عمده‎ایش خیانت استاندارِ خائن است {چه اینکه فردایش برادرِ استاندار (رئیس مجلس عراق) گفت: دولت نوری مالکی از مقابله با داعش کوتاهی می‎کند، آمریکا باید دوباره به عراق برگردد برای جنگ با داعش! ... فتامل!} بخشیش هم به توانِ نظامی و توحشِ داعشی‎ها و همراهیِ چریک‎های صدامی با ایشان باز می‎گردد. بخشیش هم به بلایی باز می‎گردد که آمریکایی‎ها در این مدت سر عراق و مردم و ارتشش آوردند. اما این همه‎ی ماجرا نیست. در بخشی از ماجرا ما هم مقصریم.

هیچ فکر کرده‎اید چرا تکفیری‎ها از توحششان فیلم می‎گیرند و آن را منتشر می‎کنند؟ در بلوتوث‎ها، فیسبوک‎ها و وایبرهای ما (=دشمنان و مخالفان تکفیری‎ها) نیز این فیلم‎ها و کلیپ‎ها به وفور یافت می‎شود. بله، بعضی از ما برای نمایشِ چهره‎ی زشتِ این گروهِ شیطانی و برای آگاهی از اوضاع جهان اسلام و منطقه این‎گونه فیلم‎ها و عکس‎ها را منتشر می‎کنیم و می‎بینیم. اما عده‎ای هم هستند که نگاهی فانتزی به موضوع دارند. انگار دارند کلیپ فیلمی دلهره آور (تریلر) یا ترسناک یا هیجانی را رد و بدل می‎کنند. انگار بیش از اینکه برایشان ناراحت‎کننده باشد، جالب و عجیب و دیدنی است. آلودگان به این نگرش، یا از دسته‎ی معتادان به شبکه‎های اجتماعی (چه اینترنتی چه موبایلی) هستند که باید روزی چهارصدتا کلیپ ببینند و به اشتراک بگذارند تا کیفور شوند؛ یا از میان  کودکان و نوجوانانی هستند که زودتر از زمانِ معقول به سخت‎افزارهایی مثل گوشی‎های پیش‎رفته یا رایانه‎های همراه دست پیدا کرده‎اند. علی‎ای‎حال این کلیپ‎ها و عکس‎ها تا از سوی داعش و دیگر تکفیری‎ها منتشر می‎شوند در میان «ما» هم بسیار بازنشر می‎شوند.

حال جای آن است تا دیگربار بپرسیم «چرا تکفیری‎ها از توحششان فیلم می‎گیرند و آن را منتشر می‎کنند؟». مگر این فیلم‎ها به ضررشان تمام نمی‎شود؟ مگر باعث نمی‎شود آبرویشان برود؟

تکفیری‎ها به دو علت از دیرباز از توحششان (مثل سربریدن و آدم‎خوری و دیگر تجاوزات و توحش‎ها) فیلم‎برداری می‎کنند و آن‎ها را منتشر می‎کنند:

یکم---> سیاستِ کلی روئسایشان (آمریکا و...) برای زشت به تصویر کشیدنِ فرهنگ جهاد و مبارزه‎ی اسلامی و به طور فرهنگ اسلامی و جامعه‎ی مسلمانان نزد جهانیان. (برای مثال آمریکا خیلی دوست دارد به جای «امام خمینی»، «بن لادن» نماد اسلام و آمریکا ستیزی و ... باشد. دلایل این امر واضح است.)

دوم---> ایجاد هیبت و حشمت  و انداختن ترس خود در دل مردم.

این دومی یکی از دلایل مهمی است که باعث شده ٥ هزار نفر بتوانند در نخستین حمله‎شان به آسانی ٢میلیون نفر را فراری دهند یا به تسلیم وادارند. اینچنین است که داعش توانست با چند حرکتِ محدودِ نظامی عراق را بلرزاند. این‎ها همیشه هیبتشان از خودشان بزرگتر است. اینجا باید به مدیریت رسانه‎ای قدرتمندی که این وحشی‎های شبه بدوی را به کار گرفته آفرین گفت. این است نقش رسانه. اوست که می‎تواند از ٥ هزار نفر ٥ ملیون نفر بسازد. در عراق بسیاری از نیروها ندیده و نجنگیده خود را باختند و فرار کردند. منظور من این نیست که ما «اخبار موثق» را پیگیری نکنیم. ولی چرا باید اینهمه «تصویر» توحش را ببینیم و به دیگران نمایش بدهیم؟ چرا باید سربازانِ جنگِ نرمِ داعش باشیم؟

یکی از دوستان یادم آورد که این روش را چنگیز خان مغول هم استفاده می‎کرد. چنگیز توانست با لشگر اندک و بدوی خود  تنها با اتکا به تدبیرِ خویش و توحش ایشان حکومت‎های بزرگی را ویران کند. شاید بگویید آن‎وقت‎ها که وایبر و فیسبوک نبوده، بله، به همین خاطر مثلا پس از فتح یک شهر کوهی از سرهای بریده درست میکردند و سرانجام «خبرِ کوهی از سرهای بریده‎ی لشگر چنگیز» پیش از خود لشگر چنگیز راه می‎افتاد و به شهرهای دیگر می‎رفت و کشورگشایی می‎کرد.

  • من ...