به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

به نام خدا و با سلام مجدد

احتمالا اینجا بنویسم:

«در آن نیامده ایّام»


    ولی خیلی شک دارم. الآن از خیلی از نوشته‎ها ونوشتن‎هایم پشیمانم. فرق اینترنت‎نویسی با نوشتن کتاب یا نوشتن در نشریات و امثال ذلک این است که هیچ‎کس قبل از انتشار متن آدم را نمی‎بیند و نظر نمی‎دهد. یعنی اگر آدم یک‎وقت خدای‎ناکرده پرت هم بنویسد، هیچ مانعی جلویش نیست و شاید خودش فکر کند خیلی هم خوب نوشته و کار خوبی کرده. البته اگر فرصت تصحیح و اصلاح باشد و دوستان خردمند و خیرخواهی هم در کار باشند و گوش ما هم گوش شنوایی باشد می‎توان امید داشت مدت کوتاهی پس از انتشار، کژی‎ها و کاستی‎ها برطرف شوند.
گفت:

یاد باد آنکه به اصلاح شما می‎شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

  • من ...
۹۴/۰۱/۲۸

http://senobari.persiangig.com/image/94/Yemen/SayyedHasanNasrullah.png

سماحة الشجاع، الامین العام لحزب‎الله
السید المقاومین، السید حسن نصرالله


یک

از رئیسِ کنونی سازمان صداوسیما، رئیسِ پیشین و پسینِ آن، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، تمامی سازمان‎ها و نهادهای فرهنگی سیاسی و امنیتی می‎خواهم فقط یک شبکه به ما بدهند برای «اسلام». اسمش را هم می‎توانیم بگذاریم همین «اسلام». فکر نکنید اسم و موضوع خیلی کلّی است. چون آنچه مد نظر ما است و از سوی شما اجابت نمی‎شود دقیقاً همینقدر کلّی است. هیچ‎کدام از خبرگزاری‎های رسمی کشور و هیچ‎کدام از شبکه‎های صداوسیما نگفتند امروز قرار است سید حسن نصرالله در «مهرجان التضامن والوفاء وصرخة الحق فی وجه سلطان جائر» به طور زنده درباره یمن و مسائل منطقه سخن بگوید. حالا ما خودمان از سایت المنار فهمیدیم. قبل از ساعت هجده و سی به وقت تهران شبکه خبر را روشن کردیم (برنامه قرار بود ساعت هفده به وقت محلی شروع شود، یعنی هجد و نیمِ تهران) از نوزده گذشته بود که مطمئن شدیم حتما برنامه به‎هم خورده. چون نه تنها سید حسن نصراللهی از تلویزیون پخش نمی‎شود بلکه مجری و زیرنویس شبکه خبر هم طوری حرف می‎زنند که انگار خبری نیست. خیلی از نوزده گذشته بود که متوجه شدم گویا سخنرانی را دارند از میانه‎اش پخش می‎کنند. نشستیم و گوش کردیم و گوش کردیم. کاری به خوبی یا بدی کار مترجمِ همزمان ندارم، بلاخره ترجمه همزمان دشوار است. تازه داشتیم گرم می‎شدیم که دیدیم صدای سید قطع شد، مجری شبکه خبر آمد گفت "به علت نزدیک شدن به زمان ملکوتیِ اذان برنامه را متوقف می‎کنیم". خوش‎مصّب‎ها! {مصّب= صورتِ منقلبِ «مذهب» | خوش= اینجا معنای کنایی دارد} خوش‎انصاف‎ها، شما برای فوتبالتان هم اذان را زیرنویس می‎کردید، حالا مهمترین سخنان مهمترین چهرۀ اسلام در خارج از مرزهای ایران را به خاطر اذان قطع می‎کنید؟ ... بگذریم. بعدش چه شد؟ بعد از پایانِ اذان هم شبکه خبر به سخنرانیِ سید بازنگشت و شروع کرد به بازگوییِ اخبار تکراریِ صبح تا حالایش و من مجبور شدم ادامۀ سخنان سیّد را از «الکوثر» ببینم. بعدش هم در اخبار بسیاری از صحبت‎های نصرالله نیاید و انگار حرفش همان حرف دو دفعه قبل بوده. فقط همان «محکومیتِ حمله به یمن»! یعنی آن صحبت‎ها درمورد «سید عبدالملک الحوثی» یا آن حرف‎ها دربابِ «اکنون زمان حمله به عربستان است» یا ...

فقط یک شبکه به ما بدهید، بقیه‎اش را پر کنید با این مجری‎های خوش‎مزه‎ای که از شنیدنِ شوخیِ لوسِ خودشان ده برابرِ میهمانانِ برنامه ریسه می‎روند + خبرهایی که در تمام شبکه‎ها و ساعت‎ها به طور یکسان تکرار می‎شوند + برنامه کودک‎هایی که مردهای هیکل‎گنده با لباس‎های گل‎گلی در حال قر دادن با یک آهنگ لهوی و مطربی هستند که خواننده‎اش هم اتفاقا خانمِ گویندۀ عروسک است + تکرارِ هزاربارۀ سریال‎های ضعیفِ داخلی + پخش جدیدترین فیلم‎های خارجی با موضوعِ قهرمان بودنِ مأمور سیا + پخش جدیدترین اظهارات اوباما درمورد هرچیزی + تک‎گویی‎های خانم بازیگر یا آقای خوانندۀ جوان درمورد نگاهشان به فلسفه خلقت و روایتشان از دشواریِ کار + ...

این است وضعیتِ مای ایرانِ انقلاب ِ اسلامی، و تنبلی‎ها و بی تدبیری‎هایمان.

پ ن: فقط یک شبکه که سید حسن نصرالله را از اول تا آخر پخش کند.

 

دو

الآن لبنان از لحاظ سیاسی و امنیتی شرایط دشواری دارد و دنیاییِ قضیه این است که به نفع حزب‎الله بود وارد موضوع یمن نمی‎شد. با اینحال اهمیتِ سخنرانی سیدحسن نصرالله ایجاد توازن رسانه‎ای‎ست. از یک‎طرف رسانه‎های رسمیِ تمام کشورهای عربی و نیروهای تکفیری در حال مشروعیت بخشی به حمله به یمن و سانسورِ جنایاتشان‎اند و از طرفی رسانه‎های غربی. شهروندِ غربی که هیچ، یک شهروندِ معمولیِ عرب هم خیلی نمی‎داند چه‎خبر است. از طرفی رسانه‎های خوب نیز در اقلیت‎اند. از طرفی مردم یمن امروز تنهاتر و مظلوم‎تر از همیشه هستند، مخصوصاً پس از این قطع‎نامۀ خبیث و کثیفِ جهانی. اما در جهان عرب تنها کسی که وقتی حرف می‎زند همه مردم _دوست و دشمن، عالم و عامی، شهروند و حاکم_ دوست دارند ببینند او چه می‎گوید همین سید حسن نصرالله است. لذا او و کاریزمای فوق‎العاده‎اش به تنهاییِ تمام غول‎های رسانه‎ای عربی را حریف است. این است اهمیتِ سخن گفتن او. به همین خاطر هم هست که در این مدت فقط سه‎بار درباب یمن سخن گفته است. چون جورِ همه را _باید و_ می‎خواهد بکشد.

این است اهمیتِ سخن گفتن نصرالله درباب یمن و شجاعتش.

سه

به خاطر ترس از همین ایجاد توازن رسانه‎ای و شکست پروژه‎های تبلیغاتی است که سعودی‎ها و اسرائیلی‎ها تمام تلاششان را می‎کنند که نصرالله درباره یمن حرف نزند. آن‎ها این کار را با استفاده از خوائنِ لبنان می‎کنند. از جمله وزیر کشورِ خبیثِ لبنان نیز مانند گروه المستقبل طی رایزنیِ سفیرِ عربستان، برای لبنانی‎های شرکت‎کننده در مراسم امروز خط و نشان‎های شدید و جدی‎ای کشیده بود. با اینحال مردم آمدند و این مراسم با شکوه انجام شد.

این بود اهمیتِ حضور مردم لبنان در مراسم امروز و شجاعتشان.

پ ن: در پلاکارد بزرگی نوشته بودند: نحن معکم، لن نترککم

 

مرتبط---> قال الحواریون: نحن انصارالله  و اینجا


  • من ...



در حاشیۀ «"فوتبال آمریکایی" پس از "شطرنج" در "زمینِ یمن"»

جنبیه جامبیا خنجر یمنی

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

«...قال عیسی بن مریم للحواریین: من انصاری الی الله؟

قال الحواریون: نحن انصار الله ...»

عیسی فرزند مریم رو به حواریان گفت: یاران من در راه خدا، کیانند؟

حواریان گفتند: ما یاران خداییم.[1]

 

با به هم ریختن منطقه و شروع «بیداری اسلامی» و پس از آن «بهار عربی» و «خواب فرقه‎ای» و «خزان عربی» و همۀ اتفاقات پی‎درپی‎ای که در منطقۀ ما و در کل عالم اسلامی افتاد؛ توانستیم بارهاوبارها چهرۀ مبارزان، منتقدان، فقیران، مستضعفان، رنج‎کشیدگان، داغ‎دیدگان، مادر شهیدان، جوانان، پیران، روحانیان، متفکران، روشنفکران، بقالان، نانوایان، بی‎کاران، کارگران، روزنامه‎نگاران، کشاورزان، برزگران و گزیده‎ای از دیگر طبقات این سرزمین‎های اسلامی و عربی را ببینیم. آن‎ها جلوی دوربین "پرس‎تی‎وی" و "العالم" و "خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران" و دیگر رسانه‎ها می‎آمدند تا با حرارت نظر خودشان را درمورد اتفاق جاریِ آن روز مملکتشان با ما در میان بگذارند. ما آن‎ها را دیده‎ایم. چه پای صفحۀ تلویزیون چه پای صفحات رایانه و شبکه‎های اینترنتی ما آن‎ها را بارهاوبارها دیده‎ایم.

در میان این‎همه چهره، چهره‎ای بود که با همه فرق داشت. چه وزیر و وکیلش، چه کارشناس و خبرنگارش، چه عامی و عادی‎اش. مخصوصا (از همان ابتدای کار در چند سال پیش) وقتی خبر چند کشور پشت سر هم در تلویزیون روایت می‎شد به خوبی این تمایز را می‎شد فهمید؛ آن هم چهرۀ یمنی‎ها بود. نه فقط مردم کوچه خیابانش، حتی مبارزان ارشدش، حتی آن خبرنگار ما که خود اهل آنجا بود، همه و همه چهره‎ای آفتاب‎سوخته، تکیده و رنج‎کشیده داشتند. لباس همه‎شان اگر کهنه و پاره و وصله‎دوزی‎شده نبود، بسیار ساده و بی پیرایه بود. چهرۀ آن‎ها و لباس آن‎ها فرق بسیاری با مبارزان و معترضان در کشورهای دیگری چون مصر و تونس داشت.

مردم یمن در میان تمام کشورهای هم‎سایه و هم‎سرنوشتِ خود در فقر و استضعاف و ستم‎کشیدگی سرآمد بودند. مردمی فقیر و بیابانی و البته مسلمان. «علی عبدالله صالح» خیلی بیشتر از دیگر رفقای ظالمش از این مردم بهای مظلومیت را طلب می‎کرد. آنقدر خون به شیشه شده بود که چیزی در پوست‎ها باقی نمانده بود. که باور می‎کند که این بنای جنگ‎زده، این بیابانِ خشکیده، و این مردم رنگ‎پریده روزگاری مملکتِ رؤیایی و آباد حضرت بلقیس ملکۀ سبا بوده است؟

حوثی ها شیعیان یمن

وقتی یمنی‎ها را می‎بینم حس می‎کنم نزدیک‎ترین چهره را به تصورمان از مسلمانانِ باصفای صدر اسلام دارند. با آن لباس‎های زیبا و چشم‎های نجیب، بی ادا و ادعا مسلمان‎اند. یاد سلمان و اباذر و مقداد و بلال و ... می‎افتم. یادِ خوبانِ مهاجرین و انصار. یاد اصحاب صفه. یاد انبوهِ لشگریانِ سپیدپوش و سبزپوشِ محمّد (ص) در خندق و بدر و خیبر.

چهارسال پیش مردم یمن بالاخره با پیروی از مکتبِ «شهید سید حسین بدرالدین طباطبایی الحوثی» پیروز شدند. علی عبدالله صالح با چند کودتا توانسته بود ابتدا یمن شمالی و سپس تمام یمن را تصرف کند. گویا دشمنیِ ویژۀ عبدالله صالح با حوثی‎ها و شیعیان به‎خاطر «طرح تحریم کالاهای اسرائیلی و آمریکایی»ِ سیدحسین شدت پیدا کرده بود. این دشمنی از جمع‎آوری نهج‎البلاغه و صحیفه‎سجادیه‎های تمام کشور و سوزاندنشان درمیادین شهر آغاز و با کشتار زنان و کودکان شیعی ادامه پیدا کرد. خدا می‎داند طی این سی و چند سال این حرامزادۀ حرفه‎ای چندین هزار نفر (یا چند صدهزار نفر) شیعه را کشته است. تا آنجا که درصد شیعیانِ یمن تا حد زیادی در این کشتارها کاهش یافته است. این مسئله با حمایت وهابی‎های عربستان و بعثی‎های عراق، به‎طور یک پاکسازی قانونی، نامحسوس ، بی سرصدا و سریع انجام می‎شد. و البته گاهی هم بسیار محسوس و با سر و صدا، چون خون هم صدای خود را دارد. معروف‎ترین نبرد اساسی و رودرروی او با شیعیان و حوثی‎ها _پیش از انقلاب اخیر_ مربوط به یازده سال پیش است. وقتی جزئیات آن نبرد را بخوانید باور نمی‎کنید هنوز هم یک «حوثی» در عالم وجود داشته باشد. بحث باتوم و چماق نیست. بحث گلوله فقط نیست. علی عبدالله صالح علیه مردم خودش «حملۀ هوایی» کرده است، بارها و بارها و حتی با استفاده از «سلاح شیمیایی» و «بمب خوشه‎ای». شاید این روحیه، بیش از رفاقت و صمیمیت او با صدامِ ملعون باعث شده بود به او «صدام کوچک» بگویند. او در آن جنگ، سه ماه پشت سر هم محل سکونت شیعیان را زیر باران موشک گرفت. گویا در طی این جنگ‎ها فقط عربستان به‎طور جداگانه هفتاد بار مناطق شیعه‎نشین را بمب‎باران کرده است. در همین حملات سال ۲۰۰۴ رهبر شیعیان و انقلاب یمن یعنی همان جناب سید حسین الحوثی که در میان تمام یمنی‎ها محبوب بود به همراه بسیاری از یاران و خانواده‎اش شهید شد و البته باعث شد دیگر فرقه‎ها و قومیت‎ها بیشتر با هم منسجم شوند.

سید حسین الحوثی

 

بسیار شگفت بود که از پس آن‎همه بمباران، برادر بسیار جوان سید حسین، یعنی «عبدالملک الحوثی» زنده بماند و بتواند انقلاب یمن را به سرانجام برساند. کسی که با همه جوانی‎اش رهبری انقلابیون را بر عهده گرفت و توانست در عرصۀ نظامی در چندین جنگ پیاپی با دست خالی بر ارتش مسلح یمن پیروز شود.

عبدالملک الحوثی

خوب است داستان را کامل مرور کنیم که در مقابل دروغ‎های امروزِ مهاجمان به یمن و ایادیشان (حتی ایادیِ ایرانی‎شان) به‎خاطر ضعف یا خلأ حافظه تاریخی آسیب‎پذیر نباشیم. آن‎ها امروز جوری حرف می‎زنند که انگار علی عبدالله صالح یک رئیس جمهور معمولی بوده و کلا سه چهار سال حکومت کرده. اگر به این دروغ بزرگ زورشان نرسد، بیشتر سعی می‎کنند منصور هادی را یک رئیس‎جمهور خیلی دموکراتیک نشان بدهند.

"منصور هادی" که بود؟ یک سرلشگر یمنی که معاون علی عبدالله صالح بود و توافق شده بود پس از پیروزی انقلاب یمن به رهبری حوثی‎ها رئیس دولت موقت باشد. او پیروز انتخاباتی بود که فقط یک نامزد داشت: خودش. یعنی قرار بود مسئول دورانِ گذار باشد. یک‎چیزی شبیه به بازرگانِ ما. اما با تفاوت‎هایی، من جمله: بازرگان انقلابی بود اما منصورهادی عامل همان رژیم فاسد {شاید هم بهتر باشد بگوییم چیزی بین بازرگان و بختیار در کشور ما }. به نظر من حوثی‎ها هم در قبول گزینۀ منصورهادی و هم در تعامل با او در دورۀ ریاستش (که طولانی‎تر از حد معمول شد و بیش از سه سال به طول انجامید) زیادی سعۀ صدر نشان دادند. منصورهادی بارهاوبارها حتی زیر حرف خودش می‎زد و قشنگ معلوم بود بحث تعویض پالانِ خر است نه خود خر. طرح اصلی‎اش که با مقاومت حوثی‎ها و مردم یمن با شکست مواجه شد، طرح خائنانه و وقیحانۀ تجزیۀ یمن به شش کشور جداگانه بود. طرحی که از سوی عربستان با جدیت دنبال می‎شد. باری، او در ادامه نیز بازی‎هایش را تمام نکرد و سرانجام یک روز پس از اینکه خودش توافق‎نامه با انقلابیون را قبول کرد از ریاست جمهوری استعفا داد.

عربستان و آمریکا می‎خواستند با این مهرۀ فاسد و با بازی‎های دیپلماتیک و ظاهرفریب و از طرفی انداختن القاعده به جان مردم، انقلاب یمن را مهار کنند. به این صورت که منصور هادی هرروز یک بهانه بیاورد و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند، هر روز یک سوال بنی‎اسرائیلی درمورد جزئیات کار داشته باشد، اما نکتۀ جالب این بود که انقلابیون با همۀ سازهای منصورهادی رقصیدند و به او بهانه ندادند. به همین خاطر تلاش سیاسی عربستان و آمریکا در یمن شکست خورد و شکست‎خوردن در اقدام سیاسی همان، به‎هم زدن قواعد بازی و آغاز اقدام نظامی همان. این یعنی آمریکا. آمریکا همیشه ادای یک شطرنج‎باز حرفه‎ای را درمی‎آورد. مدام به من و تو می‎گوید باید به قواعد شطرنج پایبند باشیم. اما اگر حالا _ دست بر قضا_ تو در شطرنج خبره شوی و بتوانی او را کیش  و مات کنی، او به جای قبول نتیجه مشتی به صورتت می‎کوبد؛ وقتی مات از تعجب با بینیِ خون‎آلود از «قواعد بازی» سوال کنی و بگویی پس چه شد آنهمه قرار اولیه؟! می‎گوید: من به قواعد بازی پای‎بندم، ولی از حالا به بعد بازی شطرنج نیست، «فوتبال آمریکایی» است.

 مردم یمن

یمن یک کشور اسلامی و به‎شدت مذهبی است. در این انقلاب همه این مردم مذهبی آمدند. اما بخش اصلی و نظامی کار با شیعیان بود که خون‎های بیشتری هم داده بودند. رهبریِ شیعیان را هم حوثی‎ها بر عهده داشتند. همانطور که می‎دانید در یمن چیز قابل ذکری به نام «سلفی» نداریم. اکثریتِ سنی‎هایشان «شافعی»مذهب هستند که از وهابیت و سلفی‎گری بسیار دورند و حتی نسبت به چهار مذهب اصلی اهل تسنن به شیعه نزدیک‎تر. و باز همان‎طور که می‎دانید اکثریت شیعیانشان اصالتاً زیدی‎مذهب‎اند، اما گویا از زمان همین شهید سیدحسین، انقلابی در عقائد حوثی‎ها پدید می‎آید و آن‎ها گرایش جعفری پیدا می‎کنند و این تغییر بین بسیاری از زیدی‎های دیگر هم اتفاق می‎افتد. البته از قدیم هم شیعۀ جعفری و هم شیعۀ اسماعیلی در کنار زیدی‎ها در یمن حضور داشته‎اند. غرض از این سخنان تأکید بر یک انسجام و هم‎زیستیِ مسالمت‎آمیز مذهبی بین مردم یمن است. درست است که کار اصلی را شیعیان انجام دادند، اما سنی‎ها مقابل شیعیان نبودند (آنچنانکه الآن عموما با حوثی هماهنگ‎اند). اینجا علی‎رغم تلاش ویژۀ عربستان و علی عبدالله صالح برای قدرت گرفتن القاعده، خیلی برای ایجاد فرقۀ طائفی و مذهبی مناسب نبود. تفاهم فکری و همزیستیِ مسالمت‎آمیز این مردم فقیر بسیار بالاست. برخلاف بعضی کشورهای دیگر منطقه. وشاید به خاطر همین نومیدی از وجودِ بستر مناسب برای ایجاد اختلاف مذهبی بود که آمریکا و عربستان زودتر به گزینۀ اقدام نظامی رسیدند.

مضحکه است که در قرن بیست و یک به این راحتی به یک کشور و مردم فقیر حملۀ نظامی شود و آنهمه کشور هم در آن شرکت کنند و همۀ دنیا هم ازشان حمایت کنند. مسخره است که همه چیز عادی برگزار شود. خیلی وقیحانه است حملۀ عربستان به یمن. این‎بار آمریکا صورت مسئله را پاک کرده است. قبلا یک‎بار بحثش می‎شد که حمله کنیم یا نه، بعد فرصت داده می‎شد تا مردم جهان بررسی کنند و مخالفت کنند. این‎بار اول حمله کردند و دیگر قرار نیست کسی دربارۀ «فلسفه حمله» و «میزان حقانیت»ش فکر کند. مردم ناخودآگاه بیشتر به «نتایج حمله» دارند فکر می‎کنند، چون در یک عمل انجام‎شده قرار گرفته‎اند. طرف از خواب بیدار می‎شود خبر جنگ را جلویش می‎گذارند. اگر سوالی کند هم یک دروغ شیک و کوتاه تحویلش می‎دهند که "نگران نباش عده‎ای اندک کودتا کردند و حالا دلسوزانِ دنیا می‎خواهند مردم یمن را نجات بدهند. همه جهان هم با این مسئله موافق‎اند". و ظاهراً ما ایرانی‎ها نیز نباید یک‎وقت احساساتی شویم و چیزی بگوییم و بهتر است بیشتر نگران مذاکراتِ جدیدمان با آمریکا باشیم. خوب کلاهِ گشادی سرمان گذاشتند.

 

باری، دل من روشن است.

هم به آن فقر، هم به آن رنج‎کشیدن‎ها، هم به آن سال‎ها با دست خالی جنگیدن‎ها، هم به آن سلامت و انسجام مذاهب، هم به آن رهبریِ مقتدر و مسلمان، هم به آن خون‎ها ...و هم به برق آن خنجرها.

حتماً می‎دانید از چه سخن می‎گویم. حداقل دیده‎اید. دشنۀ هلالی‎شکلی که سید عبدالملک الحوثی بر شال کمرش حمایل می‎کند. دشنه‎ای که سیدحسین هم بر شال خود حمایل می‎کرد. شاید پیشِ خودتان فکر کرده‎اید این یک‎جور خشونت‎طلبی است و ابتکار جدید این گروه است. و شاید هم از قبل بدانید به این دشنه می‎گویند «جنبیه» یا «جامبیا» (jambiah) و بعضی معتقدند وجهه‎ای چندین هزارساله دارد. پیش از اسلام و پیش از مسیح. اینقدر هست که همراه با شال مخصوصش، نماد سنت‎گراییِ یمن است و نشان جاه و جلال و حشمت و قدرت و هم‎اکنون در دست بسیاری از یمنی‎ها. یعنی از قدیم مختص به همه مردم یمن، به خصوص لوتی‎ها و سنتی‎ها و قدیمی‎ها و پهلوان‎هایشان بوده است. برای خودش مسلک و مرام بسیار دارد. مسلک و مرامِ بومی و وطنی. که می‎گویند دشنۀ یک مرد واقعی از نیام بیرون نمی‎شود مگر اینکه خونین به غلاف بازگردد. که نوعروس‎های خاندان‎های پرافتخار، پس از ازدواج خنجر پدری را با خود به خانۀ شوهر می‎برند تا غریب نباشند. که مرد را به دشنه‎اش قسم می‎دهند. که اشتباه‎کننده برای عذرخواهی دشنه‎اش (یعنی آبرویش) را گرو می‎گذارد. که پیش از جنگ‎ها برای ترساندنِ دشمن، نوعی رقص دارند به نام «بارا» (Bara’a dance) که باید با این دشنۀ خاص (جنبیه) انجام شود...

جنبیه جامبیا خنجر یمنی


کیست امروز که نداند انصارالله و حوثی، همان سومی است که دومی‎اش حزب‎الله و نصرالله بودند. کیست که نداند پای ذوالفقار علی در میان است.

امروز هم موسم همان رقصِ باستانی «بارا» است. و من خوشحالم که مردم یمن برخلاف بسیاری از عرب‎های ترسو و مسلمان‎های محافظه‎کار، با جنگ و شجاعت بیگانه نیستند. بسیاری از اعراب و مسلمین به خاطر اندیشه و مذهبشان به چنین بلایی گرفتار آمده‎اند. مذهب و انحرافات غلط دینی‎شان باعث شده به افراطِ "تکفیری‎شدن و خشونت‎طلبی" یا تفریطِ "ستم‎کشی و عافیت‎طلبی و تحملِ حاکم جور (و حتی حمایتش)" تقسیم شوند. اما یمنی‎ها _به نظر می‎رسد_ در این تقسیم‎بندیِ احمقانه که از خطای عقیدتی آغاز شده بود هبا و هدر نشدند. به خاطر همین است که برای کفار نگران‎کننده و غیرقابل تحمل شده‎اند. من حس می‎کنم آن‎ها بیش از دیگران شبیه ما هستند. و حتی بهتر از ما. دیشب عزیزی می‎گفت برخلاف مصری‎ها (که عظیم‎ترین افتضاح و حماقت را در منطقه مرتکب شدند) یمنی‎ها در سیر انقلابشان شبیه ما هستند. واقعاً هم شباهت زیاد است. خیلی بیشتر از شباهت مذهبی. رهبری واحد داشتن، یکپارچه بودن، همه در صحنه بودن، تحمل رأی‎های مختلفِ درونِ ملت و عدم تحملِ اجانب و وابستگانشان، عدم تحمل بازماندگان فاسد رژیم قبل، غربت رسانه‎ای، شناختن دشمنان اصلی و مبارزه با آمریکا، فرصت دادن به طرفداران غرب در امر حکومت ... و حالا مواجه شدن با حملۀ نظامی دشمن خارجی. وقتی آمریکا نتوانست ما را از درون ویران کند عراق به ما حمله کرد. عین همین اتفاق برای یمن دارد می‎افتد. لذا ایرانی خیلی باید حواس‎پرت باشد که با این مردم به‎طور خاص و ویژه‎ای احساس برادری و خواهری نکند. هرچد کیلومترها از ما دور باشند. هرچند خیلی کم درباره‎شان شنیده باشیم و دیده‎باشیم. این ماییم دوباره. مظلوم‎تر و فقیرتر. این _استثنائاً_ ماییم دوباره.

«گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی؟»[2]

البته که یارِ خدا بودن آسان نیست، البته که «انصار الله» بودن دعوی دشواری است و خون‎ها می‎خواهد. هم دشنه می‎خواهد، هم خون. گفت:

«دستبردی سره کردیم، غرامت با ماست
اگر از ره بنگردیم، کرامت با ماست

وگر از زمره بریدیم، رمیدن بی‎جاست
چارۀ تیغ دعا نیست، دمیدن بی‎جاست!»[3]

یعنی یمنی‎ها دستبردی سره کردند و غرامت با ایشان است. بالاخره این راهی است که ایشان انتخاب کرده‎اند. می‎توانستند خواجگی حرم آل سعود و بندگیِ دربار آمریکا را کنند تا به میدان مبارزه فراخوانده نشوند. همیشه فرصت انتخاب هست. همیشه چندین راه وجود دارد. مذاکره، مبارزه، امیری، اسیری، ذلت، عزت ... شاید هم همیشه فقط سه راه هست. به قولِ آن زندیقِ شریف:

«سه ره پیداست.
نوشته بر سر هریک به سنگ اندر،
حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،
اگر سر بر کنی غوغا، وگر سر درکشی آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.»

و حقا در این زمانه اندک‎اند کسانی که بگویند و بخواهند:

«بیا ره‎توشه برداریم

قدم در راه بی‎برگشت بگذاریم»[4]

 

عبدالملک الحوثی 

ولو این راهِ  ظاهرا بی‎برگشت و بی‎فرجام (در دیدگاه آن زندیقِ نومید) تنها راهِ شیعه و تنها مسیرِ شرافت باشد. به قول آن زندیقِ مسلمان در آن ابیات درخشان:

«هلا به جزع، که جادوی والیانِ شماست
به سال‎های جلالی، که سالیانِ شماست

به این کریچه که تنگ است با نشاطِ شما
به مهر و مه، که مرنگ است با رباط شما

به آسمان که بخیل است با کریمی‎تان
به شورِ تازه، به هنگامۀ قدیمی‎تان

که بر صفایحِ ضرّاست آفتابِ شما
چنان که خون رسد از خاک تا رکابِ شما»[5]

 

حالا اینکه انگلیس و فرانسه هم مثل آمریکا و اسرائیل پای کار باشند، اینکه بچه‎های حرامزادۀ عربستان هم با او همراه باشند عادی‎ست. حتی اینکه اتحادیۀ عرب یک‎جا حامی حمله است. اما وقتی می‎شنوی ترکیه و مصر هم در این حمله شرکت کرده‎اند موضوع فرق می‎کند. اینجا بیشتر یاد آن خیانت‎ها و خریّت‎های تاریخی می‎افتیم.

نیز، حالا امروز معلوم شد ائتلاف ضد داعش یعنی چی. امروزمعلوم شد آن‎همه برو و بیا و هماهنگی نظامی و سیاسی در پوشش یک عنوان فریبنده برای چه بوده است. ما هرروز داریم مذاکره می‎کنیم و خیال می‎کنیم با هنردیپلماسی و قدم زدنمان با دشمنانمان داریم رامشان می‎کنیم، حال آنکه آن‎ها (نمی‎گویم حتماً در پرتوی سیاست خارجیِ منفعلِ ما، شاید فقط به خاطر اهتمام بالای خودشان) هرروز دارند با هم متحدتر و منسجم‎تر می‎شوند و هرروز دارند گزینه‎ها و اقدامات وحشیانه‎تر و گستاخانه‎تری را رو می‎کنند. نمی‎گویم آن‎ها ما را رام کرده‎اند، اما به وضوح می‎بینم که خودشان دارند بیش از قبل رم می‎کنند.

و ما همچنان سر جای خودمان لبخندزنان نشسته‎ایم. انگار هیچ بلایی در انتظارمان نیست.

هله باد است، بجنبید، صراحت صعب است
بوسۀ داغ سبک نیست، جراحت صعب است

مأرب از سیل شکسته است، بجنبید آخر
مارد از سلسله رسته است، بجنبید آخر[6]

 حوثی ها شیعیان یمن

شیعیان یمن که به پاخاسته‎اند. اما در مورد خودمان نمی‎دانم چه جنبشی باید. شاید کمترین کاری که می‎توانیم بکنیم نخست همین دانستن و خوب دانستن است. بالاخره اتفاق مهمی دارد در جهان می‎افتد. بد نیست کنار شبکه‎بازی‎های بی‎فایده‎ و سریال‎های نوروزی قدری هم در جریانِ مهم‎ترین وقایعِ جهان باشیم. دومین کمترین‎کاری هم که از دستمان بر می‎آید (هرچند دمیدن بی‎جاست، ولی به هرحال) فرستادنِ آرزوی خوب و دعای خیر برای ساکنانِ صبورِ سرزمینِ سبا است.

من که دلم آنجاست.

ای هدهدِ صبا، به سبا می‎فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می‎فرستمت![7]

 



[1]  سوره "صف" ، آیه ۱۴

[2]  ابوسعید ابوالخیر

[3]  علی معلم دامغانی، مثنویِ "امت واحده"

[4]  مهدی اخوان ثالث، نیماییِ "چاووشی"

[5] علی معلم دامغانی، مثنوی "کلیله"

[6]  علی معلم دامغانی، مثنوی "امت واحده" | نکته: سد مأرب: سد تاریخی کشور یمن که به دورانِ مملکتِ صبا باز می‎گردد. | «مارد» هم که صفت شیطان است.

[7]  حافظ

 
* بعد از نوشتن یادداشت، یاد این‎ها افتادم: ژولیای مقاومت ، محمدالمرسی، مخدومِ بی عنایت و ...
 
  • من ...

۹۳/۰۵/۲۱


یا: «ژولیای مقاومت»

جولیا پطرس جولیا بطرس ژولیا پطرس Julia Boutros

 

یکم: «ژولیا پطرس کیست؟»

خانم ژولیا پطرس (جولیا بطرس _ Julia Boutros)  خواننده‎ی مسیحی‎مذهبِ اهل لبنان است. او امروز نه‎تنها در لبنان، نه‎تنها برای کشورهای عرب‎زبان، بلکه برای بسیاری از پی‎گیرانِ جدیِ موسیقیِ در سراسر جهان و همچنین تمامِ اهل‎حق، غربا، هیئتی‎ها و قلندران این کهکشان، نامی ارزشمند و ستاره‎ای درخشان است.

پیش از اینکه پاسخِ این پرسش را ادامه بدهم بگذارید پرسش دیگری را مطرح کنم:

 

دوم: «وضعیتِ موسیقی در ایران چگونه است؟»

موسیقیِ بومی و باستانی‎مان را که خیلی وقت است به موزه فرستاده‎ایم و آخرین بازماندگانش را هم به زودی خواهیم کشت. در مجموع اکثریتِ غالبِ موسیقیِ پاپ امروز ما مشتی اشباه‎الرجالِ ولارجالِ بینی‎وگونه عمل‎کرده و بی‎سبیل‎اند که نخستین اجراهایشان را در کنار دبیرستان‎های دخترانه آغاز کرده‎اند و هم‎اکنون آنقدر در چهره و حنجره از جنسیت خود دور شده‎اند که اگر پس‎فردا نیروانتظامی ایشان را در وضع نامناسبی با یکی از اُناث ببیند، نه به جرمِ دختربازی، که اشتباهاً به همان جرمی دستگیرشان می‎کند که مجازاتش عذابِ قومِ لوط است.

حال از این قومِ مخنث چه برمی‎آید؟ آیا این‎ها می‎آیند و می‎توانند برای اسلام یا اهل‎حق یا مبارزه یا جوانمردی یا دفاع از مظلوم یا... زهی! این بندگانِ خدا  امروز دیگر دیدنِ سیمایشان هم مفسده و ریبه دارد چه رسد به صوتشان.

موسیقی سنتی‎مان هم پس از مرگِ کسایی و ذوالفنون و لطفی دیگر دارد آخرین نفس‎هایش را می‎کشد. بیشتر یا تصنع و ادای نوآوری (و حرکت به سوی «پاپ») است یا ادعا و تقلیدِ کار قدما (آفرینشِ «ملال»). حتی مخاطبانشان هم بیشتر کسانی‎اند که دوست دارند حس کنند آدم‎های فاخری‎اند و به موسیقیِ فاخری گوش می‎دهند. اجتماعی‎ترین کارهایشان بر اساسِ شعرهای دهه چهل و پنجاه است. یعنی چهل‎پنجاه سالی از جامعه خودشان عقب‎اند. اسم خدا و پیغمبر را هم با قوی‎ترین موتورهای جست‎جو نمی‎توانید در کارشان پیدا کنید. می‎گویید نه؟ این شما و این شجریان: «این‎ها {جمهوری اسلامی} هرگز با هنر کنار نمی آیند، هرگز و هرگز، همچنان که در طول ۱۴٠٠سال با هنر کنار نیامدند{اسلام}» (مصاحبه با بی‎بی‎سی)

 

سوم: «ژولیای مقاومت»
یا «ژولیا پطرس دقیقا کیست؟»

در طی مجموعه حملات اسرائیل به لبنان و مخصوصا در جنگ ۳۳روزه خیلی از هنرمندان از لبنان فرار کردند. رفتند آنجایی که بتوانند هنرشان را عرضه کنند! بعضی‎هایشان هم برای انجام فعالیت‎های بشردوستانه جذب سازمان ملل شدند! اما ژولیا در لبنان ماند. همه می‎دانیم «صرفا عاشقانه خواندن» آسان‎ترین، رایج‎ترین و بی‎هزینه‎ترین کار برای خوانندگان است. اما ژولیا اجتماعی هم خواند، برای کشورش هم خواند، برای مبارزه با دشمنانِ سرزمینش هم خواند. نه الآن یا در جنگ ۳۳روزه. از خیلی قبل‎تر. ژولیا از جوانی و نوجوانی آهنگ‎های ضداسرائیلی می‎خواند. و می‎دانیم که اسرائیل خیلی خطرناک‎تر و جدی‎تر از دیگران در حذف دشمنانش عمل می‎کند. آن هم دشمنان موثر، آن هم دشمنانِ فلسطینی و لبنانی که بغل گوششان‎اند. با اینحال ژولیا پطرس آهنگ‎های زیادی را برای کشورش خواند. خوب هم خواند.

نکته دیگر: ژولیا می‎توانست فقط نوحه بخواند. می‎توانست فقط گریه کند و بگریاند. کاری که بسیاری از اهل تسنن و مسیحیان در شرایط مشابه در طول تاریخ انجام داده‎اند و با این کار به تسریعِ زوالشان کمک کرده‎اند. کاری که شیعه _شیعه‎ی راستین_ بر نمی‎تابد. کاری که السیسی و ملک‎عبدالله از فلسطینی‎ها می‎خواهند: گریه کنید و کفن بپوشید! . کاری که آیت‎الله خامنه‎ای نمی‎خواهد: «مقاومت تنها راه است»، کشورهای خائن عربی به مردمِ لبنان و فلسطین و حتی سوریه می‎گفتند هرچه اسرائیل جلوتر آمد شما عقب‎تر بیایید تا اذیت نشوید!  اما خامنه‎ای اعراب را به چیز دیگری فرا می‎خواند: «انّ فلسطین، هی فلسطینِ من النّهر الى البحر دون التّفریط حتّى بشبر واحد» چون خامنه‎ای فرزند مکتب اوست که می‎فرمود: «ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف! خزینی» و فرزند او که فرمود: «الا و ان الدعى بن الدعى قد رکز بین اثنتین: بین ‏السلّه والذلّه، و هیهات له ذلک منى، هیهات منّا الذّلّه». اصلا اهمیتِ سیدحسن نصرالله این است که با گفتار و رفتار خویش معارف شیعه و مکتب امام حسین (علیه‎السلام) را به لبنانیان و بلکه به همه اعراب و بلکه به همه جهان آموزش داد. و بلکه به بعضی از فقهای هم‎مذهبش!

ژولیا می‎توانست فقط نوحه بخواند. اما ژولیا در کنار نوحه و گریه و بسیار بیش از این‎ها حماسه خواند. حماسه‎سرایی و رجزخوانی با چشمِ گریان و حنجره‎ی خونین. بیشترین عبارت و مفهومی که در آهنگ‎های ژولیا تکرار شده است «مقاومت» است. اصلا یک نفر باید بنشیند فعل‎های «لن اُسالم»، «لن اُساوم» و «ساُقاوم» را در آهنگ‎های ژولیا احصا کند. بس که زیاد تکرار شده‎اند.

 جولیا پطرس

 

سوم: «ژولیایی که ما می‎شناسیم»
یا «از کی ایرانیان و شیعیان ژولیا پطرس را شناختند و گرامی داشتند؟»

پس از جنگ۳۳روزه و آزادسازیِ جنوبِ لبنان با دستِ پُرتوان و وعده‎ی‎صادق حزب‎الله و سیدحسن نصرالله؛ یعنی در روزهایی که آمریکا، اسرائیل، غرب، سازمان‎های بین‎المللی، بعضی از کشورهای عربی (تا اینجا روی هم رفته: بازندگان جنگ) و حتی بعضی از روشنفکران و مخالف‎خوانانِ لبنان (یعنی همان «اصلاح‎طلب‎هایشان»!) می‎گفتند: «حالا که جنگ تمام شده که دیگر معلوم است حزب‎الله باید خلع سلاح شود!» یعنی روزهایی که حزب‎الله و نصرالله در عین اقتدار، کاملا هم مظلوم بودند؛ موسیقی و ویدئو کلیپی از خانم ژولیا پطرس منتشر شد که تأثیر زیادی بر مردم لبنان، جامعه‎ی عربی و امت اسلامی گذاشت. یعنی ویدئو کلیپِ «احبائی». ماجرا از پاسخِ نامه‎ی سید حسن نصرالله به نامه‎ی تعدادی از رزمندگان حزب‎الله آغاز شد. آنان نامه‎ای شبیه همین نامه‎های عاشقانه‎ی اعلامِ بیعت و وفاداری که رزمندگانِ خودمان به امام خمینی می‎نوشتند به نصرالله نوشتند و سیدحسن هم به ایشان پاسخی شبیه به پاسخ‏‎های امام داد:

أما للمجاهدین فأقول لهم وصلتنی رسالتکم وسمعت مقالتکم، وأنتم والله کما قُلتم، نعم أنتم الوعد الصادق، وأنتم النصر الآتی بإذن الله، أنتم الحریة للأسرى والتحریر للأرض، والحمى للوطن وللعرض وللشرف، یا أخوانی أنتم إصالة تاریخ هذه الأمة وأنتم خلاصة روحها، أنتم حضارتها وثقافتها وقیمها وعشقها وعرفانها ... أنتم خلود الأرز فی قممنا وتواضع سنابل القمح فی دیارنا، أنتم الشموخ کجبال لبنان الشامخة العاتیة على العاتی ...، أقبل رؤوسکم التی أعلت کل رأس، وأقبل أیادیکم القابضة على الزناد، یرمی بها الله تعالى قتلة أنبیائه وعباده والمفسدین فی الأرض، وأقبل أقدامکم المنغرسة فی الأرض... یا أخوانی یا من أعرتم الله جماجمکم... أنتم القادة وأنتم السادة وأنتم تاج رؤوس ومفخرة الأمة، ورجال الله الذین بهم ننتصر ...

خانم پطرس با شنیدنِ این سخنان از تلویزیون منقلب می‎شود و تصمیم می‎گیرد آهنگی را فراهم کند که ترانه‎اش بر اساس همین جملات سیدحسن نصرالله است و خطاب به مجاهدانِ حزب‎الله. جالب اینکه کلیپِ این موسیقی هم در خرابه‎های «بنت جبیل» تهیه می‎شود. این موسیقی همان «احبائی» معروف است.

احبائی! | استمعت الی رسالتکم | و فیها العز و الایمان | فانتم مثلما قلتم: | رجال‎الله فی المیدان | و وعد صادق انتم | و انتم نصرنا الآتی | و انتم من جبال الشمس | عاتیه علی العاتی

احبائی! | بکم یتحرر الاسری | بکم تتحرر الارض | بقبضتکم | بغضبتکم | یصان البیت و العرض | بنات حضاره انتم | و انتم نهضه القیم | و انتم خالدون کما | خلود الارض فی القمم | و انتم مجد امتنا | و انتم ، انتم القاده | و تاج رووسنا انتم | و انتم ، انتم الساده

احبائی! | اقبل نبل اقدام | بها یتشرف الشرف | بعزه ارضنا انغرست | فلا تکبو و ترتجف | بکم سنغیر الدنیا | و یسمع صوتنا القدر | بکم نبنی الغد الاحلی | بکم نمضی و ننتصر

 

تماشای بخشی از فیلمِ نامه‎ی سید حسن نصرالله به مجاهدان حزب‎الله در جنوب

دانلودِ آهنگِ احبائی ژولیا پطرس (MP3)

تماشای ویدئوکلیپِ احبائی ژولیا پطرس



چهارم: «ژولیای موسیقی»

JuliaBoutros جولیا بطرس و زیاد بطرس
ژولیا پطرس و برادرش زیاد پطرس در جوانی

ژولیا پطرس (جولیا بطرس) متولد ۱٩۶۸ بیروت است و نخستین آلبومش با نام «این است زندگی» در سال ۱٩۸٢ و در چهارده سالگی ژولیا منتشر می‎شود و آلبوم آخر «حکایت وطن» هنوز ده روز نشده که منتشر شده است. از آغاز تاکنون از ژولیا حدود ۱۶ آلبوم مستقل و دو آلبوم کنسرت منتشر شده است که فهرست کاملش را پیش رو دارید:

  1. هذه هی الحیاة _ C’est La Vie - ۱٩۸٢
  2. غابت شمس الحق _ Ghabet Shams El Haq - ۱٩۸۵
  3. وین مسافر _  Wain Msafer- ۱٩۸٧
  4. حفلة صور _ Haflet Sour - ۱٩۸٩
  5. حکایة عتب _ Hikayet Ataba - ۱٩٩۱
  6. یا قصص _ Kosass - ۱٩٩۴
  7. القرار _  Al Kharar - ۱٩٩۶
  8. شی غریب _ Shi Gharib - ۱٩٩۸
  9. بصراحة _  ٢٠٠۱ - Bisaraha
  10. لا بأحلامک _ ٢٠٠۴ - La B'ahlamak
  11. تعودنا علیک _ ٢٠٠۶ - Ta'awadna Aleik
  12. أحبائی _ ٢٠٠۶ - Ahiba'i
  13. کنسرت در کازینو لبنان _ ٢٠۱٠ - Live At Casino Du Liban
  14. على ما یبدو _ ٢٠۱۱  - Ala Ma Yabdou
  15. یوما ما _ ٢٠۱٢ - Yawman Ma
  16. میلادک دیسمبر _  ٢٠۱٢ -  Miladak
  17. کنسرت در پلاتیا _  ٢٠۱۳ - Juila In Platea
  18. حکایة وطن _  ٢٠۱۴  - Hkayet Watan

پ ن : لیست آلبوم‎های ویکیپدیای عربی و انگلیسی ژولیا پطرس هر دو ناقص‎اند. اگر کسی ویکیپدیاباز است خوب است از روی همینجا کاملشان کند.

پ ن: البته خانم پطرس تک آهنگ‎هایی هم دارد که در این آلبوم‎های خودش نیامده‎اند. مثل آهنگ «وطنی بعیدک» که در جوانی در آلبوم «قصه‎ها؛ ترانه‎هایی برای کودکان» («حکایا؛ اغانی للاطفال» 1987) ساخته‎ی «زیاد الرحبانی» خوانده است.

پ ن : «زیاد پطرس» برادرِ بزرگ‎تر ژولیاست که آهنگ‎سازی اکثریت قابل توجه کارهای مهم او را بر عهده دارد.

 

پنجم: «ژولیای لبنان»

ژولیا برای لبنان و مخصوصا مقاومت لبنان آهنگ‎های بسیاری خوانده که معروف  و محبوب‎ترینشان آهنگ احبائی است (شاید به خاطر ارتباط مستقیمش با سید حسن نصرالله. هرچند تمامیِ آهنگ‎های «مقاومت»محورِ ژولیا دقیقا با اندیشه‎ی حزب‎الله هم‎آهنگ است).

مهم این است که بیشتر این آهنگ‎ها واقعا زیبا هستند و آهنگسازی‎شان ارزش هنری و والایی دارند. از جمله‎ی این آهنگ‎ها می‎توان به آهنگ‎های قدیمی «یا شعبی» و «غابت شمس الحق» در آلبوم «غابت شمس الحق»، آهنگِ «لبنان»، «انتصر لبنان» و «صرخه مقاوم» از آلبوم «احبائی»، آهنگ «ربما» از آلبوم «یاقصص» (شعر بسیار دقیق و زیبایی دارد) و دو آهنگِ «مقاوم» و «اطلق نیرانک» (هر دو حماسی و با ریتم شاد) از آلبوم «یوما ما» اشاره کرد.

در این میان به نظرم آهنگِ «مقاوم» آهنگ بسیار زیبایی‎ست که نسبت به زیباییش کم‎تر مورد توجه مخاطب ایرانی قرارگرفته. شعرش هم خوب است. یک جاهایی خیلی قلندر و یاغی‎گر می‎شود:

انی اهل العزم، ان تدعى العزائم!
هذا سیفی بالوغى بالموت قائم!

جولیا پطرس حزب الله
این سلاح مقاومت است در دستان ژولیا. در جریان سفرش به جنوب لبنان همسر  یکی از شهیدانِ حزب‎الله (کفاح شرارة) همراه با کودکان خردسالش می‎آید و سلاح شوهر جوانش را به ژولیا هدیه می‎دهد. (عکس‎های دیگر: اینجا و اینجا و اینجا و اینجا)

پطرس در کنسرتِ پلاتیایش که (کنسرت بسیار موفقی بود و) همین دو سال پیش اجرا شد بسیاری از این آهنگ‎ها را بازخوانی کرد. البته دیگر  آهنگ‎های اجتماعی (مثل «بتنفس حریه») یا عاشقانه‎ی معروفش (مثل «لاباحلامک»، «قالوا مشینا»، «یوما ما» و ...) را هم اجرا کرد ولی به نظرم غلبه با آهنگ‎های مقاومت بود. یکی از زیبایی‎های این کنسرت وقتی است که در آخرین بخش کنسرت کار به آهنگ احبائی می‎رسد. کاری به شور و شوق و تشویق‎ها و اشک‎ها ندارم، مهم این است که «احبائی» را که پطرس می‎خواند، مردم خودشان زودتر «استمعت الی رسالتکم | و فیه العز و الایمان» را می‎خوانند. اینجا یک کم دلم سوخت. گفتم نگاه کن مسیحی‎ها چگونه با نوای اسلام گرم گرفته‎اند، بعد در ایران، مرکز اسلام، پایتخت شیعه، ملت پای منبر شجریان و مقلدانش چه نوایی را گرم می‎گیرند.

دانلودِ آهنگِ مقاوم ژولیا پطرس _ اجرای آلبوم (MP3)

دانلودِ آهنگِ مقاوم ژولیا پطرس _ اجرای کنسرت (MP3)

دانلود آهنگ اطلق نیرانک ژولیا پطرس (MP3)

دانلود آهنگ ربما ژولیا پطرس (MP3)

تماشای فیلم کامل کنسرت ژولیا درپلاتیا (توصیه نمی‎کنم!) کاش می‎شد ارجینالش را بخرم.

تماشای فیلم اجرای دو آهنگ مقاوم و احبائی در کنسرت پلاتیا (توصیه می‎کنم)


 

ششم: «ژولیای فلسطین»

در این سرفصل _اگر وب‎چرخم را مطالعه کرده باشید_ خیلی حرف تازه‎ای برای گفتن ندارم. فقط دو نکته است. یکی پیام ویدئویی ژولیا که در ابتدا منتشر شد و متضمن نکات دقیقی بود. همانطور که می‎دانید بسیاری از کشورهای خائن عرب‎زبان و بسیاری از حکامِ فاسد سرزمین مسلمانان، به ظاهر از غزه حمایت می‎کنند ولی به همان ظاهر هم کاری به مردم سوریه و عراق ندارند و چه بسا حامیِ مهاجمان تکفیری و ترهیبی‎شان‎اند. در این شرایط جولیا آن ویدئو را منتشر می‎کند و می‎گوید امروز دشمن در دو لباس به سرزمین‎هایمان آمده، یکی در لباس اسرائیل به غزه حمله کرده و دیگری در لباسِ تکفیری‎ها به سوریه و عراق. این واقعا نکته مهمی است. اسم آن ویدئو هم «تضامنا مع غزه، سوریا و العراق» است. اینجاست که پطرس بار دیگر ثابت می‎کند ورای عُلقه‎های سرزمینی و دینی، بینشی موحدانه و چشمی حقیقت‎بین و اخلاق‎مدارانه دارد.

جولیا پطرس غزه

نکته‎ی دوم همین آهنگ «الحق سلاحی» است. آخرین آهنگِ ژولیا و این بار برای مقاومت مردم فلسطین. یک موسیقی بسیار حماسی با شعری زیبا و کلیدواژه‎ی مقاومت و اینکه ما امروز به رغم جراحت‎هایمان قوی هستیم و می‎جنگیم.

الحق سلاحی و أقاوم | أنا فوق جراحی سأقاوم | أنا لن‎أستسلم لن‎أرضخ | و علیکِ بلادی لاأساوم | بیتی هنا | أرضی هنا | بحر السهل النهر لنا | و کیف بوجه النار أسالم؟ | سأقاوم 

عدوّک یا وطنی اندحر | علیک الکونُ ما قدِر | قاوَمَ شَعبی جُنونَ الرّیح | تَحدّى الخوف و الخطر | یَرحلون و نَبقى | و الأرض لنا ستبقى | ها نحن الیوم أقوى | أقوى فی کلّ‎الملاحم | بیتی هنا | أرضی هنا | بحر السهل النهر لنا | و کیف بوجه النار أسالم؟ | سأقاوم

حقیقت سلاح من است و (بدان) مقاومت می‎کنم، هرچند زخمی‎ام، همچنان مقاومت می‎کنم ...

در ویدئو کلیپش وقتی می‎گوید «ها نحن الیوم اقوی» در تصویر موشک‎های مقاومت را نشان می‎دهد! (زنده باد ایران!)

دانلود آهنگ الحق سلاحی ژولیا پطرس (MP3)

تماشای ویدئو کلیپِ الحق سلاحی ژولیا پطرس

تماشای ویدئوی سخنان ژولیا پطرس در هم‎صدایی با مردم فلسطین، سوریه و عراق

 

هفتم: «وَ مِن کلام‎ها»
یا «سخنانِ ژولیا»

پطرس چند مصاحبه‎ی معروف دارد که یکی از آن‎ها مصاحبه با الجزیره پس از جنگ۳۳ روزه است که الحمدلله به فارسی ترجمه شده. من چند فراز مهمش را باز می‎نویسم:

یکم

الجزیره :تعداد بسیاری از هنرمندان عرب به سمت سفیران افتخاری سازمان ملل متحد برگزیده شدند و به امور پناهندگان و مسائل کودکان می‎پردازند. آیا تاکنون چنین پیشنهادی به شما شده است؟

ژولیا پطرس: خیر!

الجزیره: چرا؟

ژولیا پطرس: شاید تا کنون اهداف خیرخواهانه نداشته‎ام! شاید تاریخچه فعالیت‎های هنری من برای آنان دلچسب نبوده است! شاید اهدافم از نظر آنان بد بوده است!

 

دوم

الجزیره: داستان ترانه‎ای که با الهام از سخنان و پیام آقای سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب‌الله به رزمندگان مقاومت اسلامی سروده‎‏اید، چیست؟

ژولیا پطرس: من هم مانند همه مردم که پیام‎ها و سخنان سید حسن نصرالله را پیگیری می‎کردم، این پیام را شنیدم. پیامی که ایشان برای مجاهدان قهرمان در جنوب فرستادند، مرا تحت تأثیر قرار داد و به اعماق وجودم راه یافت و احساساتم را دگرگون کرد. شاید این پیام، تنها مرا به گریه وانداشت، بلکه میلیون‎ها انسان را منقلب کرد. این پیام، اوج عظمت نصرالله و افزون بر آن، تواضع و فروتنی واقعی او را نشان داد. این پیام که آقای نصرالله با لحن خاصی بیان کردند، تکان‌دهنده بود. ایشان هنگامی که به رزمندگان مقاومت گفتند که دست و پای شما را می‎بوسم و آنان را رهبر و سرور امت معرفی کردند، از نظر عاطفی و انسانی مردم را تکان و همگان را به عزت و سربلندی و سرافرازی نوید دادند. این پیام بسیار تأثیرگذار بود و من آن را ضبط و بی‎درنگ از نوار پیاده کردم. به ذهنم رسید که از حزب‌الله اجازه بگیرم و از پیام سرودی بسازم، لذا از تعابیر و اصطلاحاتی که ایشان در پیام خود به کار بردند استفاده کردیم و از آن شعری ساختیم.

 جولیا پطرس
ژولیا پطرس + سیدحسن نصرالله + همسر و فرزندانِ شهید کفاح شراره

سوم

الجزیره: با توجه به اینکه شما با جرئت و صراحت سخن می‎گوئید، ارزیابی‎تان از جایگاه هنر، موسیقی و ترانه‎سرائی درجهان عرب چیست؟

ژولیا پطرس: در حال حاضر می‎توان هنر ترانه‎سرائی را به چهار بخش تقسیم کرد: ۱. خیلی نامطلوب ٢. اندکی نامطلوب ۳. کمی خوب ۴. نه چندان خوب به قول معروف "شهر فرنگ است و از همه رنگ است". شکی نیست که پدیده‎ی بی‎بندوباری در میان هنرمندان عرب بیداد می‎کند.

الجزیره: در سال‎های اخیر، آیا هنر در جهان عرب شکوفا شده یا رو به انحطاط نهاده است؟

ژولیا پطرس: به بی‎بندوباری و برهنگی که هنر گفته نمی شود. هنر در جهان عرب در حال انحطاط است و ما به طور کلی هنر متعهد نداریم. اگر ده کار هنری را دسته‌بندی کنیم، هفت اثر زیر حد مطلوب هستند.

الجزیره: علت این انحطاط چیست؟

ژولیا پطرس: یکی از دلایل این انحطاط به نقش هنرمندان ارتباط دارد. هنرمندان، رسانه‎ها و شرکت‎های تولید کننده، همه مقصرند. این را نمی‏‎توان هنر نامید، بلکه به ویژه در میان زنان هنرمند، ابتذال به تمام معنای کلمه رواج دارد. اکنون زن به صورت کالا درآمده است، رسانه‎ها و شرکت‎های تولید کننده، هنر مبتذل را به بازار تزریق می‎کنند و هنر متعهد و مطلوب بسیار اندک است. در مجموع، هنر درحال انحطاط است. تلویزیون‎های ماهواره‎ای نقش زیادی در ارائه هنرمبتذل و منحط دارند. اقشار وسیعی از بینندگان هم این‎گونه هنر را می‎پذیرند.

 

تیتر جالب یک مصاحبه‎ دیگر که به فارسی ترجمه نشده و تاریخش به همان سال ٢٠٠۶ و پیروزی لبنان باز می‎گردد این بود «اشرقت شمس الحق» (خورشیدِ حقیقت درخشید). چه اینکه نام اولین آهنگی که ژولیا در جوانی برای اندوه کشورش خوانده بود : «غابت شمس الحق» (خورشید حقیقت ناپدید شد) بود.

 

هشتم: «حرمتِ صدای زن»

همه باید به حرف مرجع تقلیدشان گوش کنند. ولی بعضی می‎خواهند ما هم به حرف مرجع تقلید ایشان گوش کنیم! من واقعا خنده‎ام می‎گیرد یک بنده خدایی مثل تقی دژاکام با آن‎همه سن و سابقه‎اش در اسلام و ارتجاع باید توسط تعدادی نوبسیجیِ جوجه‎مرتجع مواخذه شود (رفتم عکسشان را در گوگل پلاس دیدم، بیشترشان تازه ابرو درآورده بودند) . البته یک‎کم حق‎شان است این رفقا چون بعد اینهمه سال تازه الآن دارند می‎گویند فتوای اسلام با فتوای جماعت و مشهورات متفاوت است (تازه تصمیم گرفته‎اند از جامه‎ی زهد بیرون بیایند و با اهل خرابات بنشینند)؛ چه اینکه نظر مرجعشان برای امروز و دیروز نبود. اما اصل موضوع این است: ما که _در فقه_ مجتهد نیستیم که بنشینیم تو کوچه خیابان و شبکه با هم ادله‎ی فقهی حرمت و حلیتِ موسیقی را دعوا کنیم. ما عموما مقلدیم، مقلد که بحث نمی‎کند، عمل می‎کند. خنده‎دار این است که تازه اگر بفهمند مرجع تو کیست دعوت به احتیاط می‎کنند! خب ما اگر بخواهیم احتیاط کنیم که باید از خیلی چیزها احتیاط کنیم. شما هم همینطور! اینهمه برای دختر نامحرم تو فیس‎بوک و وایبر وقت می‎گذاری که حرمت موسیقی را به او بفهمانی موافقِ طریقتِ احتیاط است؟! حاجسن که از پشت کوه نیامده.

حرف من این است: اسلامی که می‎گوید موسیقی بیگانه با اسلام و اجتماع حلال است، آهنگ این‎خواننده‎های ملوس و ابروبرداشته‎ی موسیقی پاپ که مثل یک زن عشوه‎گر می‎خوانند حلال است، شجریانی که به مرجع ‎تقلیدِ شیعه فحش می‎دهد حلال است، شاهین نجفی قبل از اینکه رسما به امام معصوم دشنام بدهد حلال است، محسن نامجو قبل از اینکه رسما قرآن را مسخره کند حلال است؛ اما ژولیا پطرس بلکل حرام است؛ را نمی‎شناسم. من این اسلام را نمی‎شناسم. اگر می‎شناختم که می‎رفتم یکی از مراجع تقلیدِ مبلغش را هم برمی‎گزیدم. همین مراجعی که تا داعش نیاید سر هزار نفر شیعه را جلوی چشمشان نیندازد حاضر نیستند موضوع وحدت با اهل‎سنت را به رسمیت بشناسند. این‎هایی که با یک تاخیر سی‎ساله موضع خامنه‎ای و خمینی را تکرار می‎کنند.

{بعدا در همین زمینه بیشتر نوشتم: حُرمت یا حلّیتِ استماع آواز بانوان }

 

 نهم: «ژولیای عرب»

مثلا آقای عبدالطیف کشیش هم عرب است. یک مردِ عرب که برای مشکلات و مظلومیتِ زنِ همجنس‎بازِ فرانسوی فیلم می‎سازد و از کَن هم بهترین جایزه را می‎گیرد. دمش گرم. دمش گرم که اینقدر با وجدان و غیور است. اینقدر مرد است و عرب است که نمی‎تواند مشکل دختر هم‎جنس‎باز اروپایی را ببیند و خاموش بماند. هرچند بنده از آغاز جنگ اخیر هرچه اسمش را با «Gaza» و «Palestine» و «Israel» جست‎وجو کردم چیزی نیافتم.

 

دهم: «ژولیای شیعه»

ذیلِ یکی از ویدئوهای ژولیا پطرس این کامنت (تا الآن که در صدر) نوشته شده است:

«أنا جزائری سنی استمع لمسیحیة تغنی لشیعی. إحساس لا أستطیع وصفه الله آکبر ما آروعک»

 

 


پ ن : با درودی به روانِ پاکِ جیمی‎نوترون و ضبط ماشین پدرش.

و درودی به روانِ پاکِ وبلاگِ «آب‎گینه» که «الحق سلاحی» را برایم فرستادند.

پ ن : برخی از مطالب درباره ژولیا پطرس (جولیا پطرس) را از این جهت نقل نکردم که تکرار مکررات نباشد و به خاطر جامعیت، تمایزِ یادداشتم از بین نرود. از جمله وبلاگ‎هایی که پیش از به رنگ آسمان دراین‎موضوع یادداشتی موثر نوشته‎اند یکی «آب و آتش» (تقی دژاکام) است و دو دیگر که منبع آب و آتش بوده‎اند «پلخمون» (سیدمحمدجوادبابامیری) و «نمایندگی مجاز» (محمدرضا زائری) اند که از این میان فضلِ تقدم با «نمایندگی مجاز» است و فضل تقدمِ ترجمه با «پلخمون». انصافا هم ترجمه پلخمون زیباست.

پ ن : چند روزپیش آقای مهدی‎نژاد را دیدم، گفتم «حاجی ژولیا رو چی می‎گی؟ اصلا اسمشو شنیدی؟» الآن دیدم پلخمون نه سال پیش نوشته: «با تشکر از امید مهدی‎نژاد که مرا با این پدیده‎ی هنری آشنا کرد».

  • من ...

92/03/03



یا: «فدای نام علی»



خوش به حال کسی که گفت: یاعلی.

خوش به حال کسی که افتخار می کند به اینکه نام علی را بر زبان آورد.

و خوش به حال آنکس که آنچنان جانانه نام علی بر زبانش می رود، که جهان سحر می شود.

نصرت فاتح علی خان Nusrat fateh Ali Khan

ماجرا از آنجا آغاز شد که در شبی رویایی در سرزمین پنج رود، نوجوانی به نام «نصرت» خواب می بیند که با حالی خوش در حرم حضرت معین الدین چشتی در حال آوازخوانی و قوالی است. (به موسیقی و آواز مخصوص صوفیان هند و پاکستان _کلا: شبه قاره_ می گویند «قوّالی» که روش و سبک خاص خودش را دارد). نصرت وقتی از خواب بیدار می شود پیش خودش می گوید «باز هم خواب پریشان دیدم. هیچ وقت این خواب نمی تواند یک رویای صادقه باشد. چون اصلا امکان ندارد در یک حرم و بارگاه اسلامی کسی اجازه داشته باشد آواز بخواند.» به همین خاطر او این خواب را جدی نمی گیرد و به زندگی عادی خودش ادامه می دهد. تا اینکه یک بار دیگر، و چند بار دیگر در شب های رویایی دیگری نصرت خواب می بیند در بارگاه خواجه ی اجمیر جناب معین الدین چشتی در حال قوالی ست. اینجا بود که یک بار در زندگی سر جایش ایستاد و به خودش گفت : «نصرت! این خواب ها شوخی نیستند»

سنت قوالی در خانواده ی نصرت قدمتی ششصد ساله داشته است. کلا عمر هنر قوالی هم خیلی از این بیشتر نیست. پس بسیار جالب است که از آغاز درخشش قوالی تا کنون، این خانواده حدود شش قرن است که  مشغول ذکر و آوازند. با این حال، آن رویا (و رویاهایی از این دست) بود که باعث شد نصرت تصمیم جدیش را بگیرد و حاضر شود پس از مرگ پدر جای او را در گروه قوالی خانواده پر کند. اتفاقا اولین اجرای نصرت در مراسم چهلم پدر بود. آن هنگام شاید فقط خود خواجه معین الدین چشتی می دانست که روزی این آقا نصرت نوجوان می شود استاد «نصرت فاتح علی خان» یعنی بزرگترین قوال تمام شبه قاره و شهرتش آسیا را زیر پا می گذارد تا از برترین های موسیقی جهان باشد. اما یقینا نصرت پس از دیدن این خواب حدس هم نمی زد که سال ها بعد در 1979 میلادی، وقتی حدودا یک هنرمند کامل سی ساله است در کمال شگفتی از او دعوت می شود تا در بارگاه حضرت معین الدین چشتی مراسم قوالی را اجرا کند.1


 استاد «فاتح علی خان» پدر «نصرت فاتح علی خان»

عکس استاد «فاتح علی خان» پدر «نصرت فاتح علی خان» بر طاقچه ی خانه ی پسرش.
همانطور که در عکس هم می بینید نام ایشان را «فتح علی خان» می نویسند ولی به گمانم «فاتح علی» می خوانند.


[ پرسش: معین الدین چشتی کیست که نویسنده مدام از «حضور» ش دم می زند؟

با یک جستجوی ساده ی اینترنتی هم می توان  فهمید که شیخ خواجه معین الدین حسن سجزی (سیستانی) چشتی از عرفا (+ ادبا + علما +...) ی بزرگ قرن ششم است که پس از آنکه ایالت پنجاب (همین سرزمین پنج رود که گفتم) به تصرف مسلمین در آمد، برای تبلیغ به «شبه قاره هند» هجرت کرد. او از موثرترین و شگرف ترین افرادی است که باعث گسترش دین اسلام و زبان فارسی در شبه قاره بودند. معین الدین آموزه های دین اسلام را با زبان عرفان و تصوف می آموخت (چون خودش هم اهل عرفان بود)، و از آنجا که مشرب و مزه دهان زمره ی مردم هندوستان با طعم عرفان سازگار است، به سرعت خیل کثیری از بت برستان آن دیار به دین اسلام گرویدند. برای بعضی از دوستان! عرض کنم که از آثار جناب معین الدین بر می آید که ایشان به «زهد» نیز گرایش داشتند. و اصلا طریقت را منهای شریعت نمی پذیرفتند و عمل دقیق به احکام شریعت را بنیان استواری بنای طریقت می دانستند. ایشان و دیگر عرفای هم فکرشان در آن دیار، در مجالس عرفانی فقط متون فارسی را می خواندند که این خود باعث گسترش قابل توجه زبان فارسی در آن سامان شد. (همچنین اینجا را هم نگاه کنید)


اجمیر شریف مزار معین الدین چشتی

اکنون که قرن ها از مرگ او می گذرد مردم همه ساله در ششم رجب برای برپایی مراسم «عرس» این خدمت گزار اسلام بر مزار او گرد هم می آیند. ]


***

برای آنکه از موضوع اصلی یعنی جناب «نصرت فاتح علی خان» دور نشویم، فعلا از جناب «معین الدین چشتی» فاصله  می گیریم و می رویم سراغ آقای «مایکل جکسون». حتما اسم مایکل جکسون را شنیده اید. فکر می کنم حتی اگر هیچ آهنگی هم از او نشنیده باشید حتما اسمش را شنیده اید.  همو که برای «دیده شدن» و «کسی شدن» و «به جایی رسیدن»، نه تنها فکر و فرهنگ و روح و روان و جان و جنمش را، که حتی جسم و جسدش را هم عوض کرد. به قول شاعر: «ما را حقیر کرد حرصِ کسی شدن». انفعال و غرب زدگی یقیه ی همه ی جهان را گرفته است، یکیش هم این بدبخت. اصلا زندگیش به قدری ترسناک است که آدم فکر می کند یک اسطوره ی قدیمی باور نکردنی از زندگی موجودی اهریمنی ست، یا زاییده ی ذهن نویسنده ای بیمار و خلاق و مضحک. به نظرم می شود از روی این زندگی عجیب هزاران اثر هنری استعاری خلق کرد. مثلا انیمشنی ساخته شود با این فیلنامه ی ساده: آقا پسر نوجوان سیاه پوستی در اینترنت بر می خورد به عکس یک خانم سپید پوست بدکار، و آنقدر در این عکس خیره می شود که در آن مسخ می شود، آنگاه یک خانم سپید پوست بدکار از جلوی مانیتور بلند می شود. این همه ی زندگی این مجذوب غرب است.


نصرت فاتح علی خان Nusrat Fateh Ali Khan

در یک نظر سنجی (گمانم مربوط به سی ان ان) دیدم هم مایکل جکسون و هم نصرت فاتح علی خان جزو بیست آهنگساز و خواننده ی برتر قرن (یا شاید هم پنجاه سال اخیر) شناخته شدند. و البته که جایگاه جکسون بهتر بود. اما این دو موزیسین، در این نظرسنجی غربی ها با هم فرق آشکاری دارند. جکسون با همه ی وجود به سمت غرب دویده است، اما نصرت فاتح علی خان آنقدر بزرگ و گرانقدر بود که سر جای خودش بایستد تا غربی ها به سراغش بیایند. هم در اندیشه و تفکرشان، هم در گونه ی (ژانر) خاص موسیقاییشان یکی غربی شد و دیگری شرقی ماند. با اینحال هر دو مورد توجه جهان غرب قرار گرفتند. به قول استاد محمد علی بهمنی در آن غزل معروفشان:

گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی، ولی من
جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم

نصرت فاتح علی خان نه سعی کرد جهانی شود، نه خواست. او نرفت ببیند در دنیا چه چیز رایج است تا برای عقب نماندن آن را تقلید کند. او روش نیاکانش را به طور جدی ادامه داد. موسیقی مذهبی و بومی شبه قاره. یعنی از دو جهت (دین و سرزمین) موسیقیش محدود و بسته بود. تازه جهت زمانی (تاریخ و سنت) را هم باید به آن اضافه کرد. اما کم کم در شهر خود، و سپس کشور خود کارش گرفت. اول به عنوان بهترین قوال. بعد به عنوان یکی از بهترین های موسیقی شبه قاره سینمای هند را به طرف خود کشید. بالیوود با انبوه فیلم هایش رفت سراغش. اما مکش سحر این موسیقی قوی تر از این ها بود، پس هالیوود و بزرگان موسیقی غرب هم به سراغش آمدند، و او اینگونه جهانی شد، در حالیکه سر جای خودش _آن هم به شیوه ی شرقی ها «چهار زانو»_ نشسته بود و مشغول ذکر:

«علی علی علی مولا علی علی»


نصرت فتح علی خان بزرگترین قوال جهان


***

قطعات قوالی نصرت فاتح علی خان _آنگونه که از یک موسیقی شرقی هم چنین انتظار می رود_ عموما با یک مقدمه ی آرام و آرامش بخش آغاز می شود، سرشار از سحرِ خلسه و راز آمیزیِ آواز، که حاصلش رهایی و آنگاه تامل و توجه و تمرکز است. سپس شعرخوانی (به تعبیر ما: تصنیف) با صدای دست و ساز کوبه ای آغاز می شود. ریتم سرود ابتدا آرام است و کم کم شتاب بیشتری پیدا می کند تا آنجا که هم شنونده و هم خود خواننده به وجد بیایند.  این فرایند باعث می شود موسیقی نصرت در خواننده به جای «سکوتی راکد و کور» و یا «هیجانی بی جان و بی معنا»، «شوری شعورمند» برانگیزد.


***

وقتی داشتم فیلم بعضی اجراهایش را در اینترنت می دیدم خیلی تعجب کردم از این که فاتح علی خان در فلان مهمانی با کلاس که نه تنها چهره های منور الفکر بلکه بازیگران مشهور بالیوود و حتی بازیگران اروپایی هم حضور دارند هم یکی از آهنگ هایش درمدح حضرت علی را اجرا می کند. در حالیکه می توانست به یک آهنگ عاشقانه بسنده کند. و خیلی گشتم و گشتم تا دست کم یک بار عکس او را با کراوات پیدا کنم. اما فاتح علی خان در اروپایی ترین دعوت هایش هم با همین لباس های شدیدا شرقی خود حضور پیدا کرده است. و البته که من یقین دارم این ها اتفاقی و بی اندیشه نبوده اند. چه اینکه در یکی از مصاحبه هایش تصریح می کند (نقل به مضمون) :

«امروز نسل جوان ما در مواجهه با بیگانگان بلایی سرشان آمده که کاملا با فرهنگ خودشان بیگانه شده اند. آنها به موسیقی غربی گوش میدهند و در پوشش هم از مدهای غربی پیروی می کنند. من سعی کردم با آوازم به زبان مادری مان درخواست تجدید نظری را پیش روی آنها قرار دهم»2


***

از جمله شگفتی های نصرت فاتح علی خان این است که هنر او نه تنها بر دل توده های مردم نشست، بلکه گروه بسیاری از هنرمندان سراسر جهان را نیز شیفته ی خود کرد. به هنرمندی که دل مخاطب عام را به دست می آورد باید گفت آفرین؛ به هنرمندی که می تواند دل مخاطب خاص (به معنای واقعی کلمه، یعنی مخاطب هنرمند نه مخاطبی که ادا و روشنفکربازی در می آورد) را به دست آورد باید گفت هزار آفرین. اما به کسی که هم مخاطب عام و هم مخاطب خاص را تحت تاثیر قرار می دهد، آن هم در سطح جهانیش، نمی شود آفرین گفت. فقط خودش می تواند خودش را تحسین کند و دیگران بیشتر فقط حیرت می کنند (مثلا اینجا را نگاه کنید) . افراد زیادی درباره نصرت فاتح علی خان نوشته اند، از منتقدی که مثل «رابرت هیلبورن» گرفته تا خواننده و آهنگسازی مثل «پیتر گابریل». اما از این میان یادداشتی که از مرحوم جف باکلی به یادگار مانده است چیز دیگری ست :

یادداشت جف باکلی درباره نصرت فاتح علی خان

[ همچنین گفت و گوی جالب توجه جف باکلی با نصرت فاتح علی خان را هم در ابتدای مقاله خانم نقره چی بخوانید. واقعا بعضی ترجمه ها چقدر ارزشمندند. ]


***

آهنگسازان بسیاری _چه در حوزه موسیقی فیلم و چه غیر آن_ به سراغ همکاری با این پاک صوفیِ صاف-دلِ پاکستانی آمدند. از آن جمله جناب «پیتر گابریل» مشهور بود که برای فیلم «آخرین وسوسه ی مسیح» ساخته ی «مارتین اسکورسیزی» با نصرت فاتح علی خان همکاری کرد. و این فقط یکی از همکاری های این دو است. از پیتر گابریل یک آلبوم در ایران با نام «اینک انسان» منتشر شده است که بسیار هم محبوب و مورد توجه واقع شد، من هم خیلی دوستش می دارم از بچگی. در آن آلبوم شگرف هم «نصرت فاتح علیخان» با آهنگی مجزا و بسیار زیبا با نام «شمس الضحی» در نعت حضرت ختمی مرتبت(ص) حضور دارد. این آهنگ یک قطعه ی قوالی است، بی تنظیم خاص الکترونیک و غربی.


پیتر گابریل و نصرت فتح علی خان
پیتر گابریل در جوانی با کت سبز در کنار نصرت فتحعلی خان با ردای سپید. به نظرم یک برنامه ی تلویزیونی غربی است.


دانلود آهنگ «شمس الضحی» نصرت فاتح علی خان در آلبوم اینک انسان پیتر گابریل

دانلود آهنگی از پیتر گابریل و نصرت فاتح علی خان (آواز نصرت + تنظیم پیتر گابریل)


همچنین «برنت لوئیس» برای فیلم «قاتلان بالفطره» ساخته ی «الیور استون» و «دیوید رابینز» و «ادی ودر» نیز برای فیلم «آخرین گامهای یک اعدامی» (یا «پیاده روی مرد مرده») ساخته «تیم رابینز»، با نصرت همکاری داشتند. اتفاقا آن سال موسیقی فیلم آخرین گامهای یک اعدامی نامزد اسکار شد.

دانلود بخشی از موسیقی فیلم آخرین گامهای یک اعدامی با نوای نصرت فاتح علی خان


از دیگر آهنگسازانی که سراغ همکاری با نصرت فاتح علی خان رفت «مایکل بروک» بود. امثال بروک از نصرت و موسیقی های شرقی بیشتر استفاده ی تزئینی می کنند. صرفا برای اینکه یک حال و هوای مرموز و رمزی و شبه عرفانی به موسیقیشان بدهند تا کارشان معنادار جلوه کند. گاه این تلفیق ها خیلی مسخره می شود. و گاه موفق. البته در خود غرب همه این تجربه ها موفق محسوب می شوند، اما برای کسانی که نصرت فاتح علی خان را با قوالی هایش می شناسند اینگونه کارها عموما کارهای خیلی رقیق و ساده ای هستند.

دانلود آهنگ «مست مست» نصرت فاتحعلی خان و مایکل بروک آلبوم مست قلندر 2


***

از آنجا که اصل موسیقی و هنر نصرت همان قوالی است و این کارها همه حاشیه است دیگر این بحث را ادامه نمی دهیم و می رویم سراغ اصل مطلب. خیلی های دیگر هم می خواستند با نصرت همکاری داشته باشند اما  نتوانستند. از بزرگانی چون «لوچیانو پاواروتی» معروف ایتالیایی گرفته است تا همین آقای «شهرام ناظری» خودمان ( که در قیاس با دیگر نمونه های خوانندگان وطنی واقعا کم نظیرند). و البته از این بابت خیلی ناراحت نیستم. [چه اینکه همراه شدن با کسی که شجاعانه نام امام علی بن ابی طالب را بر زبان می آورد کار هرکسی نیست. یا اینکه تو باید هیچ این نام را نشنیده باشی و در هنر آنقدر اوج گرفته باشی که به جانمایه اش نزدیک شده باشی. یا اینکه اگر در سرزمین شیعه آن هم در شهر صوفیان متولد شده ای و اطرافت پر از نام و یاد علی بوده و حتی به صورت خانوادگی نشانه ای از نشانه های بخشی از دوستداران علی را در چهره به ارث برده ای، باید دیگر حتما تو هم شرف و شجاعت بیان نام علی و عشق ورزیدن به او را داشته باشی. اگر نه، همان بهتر که با هم قد خودت بازی کنی و نخواهی با باز و شاهین  هم آواز و هم بال شوی.] بگذریم.


نصرت فتح علی خان در حال قوالی

نصرت فاتح علی خان هنرمندی بود که با افتخار و اقتدار آهنگ های مذهبی اجرا می کرد. وبه زیبایی هرچه تمام تر نام مبارک «الله» و دیگر اسمای الهی را بر زبان می آورد. و با خاکساری و محبت نعت حضرت رسول را می گفت ، و با عشق و ارادت مدح امیرالمومنین را. نصرت فاتح علی خان در عمر کوتاه خود جوایز و نشان های بسیاری را دریافت کرد. از عناوین محلی مثل «پادشاه پادشاهان قوالی» و «شهریار موسیقی» گرفته تا جوایز و عناوین جهانی موسیقی مثل جایزه ی «پیکاسو» و «گرمی». اما چه چیز با شکوه تر از اینکه تو با نام مقدس «علی» جهانی شوی و نام و پیام اسلام را با آواز خوش به گوش جهانیان برسانی؟

به نظر من استاد نصرت فاتح علی خان درخشان ترین و مهمترین چهره ی موسیقایی مشرق زمین و جهان اسلام است.


***

هرگز نمی توان نام اجراهای نصرت را «کنسرت» گذاشت. این اجراها یقینا چیزی فراتر از مفهوم یک کنسرت موسیقی بودند. به جز قدرت و وسعت بی نظیر صدای نصرت، فقط شور و هیجان او باعث می شود که بخواهم نام اجرای او را «مجلس» بگذارم، نه صرفا کنسرت. مجلسی که تمام حاضرین در آن حضور دارند! و شنوندگان گاه آنقدر درگیر می شوند که از جای خود بلند می شوند، که نزدیک سن می آیند و پول و ساعت و جواهرات خود را به پای نصرت می ریزند. با وجود فقر مردم شبه قاره، آنقدر میزان هدایا در این مجالس بالا رفت که نصرت تاکید کرد آنها را در اختیار موسسات خیریه می گذارد.

و دیگر از این جهت به این اجراها می گویم مجلس، که اصلا بی حضور جمعیت معنا ندارند. یعنی این اجراها صرفا یک سری اجراهای مجلسی مبتنی بر «بداهه پردازی» اند. قوالی مانند نوحه خوانی چیزی نیست که مربوط به استدیوها باشد. این گونه ی موسیقی بیشتر شبیه مجلس ذکر است. اصلا حال و هوای موسیقی قوالی مبتنی بر ذکر است و خیلی از آهنگ های نصرت ذکر-مدارند. از جمله آهنگ معروفِ «الله هو» که پس از اجراهای معروف نصرت پایش به ژانرهای دیگر موسیقی ملل هم کشیده شد. یادم می آید «سامی یوسف» هم با همین ذکر و ملودی یک آهنگ خوانده بود [الآن که مصاحبه باکلی با نصرت را خواندم دیدم آنجا گفته همین آهنگ الله هو را بیشتر از همه کارهایش دوست دارد چرا که «در ستایش پروردگار است». و یادم آمد آخرین کنسرتش را هم با همین آهنگ آغاز کرده بود.] . و یا آهنگ «یاحی و یاقیوم» در آلبوم یاحی و یاقیوم. و یا آهنگ هایی که برای پیامبر(ص) و یا امام علی خوانده است. مثل همان «شمس الضحی». و مثل قطعات بسیار معروفش برای امام علی از جمله، «حق علی علی» ( شاه مردان) و آهنگ «علی مولا علی زمزم» که هر دو واقعا شنیدنی اند.

دانلود آهنگ «الّاهو» نصرت فاتح علیخان

دانلود آهنگ «یاحی و یاقیوم» نصرت فاتح علیخان

دانلود آهنگ «شاه مردان علی» نصرت فاتح علی خان

دانلود آهنگ «علی مولا علی مولا علی زمزم» نصرت فاتح علی خان


***

تاثیر نصرت فاتح علی خان بر موسیقی آیینی مشرق زمین آنقدر بدیهی و طبیعی است که ابتدا در این یادداشت به آن اشاره ای نکردم. ولی اینجا همینقدر می گویم که وقتی آثار نصرت را به طور کامل گوش دهیم می بینیم چقدر بعضی از نواها و نغمات برایمان آشنا هستند، و وقتی خوب فکر کنیم می بینیم در دوره ای که می توان آن را سرآغاز مداحی مدرن ایران دانست، _دهه هفتاد_ مداحان جوان نصرت فاتح علی خان را گوش می دادند. مخصوصا آنها که از نظر هنری دنبال یک کار جدی بودند، مثل محمود کریمی (که یک بار به او و بعضی از اقتباس هایش پرداختم). از جمله ی این نغمات همان علی مولا علی زمزم است، و همچنین قطعه قوالیِ موسوم به «هالکا هالکا» که نه تنها بخشی از ملودی های این کار زیبا، بلکه بعضی از ابیات فارسیش را هم سالها پیش محمود کریمی در میلاد مولا علی اجرا کرده بود. ابیاتی از این دست:

شب مست و روز مست و سحر مست و شام مست
خم مست و شیشه مست و سبو مست و جام مست


دانلود آهنگ «هالکا هالکا» نصرت فاتح علی خان



***

قوالی نصرت فاتح علی خان

برای مخاطب فارسی زبان شنیدن تک و توک ابیات فارسی در همین آهنگ شاه مردان علی و بعضی آهنگ های دیگرِ نصرت فاتح علی خان واقعا شیرینی مخصوص به خودش را دارد:

علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی


و این شیرینی برای دوستدار موسیقی او و آشنا با حال و هوای قوالی دو چندان است، و برای دوستدار موسیقی او سه چندان است اگر کل شعر فارسی باشد. مثل غزل هایی که نصرت از مولوی خوانده است. شاید معروف ترینش این غزل مولوی باشد (که گمان میکنم گروه شاهو هم که بعدا این غزل را اجرا کرد نگاهی داشته است به نصرت) :

نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می گردم
مذاق عاشقی دارم پی دیدار میگردم


دانلود شعر مولوی با صدای نصرت فاتح علی خان


***

استاد نصرت فاتح علی خان مخصوصا در ایران و مخصوصا در فضای اینترنت بیشتر با آهنگهایشان برای حضرت علی شناخته شده اند. من خودم تا مدت ها نمی دانستم ایشان برای امام حسین هم آهنگ ها و اجراهایی زیبا داشته اند. و وقتی دانستم خیلی خوشحال شدم. چه اینکه اعتقاد به حضرت سیدالشهدا یکی از پیچ ها و گردنه های مهم عرفان است که خیلی از عرفا و دوستداران حضرت علی نتوانسته اند از آن رد بشوند. زیباترین این آهنگ ها آهنگ «یاحسین یا حسین» است، و مخصوصا که یک رباعی فارسی هم در ابتدای قطعه در آن با زیبایی شگفتی خوانده می شود. و بسیار برایتان جالب خواهد بود که بدانید آن رباعی یک رباعی قدیمی و _برای خیلی ها_ آشنای سروده شده توسط ساکنین شبه قاره ی هند است:


شاه است حسین، پادشاه است حسین
دین است حسین دین پناه است حسین
سر داد و نداد دست در دست یزید
حقا که بنای لا اله است حسین


مصرع دوم اینگونه هم نقل شده: «سر داد و نداد دست بیعت به یزید».

و خیلی بیشتر برایتان جالب خواهد بود اگر بدانید سراینده ی این رباعی همان جناب «معین الدین چشتی» است.


دانلود آهنگ «یاحسین یاحسین» نصرت فاتح علی خان

دانلود آهنگ «از غم شبیر» نصرت فاتح علی خان

دانلود آهنگ «ابن حیدر» نصرت فاتح علی خان

دانلود آهنگ «کربلا» نصرت فاتح علی خان


پس از عمری تلاش شگفت آور هنری و موسیقایی در سال 1997 نصرت فاتح علی خان برای عمل درمان بیماری (کلیوی کبدی یا قلبی) اش عازم آمریکا شد، اما به خاطر وخامت حالش بین راه در لندن بستریش کردند و سپس درگذشت. در سن 48 سالگی. (مرگ شیعیان در انگلستان هم خود می تواند موضوع یک پایان نامه باشد!) . نام او در این دنیا با نام مولایش «علی» گره خورده است، «فاتح علی»، یا «فتح علی»، و همه ی دنیا ذکر «علی مولا» را از او شنیده اند، ان شاالله در آن دنیا هم برخوردار از عنایت و کرامت ویژه ی حضرت علی (علیه السلام) باشد.


نقاشی از چهره نصرت فاتح علی خان

برای آنکه مخاطبی که به اینجا سر می زند آرشیوش کامل باشد سه قوالی دیگر را هم برای دانلود می گذارم. دو آهنگ در نعت حضرت ختمی مرتبت، و یک آهنگ هم در مدح همان جناب معین الدین چشتی. در دستخطی که گمان می کنم برای خود نصرت باشد، بالای همین غزل که در مدح معین الدین چشتی ست نوشته شده است: «در منقبت خواجه ی غریب نواز». که بی شک شیعیان غریبان جهانند.

دانلود آهنگ «کامل والا محمد» نصرت فاتح علی خان برای پیامبر

دانلود آهنگ «تو کجا؟ من کجا؟» نصرت فاتح علی خان برای پیامبر

دانلود آهنگ نصرت فاتح علی خان برای خواجه معین الدین چشتی



 1
Nusrat once told an interviewer that he had decided to become a qawwal after a dream in which he saw himself singing at the shrine of Muinuddin Chisthi in Ajmer. Initially, he said, he dismissed the dream as absurd: no qawwal had ever been allowed to sing inside the Muslim shrine. But when the dream kept recurring, he felt that the sign was too important to ignore. And sure enough, in 1979, he became the first qawwal to be invited to sing at the Ajmer shrine 

2
Nusrat once told an interviewer: "Our young generation which was brought up abroad is totally ignorant of our culture. They listen to Western music, adopt Western fashions. With my awaaz (voice) I wanted to appeal to them - in our own language in their form..." .



نکته: در یادداشت «می توانیم چشم هایمان را ببندیم» به این نکته اشاره کردم که  متاسفانه گوش های ما خیلی به صداها و موسیقی های پاپ عادت کرده است و آوازهای سرزمین پدری و لالایی های آغوش مادری از یادمان رفته است. ممکن است وقتی اولین بار یک آهنگ محلی را گوش بدهیم خوشمان نیاید، این طبیعی است. اما چندبار که گوش بدهیم خوب می شویم. دنیایش را درک می کنیم. یعنی به دنیای خودمان باز می گردیم. درمورد موسیقی ملل هم باید این نکته را در نظر داشت. حیف است موسیقی این مرد بزرگ سراسر جهان را در نوردیده باشد ولی من و شمای شرقی و مسلمان سعی نکنیم با آن ارتباط قرار کنیم.



  • من ...


۹۳/۰۸/۰۷


تیترهای دیگر: «لارس فون تریه و آمریکا» | «عنصرِ نامطلوب» | «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» | سینمای ضدآمریکاییِ امروز» | «زن در سینمای لارس فون تریه»  | «فیلم‎شناسی لارس فون‎تریه» |


Lars von Trier and America لارس فون تریه

 

مقدمه و روش‎شناسی

«در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسان گرفته‌اند و شمّه‌ای بیش یاد نکرده‌اند؛ اما من چون این کار پیش گرفتم، می‌خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم، تا هیچ از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را ملامت افزاید، طمع دارم ایشان را که مرا از مبرمان نشمرند، که هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد، که آخر هیچ حکایت از نکته‌ای که به کار آید، خالی نباشد»

(به نقل از: تاریخ بیهقی . جلد پنجم)

 

یادداشتِ «لارس فون تریه و آمریکا» در سه فصلِ کلی تنظیم شده است.

 


فصل نخست: عنصرِ نامطلوب

یا: چرا سخن گفتن از لارس فون تریه دشوار است؟

سخن گفتن از لارس فون تریه هم در ایران و هم بیرون از ایران دشوار است حتی اگر او بزرگ‎ترین کارگردانِ سینما در روزگارِ ما باشد. این دشواری هم در بلاد اسلامی است، هم در مغرب زمین. مخصوصا اگر این سخن گفتن از نوع نکوهش و سرزنش نباشد. هرچند همه پی‎گیرانِ جدیِ سینما تصدیق می‎کنند تعدادی از بهترین و جنجالی‎ترین فیلم‎های دهه‎های اخیر متعلق به این کارگردان اروپایی است.

آری، من اینجا می‎خواهم از بزرگ‎ترین کارگردانِ دنیا (حداقل در میان آنان که هنوز زنده‎اند؛ حداقل از نظر خودم و با توجه به آنچه از سینما می‎شناسم؛ حداقل با نگاه ساختارگرایی و از دیدِ صرفا هنری) سخن بگویم. و البته که نمی‎خواهم در این مقام، او را نکوهش و سرزنش کنم. این کار بسیار دشواری است.

چرا سخن گفتن از فون تریه در ایران دشوار است؟ از آنجا که «دشوار بودنِ سخن گفتن و تقدیر از فون تریه در مغرب‎زمین» بر «دشوار بودن سخن گفتن و تقدیر از او در ایران» تقدم دارد بهتر است اول به این پرسش بپردازیم:

 

چرا سخن گفتن از فون تریه در مغرب‎زمین دشوار است؟

دلیلِ نخست: دلیل نخست گرایشِ تندِ انتقادی فون تریه است که در محتوای فیلم‎های او نسبت به فرهنگ، سیاست، اخلاق و تفکر جوامع غربی وجود دارد. فون تریه چیزهای را به انسان‎های غربی یادآوری می‎کند که برایشان غیرقابل تحمل است. غرب نمی‎خواهد این حرف‎ها را بشنود. مخصوصا اینکه گوینده‎ی این سخنان در عالم پیام (محتوا+معنا+کانتنت)؛ در عالم پیکره (ساختار+شکل+فرم) نیز غیر قابل انکار و شگفت‎انگیز است. غرب نمی‎خواست بشنود و باور کند، می‎خواست دهانِ فون‎تریه را ببندد.

دلیل دوم: دلیلِ دوم بهانه‎ای بود تا دلیل اول خیلی به چشم نیاید. شاید هم عاملی بود تا دلیل نخست اوج بگیرد. و آن سخنانِ جنجالیِ فون‎تریه بود در نشستِ خبری فیلمِ مالیخولیایش در شصت‎وچهارمین «جشنواره فیلم کن». بخشِ نخستِ این سخنان با شوخی همراه بود، اما تلخیِ بخشِ پایانی سخن فون تریه به حدی بود که رسانه‎های غربی تلاش کردند شوخی اولیه فون تریه را نیز جدی بنمایانند تا فشار افکار عمومی را بر او بالا ببرند. بخشی از آن سخنان که سه سال پیش ایراد شدند به این شرح‎اند:

«... فکر کنم هیتلر را درک می‌کنم. نمی‌توانی او را یک آدم خوب خطاب کنی، اما او را خیلی درک و کمی هم با او ابراز همدری می‌کنم، اما توجه کنید، من به جنگ جهانی دوم تعلق ندارم و ضد یهود هم نیستم. البته خیلی هم طرفدار یهودی‌ها نیستم. نه خیلی زیاد، چون اسرائیل موی دماغ است.»

پس از ایرادِ این سخنان رسانه‎های بزرگ اروپایی و آمریکایی و پیروانشان در جهان سوم تلاش کردند فون تریه را هوادار هیتلر نشان بدهند. هرچند او بارها تاکید کرد بخش نخست سخنانش را به عنوان شوخی بیان کرده و حتی به خاطر این بخش از سخنانش از کسانی که چنان برداشتی کرده‎اند عذرخواهی کرد (و البته که به خاطر بخش پایانی هرگز عذرخواهی نکرد). یک روز پس از این اظهارات، برگزارکنندگان جشنواره فیلم کن در اقدامی بی‎سابقه فون تریه را از جشنواره اخراج کردند و بیانیه‎ای در این مورد صادر کردند. بخشی از آن بیانیه:

«... هیئت مدیره جشنواره عمیقا از اینکه لارس فون تریه از جلسه بحث و تبادل نظر برای بیان سخنانی غیرقابل‌قبول، تحمل‌ناپذیر و مغایر با ایده‌آل‌های جشنواره درمورد انسانیت و بلندنظری استفاده کرد، متاسف است.

هیئت مدیره قاطعانه این سخنان را محکوم کرده و لارس فون تریه را در جشنواره کن «عنصر نامطلوب» اعلام می‌کند».

 

«عنصر نامطلوب»  خواندنِ فون تریه توسط جشنواره روشنفکری مثل کن که خود پیش از این بارها فون تریه را برگزیده بود، جدا از موضوعِ اخراجش قابل توجه است. فون تریه مدتی بعد در مصاحبه‎ای گفت: «از اینکه عنصر نامطلوب خوانده شدم به خودم افتخار می‌کنم و شاید این اولین بار است که دارم به خودم افتخار می‎کنم.».

دو سال بعد وقتی فون تریه برای نمایش فیلم آخرش درجشنواره برلین روبروی دوربین خبرنگاران حاضر شد با افتخار سوی‎شرتش را بازکرد تا همه پیام مندرج روی تی‎شرت سیاهش را ببینند. بر پیراهنِ فون تریه آرم «جشنواره کن» نقش بسته بود و تیتر زیرش این بود:

«عنصر نامطلوب» (persona non grata) بخش رقابتی!

Lars von Trier لارس فون تریه با تیشرت عنصر نا مطلوب

گفتنی‎ست پس از اظهاراتِ جنجالی فون تریه در جشنواره کن، دشنام‎ها و بدگویی‎های فراوانی از سوی قلم‎به‎مزدهای اسرائیل و آمریکا نثار این کارگردانِ بزرگِ دانمارکی شد. از جمله دشنام‎هایی که برای فون تریه به ذهن غربی‎ها رسید دشنامِ «غیر اخلاقی» بود. دشنامی که من و شمای مسلمان می‎توانیم به همه فیلم‎های غرب و کارگردانانشان بدهیم ولی خودشان حق ندارند به یک نفر بگویند. با اینحال از میان همه دشنام‎ها این دشنامِ غربی‎ها به ایران نیز رسید.

 

چرا سخن گفتن از فون تریه در ایران دشوار است؟

پاسخ: به خاطرِ رسیدنِ دشنام «غیراخلاقی» غرب نسبت به فون تریه از آن سوی آب‎ها به این سو. توجه داشته باشید که آشنایان با سینمای غرب می‎دانند هر گونه پرداختن به موضوعات غیراخلاقی (حداقل برای کسی که مسلمان نیست و ساکن عالم غربی است) غیراخلاقی نیست. چه‎بسا فیلمی که بسیار از مسائل غیراخلاقی سخن بگوید بی اینکه در آن اصل بر شیوعِ فساد وفحشا و دعوت به گناه و ویژگی‎های مشمئزکننده تجاری و عامه پسند باشد. با اینحال این چیزی نیست که برای خبرگزاری فارسِ ما خیلی قابل توضیح باشد.

«به گزارش خبرگزاری فارس، از مدت‌ها پیش خبر ساخت و اکران فیلم «نیمفومانیا»، یکی از بی‌اخلاق‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما، به صورت سانسور شده در برخی از کشورهای اروپایی جنجال زیادی به پا کرد...این در حالی است که «لارس فون تریه»، کارگردان دانمارکی این فیلم، نیز با ایراد سخنان ضد یهود و اینکه «می‌تواند هیتلر را درک کند» در جشنواره 2011 کن و اخراج از این جشنواره به یکی از چهره‌های جنجالی سینما تبدیل شد.»

اینگونه است که پرونده‎ای که خبرگزاری فارسِ ما برای فون تریه می‎بندد تفاوت چندانی با پرونده‎ی رسانه‎های صهیونیستی برای او ندارد.

(حالا یکی نیست به این‎ها بگوید اگر فیلم غیراخلاقی‎ست تو چرا علمش می‎کنی؟؟! و اگر خودت خیلی اخلاقی هستی این چه تیتر کاسبکارانه‎ای‎ست که برای خبرت برگزیدی؟! «فیم غیراخلاقی» «+عکس» ؟! آیا این «+عکس» یک تکنیکِ غیراخلاقی گوگلی برای جذب مخاطبِ نوجوان یا منحرف نیست؟! بیچاره منحرف اخلاقی یا نوجوانی که به شوق تماشای یک فیلمِ غیراخلاقیِ مهیّج برود به کاهدان بزند و چنین فیلم اعصاب‎خورد کنی راببیند!)

 

 

 


 

فصل دوم: فیلم‎شناسی لارس فون تریه

یا: آشنایی با سینمای لارس فون تریه

برای عمومِ سینمادوستان سینمای فون تریه انکار نشدنی است و البته سینمای او یک سینمای فلسفی، هنری و فرهیخته است.  بر این باورم که اگر چیزی به نام «سینمای فلسفی» قابل تحقق باشد، یکی از مهم‎ترین مصادیقش لارس فون تریه است. می گویم و می آیمش از عهده برون. عمومِ کسانی هم که او را دوست یا دشمن می‎دارند از زمره فرهیختگان‎اند و عموما مخاطب عام دوست دارد نه دعوایی با فون تریه داشته باشد نه رفاقتی، چون نمی‎فهمدش. چه اینکه سینما و سخن او گاه بسیار پیچیده می‎شود حتی برای مخاطب خاص، چه رسد به مخاطب عام. در این گروه مخاطبانی فون تریه بسیار معروف است به «دیوانه». زین‎رو موضعشان هم نسبت به او مثبت یا منفی نیست: لیس علی المجنون حرج. اما مخاطب خاص می‎داند که فون تریه برخلاف اکثریت غالبِ کارگردانانِ سینما در جهان، در پس هر اثر خود سخنی دارد، آن‎هم سخنی تازه؛ چیزی که این روزها در دکانِ هیچ عطاری یافت نمی‎شود. (قطعا منظور خاصی از این عام و خاص کردن‎ها ندارم و بر این باورم که این‎ها همه نسبی‎اند و فاقد قطعیّت، آن‎هم در ارزشگذاری. من خودم هیئتی‎ام)

از دیگر ویژگی‎های سینمای فون تریه که مخاطب عام (و گاه حتی مخاطب خاص) را پس می‎زند حضورِ تلخی و رنج و همچنین انواع و اقسام ساختارشکنی‎ها و تابوشکنی‎های محتوایی است. شیرین‎ترین فیلمِ فون‎تریه هم تلخ و رنج‎آور است. هرکسی نباید فیلم او را ببیند، اینجا دیگر منظورم بحث عام و خاص نیست، منظورم بحث اعصاب و روان و میزان تحمل است. این ویژگی او ریشه در بیانیه جنبشِ ضد هالیوودیِ «دگما ۹۵» فون تریه و یارانش دارد. اینجا دگما۹۵ را باز نمی‎کنیم چون به اندازه کافی درموردش اطلاعات وجود دارد، از طرف دیگر شاید فقط یکی از فیلم‎های خود فون‎تریه کاملا دگمایی باشد. باری پایبندان به این بیانیه پروایی از حضور رنج در سینمایشان ندارند. به ببیان دیگر: خیلی منّت مخاطب را نمی‎کشند. البته جایی که «نیاز» باشد و «لازم» از تلخ پروا ندارند. یکی از دیالوگ‎های معروفِ فون تریه (در فیلم اروپا) این است: «یک فیلم خوب، باید مثل یک ریگ در کفش مخاطب باشد»

لارس فون تریه یک یاغی است. او پرسش می‎کند. او گستاخانه پرسش می‎کند. قراردادهای اجتماعی و پیشفرض‎های جمعی اندکی هستند که توانسته باشند از زیر دست فون تریه بگریزند. تیغِ تیزِ پرسشگریِ فون تریه برعکسِ روشنفکران جهان سومی که هنوز در حال نقدِ پیامبران و سنن دیرینِ الهی هستند، بیشتر متمایل به سننِ امروز است. مدرنیته، علمِ جدید، اخلاق امروز غرب، حکومت غربی، تمدنِ غربی، خانواده غربی، مردِ غربی، مسیحیتِ امروز، سینمای امروز غرب، هالیوود، اروپا و آمریکا از جمله نگون‎بختانی هستند که سیبلِ ضربات سهمگین و پرسش‎های بنیادین فون تریه واقع شده‎اند.

یکی از مهمترین مولفه‎های سینمای فون تریه نگاه خاص او به موضوع «زنان» است که همانا تا حدی زیادی مرهون و متاثر از شخصیت و آموزه‎های مادر عجیب و غریب این کارگردان دانمارکی است. و باز برخلافِ اکثریتِ قاطع روشنفکرها و فمینیست‎ها (مخصوصا فمینیست‎های مرد!) که گرایشاتی ریاکارانه، دروغین و عموما سطحی در این زمینه دارند، فون تریه با صداقت و دقت قابل قبولی سراغ جهانِ زنان رفته است. «کفرش به کنار»! شناختِ زن، ستایشِ زن، حمایت از زن و حتی نقدِ زن در سینمای او دقیق و حقیقی است. اصلا نقشِ اول سینمای او نیز زن است. حداقل در کارهای مهم و معروفش. و شگفت اینکه عده‎ای او را ضدزن معرفی می‎کنند. البته این طبیعی‎ست. سینمای او پیش از جنجال‎های سیاسی‎اش هم دشوار و دیریاب و استعاری بود، حالا که دیگر به جز نفهمیدن، خود را به نفهمی زدن هم وظیفه بسیاری از ژورنالیست‎هاست.

سخن درباره فون تریه بسیار است اما اینجا بیش از این موضوع را باز نمی‎کنم. برویم سراغِ فیلم‎ها: اکثریتِ فیلم‎های مهم فون‎تریه در قالبِ یک «سه‎گانه» (تریلوژی) ساخته شده‎اند. سه‎گانه‎هایی که نحوه ارتباطشان با هم متفاوت است. عموما از لحاظ داستانی با هم مرتبط نیستند ولی از لحاظ موضوعی یگانه‎اند. به همین خاطر ما هم در فیلم‎شناسی فون تریه فیلم‎ها را بر اساس سرشاخه‎هایشان می‎نویسیم.

 

سه‎گانه اروپا
The Europa trilogy

پیش از آغاز سه‎گانه اروپا هم فون تریه کارگردان بوده است و یازده فیلم ساخته  که به استثنای یکی، همه فیلم کوتاه‎اند. این فیلم‎ها عموما در دهه شصت و هفتاد میلادی ساخته شده‎اند و البته که به دست ما نرسیده‎اند چه‎بسا همه‎شان تمرینی باشند. آخرینشان که تقریبا فیلم بلندی به حساب می‎آید، پایان‎نامه دانشجوییِ فون تریه بوده که البته در جشنواره مونیخ می‎درخشد. اما حضور اصلی و پادشاهی فون تریه در سینما با سه‎گانه اروپا تأسیس و همچنین تثبیت می‎شود. سه‎گانه‎ای که اقتدار و موفقیتش با سن کارگردانش تناسب چندانی ندارد، هرچند نسبت به سه‎گانه‎های بعدی فون تریه مقام کمتری داشته باشد. فون تریه در سه‎گانه اروپا سعی دارد تا تصویری واقعی، توصیفی متفاوت و تفسیری نو از وضعیت اسف‎بارِ اروپای پس از جنگ‎های جهانی به مخاطب بدهد. فون تریه در همین آغاز راه با قدرت پرسش می‎کند و نقد می‎کند، آن‎هم غمگنانه، سوگوارانه و گاه خشمگنانه. این میان به نظر من موفق‎ترین فیلمِ این سه‎گانه، ساخته‎ی نخستین است. گفتنی‎ست سه‎گانه اروپا از درخشان‎ترین تحقق‎های نوینِ «فیلم نوآر» است.

 

عنصر جنایت _ The Element of Crime _ 1984

 

فیلم عنصر جنایت فون تریه

 

این فیلم که به نظر من دیدنی‎ترین و خاص‎ترین اثر سه‎گانه اروپا است، نه تنها نامزد نخل طلای کن شد، بلکه توانست جایزه ویژه تکنیکی جشنواره کن را از آن خود کند. آن سال جشنواره کن در بیانیه‎اش از فون تریه به عنوان «نابغه فرم» (نابغه ساختار) تقدیر کرد  (جالب است که همین جشنواره در آینده نابغه فرم خودش را عنصر نامطلوب می‎خواند). باری، این فیلم به جز کن در جشنواره‎ها و جایزه‎های دیگری نیز خوش درخشید (حدودا ده جایزه مهم دیگر). توجه شما را به این مسئله جلب می‎کنم که بسیار نادر است که کسی در اولین ساخته بلند سینمایی جدی خود بتواند چنین موفقیت‎هایی را کسب کند. همچنین توجه شما را به این مسئله جلب می‎کنم که فون تریه این فیلم را در ٢٨سالگی اکران می‎کند!

 

 


بیماریِ همه‎گیر (یا: همه‎گیری)  _  Epidemic _ 1987

فیلم اپیدمیک فون تریه

بنده این فیلم را تا نیمه دیدم و رها کردم!

در مقاله باحالی از یکی از بچه‎های آن‎ورِ آبی خواندم این فیلم یک «میان پرده» است! (یعنی کاری ناچیز بین دو فیلمِ موفق)

همچنین این فیلم نتوانست موفقیت‎های خاصی را نزد منتقدان و جایزه‎ها کسب کند. شاید فون تریه پس از عنصر جنایت کمی مغرور شده بود.

 

 


اروپا _ Europa  _ 1991

فیلم اروپا فون تریه

فیلم اروپا نیز بسیار فیلم خاص و ومتمایزی است، هرچند در ساختار و صورت به پای عنصر جنایت نرسد، اما در محتوا و داستان بسیار پخته‎تر است. موفقیتِ این فیلم در جشنواره کن نیز بسیار درخشان بود. این بار به جز نامزدی نخل طلا و بردنِ جایزه تکنیکی، فون تریه توانست «جایزه ویژه هیئت داوران» و «جایزه بهترین دستاورد هنری» را از جشنواره کن به دانمارک ببرد.

شایانِ توجه است که «اروپا» اولین جایی‎ست که «آمریکا» به سینمای فون تریه وارد می‎شود.  اینجا هم مثل شعر آن شاعر ایرانی می‎فهمیم این فون تریه نبوده که به آمریکا سرک کشیده، این خود آمریکا بوده که به سرزمین و زیست‎جهانِ فون تریه آمده، به اروپا! با این‎حال لحنِ فون تریه نسبت به آمریکا خیلی عصبانی نیست. او سعی می‎کند ملایم و محترمانه به آمریکا بگوید که اولا چنین نیست که شکست‎خوردگانِ جنگ لایق بدترین قضاوت‎ها باشند و دوما در وضعیتِ تلخ امروز اروپا، آمریکا بی‎تقصیر نیست.

 


 

 

 

سه‎گانه قلب طلایی
The Golden Heart trilogy

قلب طلایی بی‎شک محبوب‎ترین و درخشان‎ترین سه‎گانه لارس فون تریه است. بسیاری از عشاقِ فون تریه با تماشای قسمتِ اول یا سومِ این سه‎گانه به خیل هوادارانِ او پیوسته‎اند. گویا ایده‎ی نخستینِ این سه‎گانه بازمی‎گردد به کتاب داستانی که فون تریه در کودکی خوانده است درباره دختربچه‎ی مهربانی که حاضر است به خاطر دیگران خود و هستی‎اش را قربانی کند. گرایشاتِ عاطفی و هیئتی و مخصوصا عنصر زیبا و الهیِ «دل‎شکستگی» در این سه فیلم به طور آزاردهنده‎ای وجود دارند. و البته این دل‎شکتس در تمامِ این فیلم‎ها همراه با «عشق» است. یک عشقِ زیبا، اصیل و قدیمی.

از اینجا دیگر نقش اول تمام فیلم‎های مهم فون تریه زنان هستند، اتفاقی که در سینما کمتر کارگردانی افتاده است. در فیلمِ نخست زن در مقام همسر است، در فیلم دومهم همسر هم مادر و در فیلم سوم زن در مقام مادر است.

با توجه به قوت و قدرت این فیلم‎ها فکر نمی‎کنم بزرگ‎ترین و معروف‎ترین فمینیست‎های جهان هم توانسته باشند در یک اثر هنری چنین خدمتی را به زنان کرده باشند. فکر نمی‎کنم هیچ زنی تاکنون مظلومیت زنان را با این زیبایی و تأثیرگذاری تصویر کرده باشد. خود فون تریه درباره سه شخصیت اصلیِ این سه‎گانه می‎گوید: «زنانِ خوبی که در یک جهانِ بد غرق شده‎اند»

(good women overwhelmed by a bad world)

در این سه‎گانه هم مثل سه‎گانه اروپا، فیلم دوم قدرتِ فیلم اول و سوم را ندارد. در این سه‎گانه نیز مثل سه‎گانه اروپا، اجماعِ جهانی فیلمِ سوم را بیشتر دوست دارد و من فیلم اول را.

 

شکستنِ امواج _ Breaking the Waves  _ 1996

فیلم شکستن امواج فون تریه

در هیچ فیلمی دو موضوعِ «ایمان» و «عشق» و نسبتشان با هم به این قدرت طرح نشده است. برای مثال کارگردان خوب ایرانی آقای احمدرضا معتمدی فیلم بسیار ضعیفی دارد به نامِ «آلزایمر». معتمدی هم در آلزایمر خود می‎خواهد دقیقا سراغ همین تقاطع عشق و ایمان برود، و چقدر هم ضعیف و سطحی (کلا بچه‎ها در ایران سینما را خیلی ساده می‎انگارند.) کسی که این دو فیلم را دیده باشد تفاوتِ سینمای فلسفی و فلسفه‎ی زورچپان‎شده در یک فیلم را به خوبی می‎فهمد.

در «شکستنِ امواج» در عین اینکه نقد دین‎داری مسیحیت به قدرت وجود دارد، ستایشِ ایمان‎گرایی نیز به وضوح جریان دارد. من چنین ستایشی از ایمان‎گرایی را در هیچ اثر هنری دیگری ندیده بودم (لااقل در آثار غیراسلامی).

خانم «امیلی واتسون» آن سال به خاطر ایفای نقش اصلی در این فیلم نامزد اسکار شد و بنده به عنوان یک هوادار برادران کوئن و بازی‎های خانم فرانسیس مک‎دورمند و فیلم فارگو تاکید می‎کنم مثل همیشه در اسکار آمریکایی بازی درآوردند که جایزه را به شکستن امواج ندادند. البته این نکته درمورد جایزه بهترین بازیگر بدیهی‎ست. و الا من معتقدم اصل اسکار هم اگر منصفانه بود به این فیلم تعلق می‎گرفت.

در کن هم این فیلم مثل دفعات قبل نامزد نخل طلا شد و البته جایزه ویژه هیئت داوران را برد. و البته این به جز چهل پنجاه‎تا جایزه معتبر دیگری بود که این فیلم از آن خود کرد.

 

 


احمق‎ها _ The Idiots  _ 1998

فیلم احمق ها فون تریه

فیلم بسیار خاصی که اگر در این مجموعه نبود بیشتر به چشم می‎آمد. مثل همیشه ایده‎های خلاقانه فون تریه آدم را میخ‎کوب می‎کند. این فیلم نمونه کامل یک فیلم دگمایی (وفادار به بیانیه دگما۹۵) و شاید تنها فیلم کاملا دگماییِ فون تریه است، تا آنجا که نامِ دیگرش «دگما٢» است (خیلی جالب است که تو پیامبر یک دین باشی ولی خودت فقط در یک مرحله به آن وفادار باشی!). همچنین این فیلم طنزآمیزترین فیلم در میان آثار جدی فون تریه است (یعنی «رئیس همه» را حساب نکردیم). در این فیلم سنت‎های اجتماعی و مخصوصا زندگی شهرنشینی و متمدنانه به طور گستاخانه‎ای و یاغی‎گرانه‎ای نقد می‎شود. احمق‎ها هم مثل بیشتر کارهای فون تریه نامزد نخل طلای کن شد اما نتوانست موفقیت‎های بیشتری را چون آنان کسب کند. در این فیلم رگه‎های طنز بسیار بیشتر از آثار پیشین فون تریه دیده می‎شود.

 

 


رقصنده در تاریکی  _  Dancer in the Dark _  2000

فیلم رقصنده در تاریکی فون تریه

و بالاخره فون تریه با این شاهکار خود توانست به جز نامزد شدن، جایزه نخل طلای کن را از آن خود کند و جایزه بهترین بازیگر نقش زن کن را برای بازیگرش (بعدا بازیگر ضد مسیح فون تریه هم توانست این جایزه رااز ن بگیرد). و البته در اسکار هم شعر خود فون تریه و موسیقی خانم بازیگر نامزد شد.

«رقصنده در تاریکی» یکی از شاهکارهای بی چون و چرای سینما در دهه‎های اخیر است که با کمتر فیلمی قابل مقایسه است. این فیلم تلخ است. به شدت تلخ است. و تلخ‎تر از همه کارهای قبلی فون تریه. از رگه‎های طنزی که در دو قسمتِ اول این سه‎گانه نمود داشت خبری نیست. فیلم گریه‎آور است. قطعا بیشتر از احمق‎ها و شاید تاحدی بیشتر از شکستنِ امواج. این فیلم انسانی است و به شدت هم انسانی. این‎بار نقادی فون تریه فقط اخلاق و فرهنگِ غربی را نشانه نگرفته، اینبار صراحتا سراغ حکومت غربی‎ها هم رفته است.

مثلِ سومین قسمتِ سه‎گانه «اروپا» در سومین قسمتِ سه‎گانه «قلب طلایی» هم با آمریکا مواجه می‎شویم. و این بار موضوع برعکس است. در فیلم «اروپا»، آمریکا به اروپا رفته بود. اما در رقصنده در تاریکی اروپا به آمریکا می‎رود. فیلم روایتِ زندگیِ یک «مهاجر» اصالتا شرق اروپایی، به آمریکاست. یکی از هزاران مهاجری با هزار شور و شوق و امید و آرزو برای زندگیِ بهتر به آمریکا مهاجرت می‎کنند تا روزی زیرِ چرخ‎دنده‎های نظام سرمایه‎داری و راه عملگی برای اعتلای بیشتر زندگی آمریکا له شوند. به جز امپریالیزم، مک‎کارتیسم نیز در این فیلم (با هجوی تلخ) به تصویر کشیده شده است. هرچند فیلم‎های سه‎گانه قلب طلایی ذاتا سیاسی نیستند و بیشتر شامل عواطف انسانی (با تمرکز بر زنان) هستند، اما این فیلم یکی از زیباترین «مرگ بر آمریکا»هایی‎ست که شنیده‎ام. یک مرگ بر آمریکا با نهایت صداقت و خشم و اندوه.

 

فیلم رقصنده در تاریکی فون تریه

نمایی از فیلم سینمایی رقصنده در تاریکی ساخته لارس فون تریه

 

 


 

 

 

سه‎گانه آمریکا؛ سرزمینِ فرصت‎های طلایی 
trilogyThe USA: Land of Opportunities

همانطور که دیدید پیش از آغاز سه‎گانه آمریکا نیز «آمریکا» و زمینه‎های «مرگ بر آمریکا» در آثار لارنس فون تریه حضور داشته است که نمودِ صریحشان دو فیلمِ تحسین‎شده‎ی «اروپا» و «رقصنده در تاریکی» بودند. دو فیلمی که بیش از دیگر فیلم‎‎های سه‎گانه‎شان موفق بودند.

در این سه‎گانه هم نقش اصلی یک «زن» است اما اینبار با یک سینمای سیاسیِ تمام‎عیار مواجهیم و دیگر موضوعِ اصلی زنان نیستند.

گویا پس از نمایش موفقیت‎آمیزِ «رقصنده در تاریکی» در جشنواره فیلم کن، آمریکایی‎های لت خورده به فون تریه اعتراض می‎کنند «توئی تاکنون به آمریکا سفر نکرده‎ای حق نداری درباره آمریکا فیلم بسازی. تو چون آمریکا را ندیده‎ای اینقدر درموردش به اشتباه سخن می‎گویی». کاری نداریم که از دیرباز تاکنون آمریکایی‎ها خواستار و آرزومند و دعوت‎کننده فون تریه به آمریکا هستند و کاری نداریم که فون تریه با ظرافتی تمام در تمام این سال‎ها به بهانه‎ی «ترسیدن از سفر با هواپیما» از این سفر سر باز زده است! نکته‎ی مهم این است که آن ناشکیباییِ آمریکایی‎ها در شنیدنِ نقدِ فون تریه و اعتراضشان به چراییِ طعنه زدن‎های اندک ولی و موثر فون تریه در «رقصنده در تاریکی»، باعث شد که لارس فون تریه این کارگردان نابغه، چاق، ریشو، لج‎باز، حرف گوش نکن و همیشه غیرقابل پیش‎بینی تصمیمِ جدید و مهمی بگیرد. آری، اینچنین شد که فون تریه ضدآمریکایی‎ترین و قوی‎ترین سینمای ضدآمریکاییِ جهان را کلید زد.

اصطلاحِ «سرزمین فرصت‎های طلایی» یکی از ادعاها و تبلیغاتِ مشهور آمریکا برای خود از دیرباز تاکنون است، برای جذبِ نیروی انسانی از سراسرِ جهان. این ادعا شاید در دهه‎های آغازینِ کشف قاره آمریکا می‎توانست برای اروپاییان به حقیقت بپیوندد، اما پس از آن فقط یک دروغِ بزرگ است. هرچند آنقدر خوب تبلیغ می‎شود که مثل ایمانی قلبی در دلِ بسیاری از مسخ شدگان باورمندانِ به رویای آمریکایی جای گرفته. شعارهایی چون «سرزمین فرصت طلایی» و «رویای آمریکایی» بارها و بارها توسط خود غربی‎ها و خود آمریکایی‎ها مورد هجو و طعنه و تسخر قرار گرفته اما هنوز که هنوز است دهان مهاجرت‎پرستانِ جهان سومی را آب می‎اندازد. به همین خاطر هنوز در تمام صفحات مربوط به مهاجرت به آمریکا هنوز می‎توانید رد این‎ها را بیابید.

از موضوعِ اصلی دور نشویم، در یکی از مصاحبه‎های فون تریه خواندم که می‎گفت خودش هم در کودکی آرزوی آمریکا داشته. چه اینکه یکی از کتاب‎هایی که در کودکی در دانمارک خوانده داستان کودکی است که از شرایط سخت مدرسه و خانه آزرده می‎شود و تصمیم می‎گیرد به آمریکا سفر کند! (این شد دو تا! این هم از تاثیر شگرف ادبیات کودک و نوجوان). فون تریه دقیقا متمرکز می‎شود روی همین زیباییِ ظاهریِ آمریکا و سعی می‎کند از حقیقتِ آمریکا ونسبتش با این آرایش پرسش کند.

گفتنی‎ست برخلافِ سه‎گانه‎های قبلی، در سه‎گانه‎ی «آمریکا؛ سرزمینِ فرصت‎های طلایی» فیلم‎ها از لحاظ داستانی و حتی ساختار سینمایی با هم مرتبطند و مکمل یکدیگرند.

 

داگویل (یا: سگستان!) _ Dogville _ 2003

فیلم داگویل در تاریکی فون تریه

بعضی معتقدند این فیلم بهترین فیلم تاریخ سینماست. بعضی معتقدند بهترین فیلمِ فون تریه است. قدر مسلّم این است که نخستین قسمتِ سه‎گانه‎ی آمریکای لارس فون تریه، از بهترین ساخته‎های تاریخ سینما و بهترین کارهای خود فون تریه است و اگر قرار باشد با آثار خودش مقایسه شود باید آن را در کنارِ «شکستنِ امواج» و «رقصنده در تاریکی» قرار داد.

داخل پرانتز ---> تکلیفِ چراییِ بزرگیِ اکثریتِ کارگردانانِ بزرگِ سینما برای ما مشخص است. بزرگ‎ترین کارگردانان همیشه کسانی بوده‎اند که درخشش اصلی‎شان یا در فرم بوده یا در محتوا. عمومِ بزرگان یا نابغه فرم بوده‎اند یا پیامبرِ معنا. خیلی کم شده که درخشش در این دو ساحت برای یک نفر پیش بیاید. فون تریه یکی از این کارگردانان است و فیلم‎هایش نمودِ عینی عظمتِ توأمانِ پیام و پیکره. داگویل هم چنین است. وقتی این فیلم تمام می‎شود آدم از خودش می‎پرسد «من بیشتر دارم از خلاقیتِ ساختاری حیرت می‎کنم یا فخامتِ محتوایی؟»  

همانطور که انتظار می‎رفت «داگویل» آنطور که باید و شاید؛ به خوبی توانست خشمِ آمریکایی‎ها و امپریالیزم را برانگیزد. بسیاری از رسانه‎های آمریکایی و صهیونیستی این فیلم را یک فیلم «شدیدا ضد آمریکایی» (sharply anti-American) معرفی کردند به آن اعتراض کردند. بسیاری از ایشان نیز سعی کردند موضوع را عوض کنند. یعنی یا تاکید کردند که این فیلم ضعیف و سست است و مشکل اصلی‎اش ساختاری است! یا اینکه این فیلم را به «ضد زن بودن» و «غیراخلاقی بودن» متهم کردند. در آغاز یکی از این مقاله‎ها خواندم «اینقدر نگویید داگویل ضد آمریکایی است! مهم این است که داگویل ضد انسانی است!». حتی منتقدانِ سرشناس و سناتورهای فرهنگی آمریکایی هم که همیشه محتاط عمل می‎کردند این‎بار با جدیّت مبارزه را علیه داگویل آغاز کردند. از جمله همین جنابِ «راجر ایبرت» نیز با همه عشق دیرینش به فون تریه، در مقاله‎اش سعی کرد فیلم را از لحاظ هنری تخطئه کند، با اینکه خود برای فیلم‎های ضعیف‎تر فون تریه آفرین‎ها گفته بود. این دروغ و دغل‎ها هرچند انبوه بودند اما تاکنون حریفِ عظمت و اقتدار داگویل نشدند. کافی بود کسی فقط از سر کنجکاوی این فیلم را ببینید تا بفهمد نه‎تنها فیلمی ضدانسانی نیست بلکه موضعِ کارگردان به صراحت انسانی و اخلاقی است. نه‎تنها فیلم مشکل ساختار ندارد، بلکه یک شاهکار و انقلاب در ساختار است.

تکلیفِ جایزه اسکار که برای فون تریه از قبل معلوم است! اما در جشنواره کن نیز با آنکه تمام نظرسنجی‎ها و پیشبینی‎ها داگویل را برنده‎ی بلامنازع جایزه نخل طلا و دروکننده‎ی دیگر جوایز کن می‎دانستند، سرانجام پس از اعلامِ نظر هیئت داوران، داگویل دستِ خالی ماند و تنها نامزدِ نخل طلا شد و در پیامی آشکار به جای داگویل یک فیلمِ آمریکاییِ به مراتب ضعیف‎تر («فیل» ساخته گاس ون سنت) برگزیده شد. مصاحبه تهیه کننده داگویل پس از مشخص شدنِ برگزیده‎ها تاریخی است:

« اعضای هیأت داوران برای‌ برگزیدن «فیل» قطعا تصمیمی سیاسی‌ اتخاذ کرده‌اند و فیلم ما را به دلیل داشتن‌ نگاهی ضدآمریکایی از قلم انداخته‌اند. من و نیکل کیدمن نسبت به واکنش‌ فون تریه پس از اعلام برنده نخل طلا نگران بودیم. اما لارس اهمیتی نداد و الآن خوشحال است. او به من گفت «حالا می‎دانم راهی را که در پیش گرفته‎ام راه درستی است» »

("He told me: "now I know that what I'm doing is right)

البته مشخص است که داگویل توانست در جشنواره‎ها و جایزه‎های کمتر سیاسی موفقیتِ خوبی را کسب کند و مورد حمایتِ خیلی از چهره‎های مستقل (برای مثال «تارانتینو») نیز قرار بگیرد.

 

 


مندرلی _ 2005 _ Manderlay 

فیلم مندرلی در تاریکی فون تریه

همانطور که انتظار می‎رفت یک شاهکار دیگر از فون تریه.اگر داگویل وجود نداشت مندرلی شاهکاری غول‎آسا در سینما قلمداد می‎شد؛ اما از آنجا که داگویل هست و مندرلی در ادامه آن است و از آنجا که داگویل تاحدودی فیلم قوی‎تری است مندرلی به خوبی داگویل دیده نشد. با اینحال حتی اگر تکنیک‎های ساختاری و تکنیکی مندرلی در موضوع میزانسن و تصویر به داگویل وابسته باشد، در داستان و روایت و پیام، این فیلم مستقل و شگفتی‎ساز است. فیلم مندرلی نیز از بهترین فیلم‎هایی ست که تا کنون دیده‎ام هرچند که به خاطر همان پیشینه‎ی سیاسی فقط نامزد نخل طلای کن شد. بسیاری مندرلی را پیش‎گویی فون تریه درباره وضعیتِ آمریکا در عراق و دیگر سرزمین‎های اشغالی‎اش می‎دانند.

راجر ایبرت که پس از اکران داگویل در مقاله‎اش به طرزی سخیف و غیرقابل باور از آن فیلم انتقاد کرده بود، شاید برای تلطیفِ فضا و رفعِ اتهام از خود پس از اکرانِ «مندرلی» مجبور شد از قسمت دوم سه‎گانه آمریکا تعریف کند و فون تریه را «بت‎شکنِ دانمارکی» بنامد (انصافا بچه‎حزب‎اللهی‎ها هم چنین لقب انقلابی‎ای را به فون تریه نداده‎اند!). در این مقاله ایبرت از قضای الهی به قدر الهی پناه برد! و به عنوانِ یک دموکرات سعی کرد انتقاداتِ (به قولِ خوش: کیفرخواست!) فون تریه علیه آمریکا را بیشتر متوجه محافظه‎کاران و جمهوری‎خواهان آمریکا نشان بدهد.

درموردِ موضوع و داستانِ داگویل و مندرلی در سومینِ فصلِ این یادداشت سخن می‎گویم.

 

 


واشنگتن _ Washington

این فیلم هنوز ساخته نشده، با اینکه قرار بود در سال 2008 ساخته شود. طبق قرار اولیه، یعنی مصاحبه‎های خود فون تریه این فیلم هم در داستان و ساختار سینمایی در ادامه دو اثر قبلی است.

 


 

 

 

سه‎گانه افسردگی
The Depression Trilogy

اصلا دلم نمی‎خواست درمورد این سه‎گانه چیزی بنویسم، آن‎هم در این یادداشت. لکن برای اینکه فیلم‎شناسی کامل شود بسیار مختصر توضیحاتی را می‎نویسم.

نکته اول این است که این سه‎گانه شاید جنجال‎برانگیزترین فیلم‎های دهه اخیر اروپا بودند. همچنین برای عمومِ طرفداران خود فون تریه بهت‎آور و تردید برانگیز. با اکران این فیلم‎ها، شایبه‎هایی چون «دیوانه بودن» و «بی‎اخلاق بودن» بار دیگر درمورد فون تریه _واین بار قدرتمندتر از همیشه_ مطرح شدند. ما هم با همه علاقه و اعتقادمان به این مردِ چاقِ عینکی قصد نداریم او را کاملا از این تهمت‎ها مبرّا کنیم. چه اینکه اولی (دیوانگی) در طریقتِ ما نکوهیده که نیست هیچ، امتیازآور است. در مورد دومی (اتهاماتِ اخلاقی) هم باید اعتراف کنیم که ما از اولش خیلی روی نامسلمان‎ها حساب باز نکرده‎ایم و البته که بر این باوریم که از یک نامسلمان آنچنانکه که از یک مسلمان (یا حتی آشنا با فرهنگ اسلام)؛ انتظار نمی‎رود. نکته‎ی دیگر اینکه اگر اتهام اول را کامل بپذیریم اتهام دوم بی‎وجه می‎شود (طبق همان لیس علی المجنون حرج). نکته‎ی آخر هم این است: از ننگ چه‎گویی که مرا نام ز ننگ است.

از دیگر اتهاماتی که با ساختِ این فیلم‎ها شدیدا متوجه فون تریه شد دو اتهام «ضد زن بودن» و «ضد دین بودن» است.

قدر مسلم این است که سه‎گانه افسردگی حاصلِ افسردگیِ خود کارگردان است و به روایت موضوعِ مهم افسردگی می‎پردازد و عموما مخاطبِ سالم را افسرده می‎کند و به مخاطبِ افسرده خودآگاهی می‎بخشد. البته این دومی فقط تلاش کارگردان است و متاسفانه خیلی موفق نیست. چون تنها علاجِ افسردگی اسلام ناب محمدی است و فون تریه هنوز این را نمی‎داند. البته اگر این فیلم‎ها وضوح بیشتری داشتند امید به ایجاد خودآگاهی بیشتر می‎شد.

قدر مسلم دوم این است که فون تریه در این فیلم بیشتر از رویکردِ فلسفی، رویکردی روانکاوانه دارد.

قدر مسلم سوم: این سه‎گانه مانند «قلب طلایی» دربست با احترام به مقام زن ساخته نشده، در این سه‎گانه مضوعِ اصلی انسان و افسردگی برای همه است، اما گاهی حس می‎کنیم تمرکز اصلی بیشتر روی زنان است و فون تریه نه تنها قصد دارد ذهنِ زنِ امروز را روانکاوی کند، بلکه می‎کوشد به روان‎کاویِ تاریخ زن و ذهنیتِ تاریخی ِ زن بپردازد. دقت داریم که نقش اصلیِ فیلم‎های این سه‎گانه را هم باز زنان بر عهده دارند.

قدر مسلم چهارم: از ویژگی‎های خوبِ این سه‎گانه، ضدیت فون تریه با علم ( مخصوصا علم جدید ، ساینس) و  قطعیتِ نظریه‎های علمی است. فون تریه اینجا فیلسوف‎وار قدرتِ پیش‎بینی علوم را زیر سوال می‎برد.

علی‎ای‎حال در عالم اسلامی و حتی در مشرق‎زمین، دیدنِ این فیلم‎ها به هیچ‎کس توصیه نمی‎شود. هرچقدر هم که اعصاب و روان فولادینی داشته باشند یا بخواهند با عوالمِ نوین در سینما آشنا شوند. بهترین، بایسته‎ترین وشایسته‎ترین مخاطبان این فیلم‎ها خودِ مغرب زمینیانند.

 

ضد مسیح _ Antichrist   _ 2009

فیلم ضدمسیح فون تریه

گستاخ‎ترین، تمثیلی‎ترین، ناگوارترین، بی‎عفت‎ترین، کم‎عمق‎ترین و مخاطبِ خاص‎دار‎ترین فیلم این سه‎گانه است. این فیلم را به عنوانِ «ضد زن» علم کرده‎اند. اما به نظر بنده چنین نیست و اگر دقیق بنگریم باز با یک فیلم ضد مرد طرفیم، و این موضوعی‎ست که اثباتش آسان نیست. بعید هم هست بعدا دلم بخواهد برای چنین فیلمی وقت بگذارم. همینقدر بگویم که این فیلم آنقدر تمثیلی است که من تعجب کردم چرا کارگردان آن را ساخته! البته همه فیلم‎های فون تریه استعاری و تمثیلی است ولی این یکی آنقدر استعاره و ارجاع دارد که بیشتر از ساخته‎ی سینمایی به معما و بازی‎های ذهنی شباهت دارد. برای مثال شما هم باید تاریخ مسیحیت را بشناسید، هم قرون وسطی را، هم گنوستیزیسم را، هم دینداری مسیحی را تا بخشی از پیش‎فرض‎های فیلم برایتان آشکار شود. این به جز ضرورتِ آشنایی کامل با سینمای فون تریه، تماشای همه فیلم‎های پیشینش و حتی آشنایی با خانواده‎‎ی اوست! و البته که استعاره‎های تصویری خود در کنار استعاره‎های روایی و متنی فضا را بسیار شلوغ کرده.

فیلم ضدیتی با حضرتِ مسیح (علیه السلام) ندارد، ولی با دیدن‎داریِ مسیحی و اصلِ دین مسیحی ضدیت آشکار دارد. پس ترجمه نامِ فیلم به «دجال» غلط است. مخصوصا با پیش‎زمینه‎ای که ما از این واژه داریم.

به نظر بنده دیدنِ اینگونه فیلم‎ها برای سه گروه حرام است. یکم: «مسلمان‎ها»، دوم: «بیگانگان با سینمای فون تریه» و سوم: «مخاطبِ عام». هرچند که می‎دانم به خاطر نامِ فیلم و جنجالش همین دو گروه متاخر بیش از بقیه فیلم را دیده‎اند. یک نکته‎ی مکمل: هنگامِ اکران این فیلم در کن، دو اتفاق افتاد، اول: بسیاری (از جمله طرفداران خود فون تریه) فیلم را «هو» کردند. دوم: چندین نفر در سالن سینما از حال رفتند؛ حال انتخاب با شماست!

 

 


مالیخولیا _ Melancholia _ 2011

فیلم مالیخولیا فون تریه

این فیلم قدرت‎مندترین، شاخص‎ترین، هنری‎ترین و البته افسرده‎کننده‎ترین فیلمِ سه‎گانه‎ی افسردگی است. فقط همان نمای نخستینی که از چهره خانم «کریستین دانست» می‎‎بینیم برای نسل‎کشی دوجین خرگوش شاداب و خشکاندن چهار اصله درخت شمشاد کافی‎ست. کفر یعنی این. کفر ناب یعنی این. نهایتِ یأس.

این فیلم هم بسیار تمثیلی و سوتفاهم‎آور است، هرچند نه مانند قبلی. بسیاری این فیلم را به غلط «آخرالزمانی» تفسیر کرده‎اند، حال آنکه هیچ و هرگز جناب فون تریه اهل این ژانرهای عامه‎پسند، تجاری و هالیوودی نیست؛ حتی اگر از ظواهرشان سواستفاده کند. موضوعِ اصلی فیلم همین افسردگی و گم شدنِ معنا از زندگی است.

 

 


نیمفومانیاک _ Nymphomaniac _ 2013

فیلم نیمفومانیاک فون تریه

فکر کنم همینکه اسم این فیلم را نوشتم وبلاگم فیلتر شود. زین‎رو بهتر است به همین بسنده کنیم.

نه! بگذارید چند نکته بگویم. اولا آنقدرها که حضرات (کفر و ایمان هردو!) تبلیغ می‎کنند فیلم نه مهیّج است نه غیراخلاقی. ثانیا: فیلم عمیقا «ضد روشنفکری» است. ثالثا: فیلم هرگز «ضد زن» نیست. این آقای فون تریه در «نیمفومانیاک» آنقدر نومید و ضد مرد است که حتی ضد خودش و ضد مردان فمینیست عمل می‎کند. کافی‎ست به دیالوگ‎ها، نحوه عمل، و اتفاقی که سرانجام برای نقشِ دوم فیلم (با بازیِ «استلان اسکارشگورد») می‎افتد دقت کنید. او نمادِ هر مردِ فمینیستی‎ست که ادعای روشنفکری، آزادگی و دفاع از حقوقِ زنان دارد. دقت بفرمایید که نقشِ اصلی فیلم  (با بازی «شارلوت گینزبورگ») در مقابل آنچه رفتار ناشایست و غیراخلاقی‎ست عذاب وجدان دارد، اصلا این خانم سراپا عذاب وجدان است، چون خطا را حقیقتا خطا می‎داند؛ حال آنکه هربار او از خطای خویش می‎نالد و به خویش نهیب می‎زند، جنابِ روشنفکرِ نقش دوم او را از این کار باز می‎دارد و می‎گوید به نظرش هیچ خطایی صورت نگرفته و اینگونه احساس گناه‎ها فقط تلقین ادیان است و الخ... . یعنی: زن اگر مرتکبِ خطا شود خطای خود را می‎پذیرد و قصد اصلاح و توبه دارد؛ اما مرد زن را خطاکار می‎خواهد (به هوایِ نفسِ خویش). پس فیلم نه‎تنها ضد زن نیست، بلکه کاملا ضدمرد و ضد روشنفکری است. مخصوصا وقتی دقت کنیم این مرد نمادِ یک مرد روشنفکر غربی است.

درمجموع این فیلم نسبت به دو فیلمِ قبلی اخلاقی‎تر و به موضعِ اهل ایمان نزدیک‎تر است.

 


 

 

 

خارج از سه‎گانه‎ها

 

رئیس همه _ 2006 _ The Boss of It All

فیلم رئیس همه فون تریه

این فیلم یک اثر عجیب و برنامه‎ریزی نشده در آثار فون تریه است. در هیچ‎کدام از سه‎گانه‎ها نیامده و اصلا هیچ سه‎گانه‎ای برای  خودش ندارد. ظاهرا فیلم خیلی مهمی نیست. به همین خاطر ما بی‎توجه به تاریخ ساختش در پایان فیلم‎شناسی مطرحش کردیم. هیچ موضوع سیاسی، اجتماعی یا خیلی فلسفی و جدی‎ای در این اثر وجود ندارد، حداقل ظاهرا که اینگونه است. انگار زیادی هنر برای هنر است. طنز در بسیاری از آثار فون تریه جریان دارد ولی این شاید تنها فیلم کاملا کمدی فون تریه است. خودش در ابتدای فیلم از «سینما به مثابه سرگرمی» هم سخن می‎گوید، چیزی که در ذات سینمای فون تریه اصالتی ندارد. البته سرگرم‎کنندگیِ این فیلم هم ارتباطی به سرگرم‎کنندگی هالیوودی و تجاری ندارد. گویا «رئیس همه» یک زنگ تفریح و استراحتِ کوتاه است در میان آثار فون تریه. همچنین کمی یادآورِ «احمق‎‎ها» است، هم از نظر کمدی بودن، و هم مخصوصا از نظر انتخاب بازیگر.

 


 

 

 

 


فصل سوم: آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی

یا: نگاهی به فیلم‎های «داگویل» و «مندرلی» ساخته لارس فون تریر

 

انگیزه

وقتی با دوستانم و کسانی که داگویل را دیده بودند بحث می‎کردم می‎دیدم اکثرا نمی‎دانند این فیلم ضدآمریکایی‎ست. بیشترشان با اینکه داگویل را دیده بودند نمی‎دانستند چیزی به نامِ سه‎گانه‎ی «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» وجود دارد. البته خودم هم اولین‎بار که فیلم را دیدم موضوع سه‎گانه را نمی‎دانستم، اما در پایانِ فیلم روحیه‎ی ضدآمریکایی‎ام حواسم را جمع کرد مسئله چیست.

وقتی نشریاتِ ایرانی (مخصوصا روشنفکری‎نوشته‎ها) را مرور کردم دیدم بیشترشان اشاره‎ای نکرده‎اند که این شاهکار یک فیلم ضدآمریکایی‎ست. یا به نحوی از اهمیت موضوع کاسته‎اند؛ مثلا گفته‎اند «به نظر بعضی از منتقدان این فیلم یک فیلم ضدآمریکایی است»! ئه! فقط به نظر «بعضی از منتقدان»؟؟!! یا اینکه نوشته‎اند «داگویل می‎تواند هرجایی باشد، نباید به آمریکا محدودش کرد، داگویلِ نقدِ اشتباهاتِ اخلاقی تمام انسان‎هاست»!

طرف دارد با وضوح فریاد می‎زند مرگ بر آمریکا، همه عالم هم می‎دانند موضوع چیست، بعد این‎ها به مخاطبِ جهان‎سومی می‎گویند که موضوع یک‎سری نصیحتِ اخلاقی کلّی است و ارتباط خاصی با آمریکا ندارد! حلالشان باد این نان‎ها! (به شرطی که از ارشاد و نهادهای دولت ایران نگرفته باشند و رسما از خود ملکه الی و عمو باراک دریافت کرده باشند)

حالا کاری نداریم به اینکه در خلال مطالعه‎ام متوجه شدم جوجه‎روشنفکرهای ژورنالیست در ایران آنقدر وقیح‎اند که می‎توانند یک فیلم ضد آمریکایی را نه‎تنها غیرِ ضدآمریکایی؛ بلکه به عنوان یک فیلم ضد جمهوری‎اسلامی مطرح کنند! سبحان‎الله!

همچنین یکی از احمقانه‎ترین صفحات فارسی که درباره این فیلم‎ها دیدم، صفحه‎ی «داگویل» در ویکیپدیا است که شرح داستان را با این جمله آغاز می‎کند: «این فیلم به مبحث عشق و فاشیسم می پردازد» در حالی که این فیلم نه به عشق می‎پردازد نه به فاشیسم!

 

یادآوری

همانطور که در فصل فیلم‎شناسی خواندید موضوعِ آمریکا پیش از سه‎گانه‎ی  «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» هم درکارهای فون‎تریه مطرح است. آن‎هم در پایان‎بندیِ هر دو سه‎گانه‎ی قبلی «اروپا» (فیلم اروپا) و «قلب طلایی» (فیلم رقصنده در تاریکی).

 

داگویل و مندرلی

از لحاظ داستانی هر دو فیلم یک قهرمان دارد، در آمریکا اتفاق می‎افتد و به نوعی در ادامه هم‎اند. شخصیتِ اصلی «گریس» نام دارد که دختری سفیدپوست است (نمی‎توانم بگویم این دختر لزوما و در تمام لایه‎های معناییِ هردو فیلم آمریکایی‎ست) از لحاظ تصویری هم هر دو فیلم شباهت ساختاری بسیاری به هم دارند. ذهن خلاق و جسورِ کارگردان ترجیح داده است در اقدامی شگفت هر دو فیلم را در یک استودیو بسازد که هرکدام طراحی صحنه‎ی خارق‎العاده‎ای دارند. چیزی شبیهِ صحنه‎های تئاتر. شبیه به چنین تجربه‎ای قبلا در سینمای دهه چهل خود آمریکا (فیلمِ «شهر ما») هم دیده شده، اما مقایسه این دو اثر واقعا ظلم به فون تریه است. فون تریه بیشتر نظر به تئاتر دارد، آنچنانکه در فیلم‎نامه هم نظر به نمایش‎نامه‎های رواییِ برتولت برشت دارد (البته تاثیر برشت در سه‎گانه اروپا هم احساس می‎شود)؛ جدا از اینکه انتخاب این ساختارِ نمایشی و تصویری ارتباط مستقیمی با معانی استعاریِ فیلم‎ها و سبکِ خاص فون تریه در فیلم‎سازی دارد. فراموش نکنیم فون تریه دنبالِ سینمای حقیقت‎گرا، بی‎فریب و کاملا غیر هالیوودی است. فون تریه قصد دارد به جای تحریک هیجانات و فریبِ احساساتِ مخاطب، با عقل و انصافِ او وارد گفت‎وگو و دیالوگ شود. واردِ دیالکتیک (به معنای افلاطونی و سقراطیِ اصطلاح). به همین خاطر است که او از تمامِ عناصرِ تلقینِ هیجانِ مصنوعی در مخاطب پرهیز می‎کند؛ این سه‎گانه واقع‎گرا و عقلی‎ترین فیلم‎های فون تریه هستند.

نسبتی که فون تریه با جهانِ آمریکایی برقرار می‎کند یک نسبت بیرونی و واکنشی است. «بیرونی» از این نظر که فون تریه کاری ندارد آمریکایی‎ها با هم چگونه برخوردی دارند، نه اینکه کاری نداشته باشد، این مسئله‎ی فون تریه نیست. مسئله‎ی فون تریه مواجهه آمریکایی‎ها با غیر آمریکایی‎هاست. «واکنشی» از این نظر که فون تریه نمی‎خواهد به آمریکا حمله کند، نمی‎خواهد در امور داخلی آمریکایی‎ها دخالت کند؛ بلکه می‎خواهد پاسخ و واکنشی باشد در قبال رفتاری که آمریکا با غیرآمریکا داشته است. فون تریه نمی‎خواهد به آمریکا ستم کند، فون تریه می‎خواهد از آمریکا انتقام بگیرد. زین‎رو برداشت صرفا اخلاقی از این فیلم خنده‎دار است، چون فون تریه نیامده روابط بین انسانی را اصلاح کند، نیامده معلم اخلاقِ جامعه آمریکایی باشد. به قول راجر ایبرت آمده کیفر خواستی علیه آمریکا تهیه کند. به همین خاطر  در اصلِ موضوع این فیلم‎ها قطعا فیلم‎هایی «سیاسی» هستند، ولو مضامین اخلاقی و اجتماعی نیز داشته باشند.

هم در «اروپا» و هم در «رقصنده در تاریکی» دیدیم پای غیرآمریکایی‎ها وسط است. در هر دوی این فیلم‎ها یک «مهاجر به آمریکا» نقش اصلی فیلم است. در «رقصنده در تاریکی» حتی موضوعِ اصلی فیلم هم حولِ محور زندگیِ این «مهاجر» و مفهومِ «مهاجرت» شکل می‎گیرد (برخلافِ اروپا که نقش اصلی از آمریکا بازگشته است و بیشتر بحث «دخالت آمریکا» مطرح است تا «مهاجرت به آمریکا»). این همان چیزی است که در سه‎گانه‎ی «آمریکا، سرزمین فرصت‎های طلایی» به قدرت و قوت و با وضوحِ بیشتر ادامه پیدا می‎کند. یعنی اگر ما حواسمان به سابقه‎ی این موضوع در رقصنده در تاریکی باشد، بی دانستنِ موضوع سه‎گانه و بی‎شنیدنِ موسیقیِ پایانی خیلی زود با معنای اصلی فیلم‎ها ارتباط برقرار می‎کنیم.

«داگویل» بیشتر اخلاق، فرهنگ، رفتار و تمدنِ سفیدپوستان جامعه آمریکا را روایت می‎کند و «مندرلی» اخلاق، فرهنگ، رفتار و تمدنِ سیاه پوستان جامعه آمریکا را. داگویل موضوع مهاجرت را از آغاز بررسی می‎کند ولی مندرلی از فرجام.

در داگویل خانه‎ها دیوار ندارند (البته در نمایش و تصویر، نه در خود داستان) و دیوار خانه‎ها با خطکشی مشخص شده است. در مندرلی این خطکشی‎ها هم مشخص نشده‎اند. بعضی گمان کرده‎اند حذفِ خطکشی‎ها در مندرلی به علتِ بیشتر تئاتری شدنِ فضای کار است. حال آنکه عقلا و به دلایل متعدد چنین چیزی صحت ندارد. این یکی از صدها موردی است که دوستان از درک نمادهای فیلم ناتوانند. خطکشی یعنی مرز و مرز یعنی مالکیت. شهروندان داگویل سفیدپوستان آمریکایی اصیل‎اند. یعنی مالک‎اند. اما در مندرلی مالکیتی به جز مالکیت ارباب وجود ندارد. سیاه پوستان همه «در» و «جزو» مالکیتِ ارباب‎اند.

موسیقی مندرلی و داگویل تقریبا یکی است و هردو بیشتر برگرفته از آثار «ویوالدی» که با فاخر بودنِ اثر بسیار متناسب است. همچنین تیتراژ پایانیِ داگویل و مندرلی نیز هر دو همراه با آهنگِ قدیمی و محبوب (البته برای غربی‎ها) «آمریکایی‎های جوان» اثرِ «دیوید بویی» و تصاویرز از مستندنگاری‎های بی‎عدالتی در آمریکا و اوضاع سیاه‎پوستان است. این موسیقی و این عکس‎ها هر دو نکاتِ جالبی دارند. البته آلبوم عکس‎ها با هم متفاوت است و آلبومِ دوم بسیار صریح‎تر و سیاسی‎تر است. برای مثال حتی عکس‎هایی از جرج بوش و لحظه شهادت مالکوم ایکس نیز در تیتراژ پایان مندرلی به نمایش در می‎آید.

 

فیلم داگویل  فون تریه

نمایی از فیلم سینمایی داگویل ساخته لارس فون تریه

 

داگویل

داگویل از ٩ بخش و یک مقدمه ساخته شده است. راویِ فیلم حکایت را اینگونه آغاز می‎کند:

«این حکایتِ غم‎انگیز سرنوشت اهالی داگویل است. داگویل در منطقه کوهستانی ایالات متحده آمریکا قرار داشت.

جاده در بالای ده به معدن قدیمی نقره ختم  می‎شد. اهالی داگویل آدمهای خوبی بودند و شهرشان را دوست داشتند و از زمانی که یک شوالیه قدیمی اسم خیابان اصلی ده را «خیابان نارون قرمز» گذاشته بود _با اینکه هرگز هیچ نارون قرمزی در داگویل نبود_ اهالی دلیلی برای تغییر آن نمیدیدند.»

فیلم با روایتِ دلنشینی از یک روستای آمریکایی آغاز می‎شود. مثل همیشه همه‎چیز نمادین است ولی برخلاف بعضی از کارهای آینده‎ی فون تریه خبری از «تزاحمِ نمادها» نیست. پس در عینِ حال همه‎چیز روشن و قابل بررسی است. حال و روز این روستا حال و روزِ «در خانه‎ی ما رونق اگر نیست، صفا هست» است. مردم با وجود مشکلات خوب ودوست‎داشتنی هستند و ظاهرا همه‎چیز عالی‎ست. همچنین این روستا یک آقای «روشنفکر» دارد به نام «تام» . جوانی که شغلِ اصلی‎اش «نویسندگی» است و به دنبالِ «اصلاح» جامعه‎ی خود و «تعالی روح» انسان‎هاست. همچنین چندجایی مطرح می‎شود که او یک «فیلسوف» جوان است.  او «برای به تاخیز انداختن احساس نیاز به یک کشیش» مجبور است خودش جلساتی را در کلیسا تشکیل دهد و برای مردم سخنرانی کند، و البته این سخنرانی دینی و مذهبی نیست، هرچند موعظه هم دارد. او معتقد است «ما میتوانیم بدون آواز خواندن یا خواندن از روی کتاب مقدس به معنویت برسیم».

این آغازِ فیلم است؛ تا آنجا که یک نفر غریبه به این روستای زیبا پناه می‎آورد. این غریبه همان نقش اصلیِ فیلم یعنی گریس (با بازی «نیکول کیدمن») است. و در معنای استعاری فیلم همان «مهاجر»ی که به آمریکا مهاجرت کرده است. فیلم داستان اتفاقاتی است که گریس در زیستنِ کنار این آمریکایی‎های خوش سیما تجربه می‎کند.

گفتنی‎ست داگویل دارای مراتبِ ظریفی از طنزِ تلخ و رندانه است.

 

مندرلی

مندرلی در ٨ بخش روایت می‎شود. اینجا هم گریس نقش اول است (این بار با بازی «برایس دالاس هاوارد»).

آغاز فیلم وقتی است که گریس هنگامِ عبور از کنارِ روستای مندرلی متوجه می‎شود در آنجا یک سفیدپوست، د حال مجازات و شلاق زدنِ یک سیاه‎پوست به سبک دوره‎های قدیمیِ برده‎داری است. گریس که از این موضوع متعجب و خشمگین می‎شود تصمیم می‎گیرد به مندرلی بیاید. روستایی که یک خانواده‎ی سفیدپوست در آن بر گروه زیادی از سیاه‎پوستان فرمانروایی می‎کنند. سیاه‎پوستانی که اجدادشان توسط سفیدپوستان برای بردگی به آمریکا آورده شده بودند و حال در عصر آزادی هم باز برده‎اند. مندرلی روایتِ بلایی است که آمریکاییان سر این سفیدپوستان آورده‎اند اما نه با یک روایتِ عادی و کلیشه‎ای. درمندرلی این موضوع به صورت مبنایی و اصولی برسی می‎شود. اینجا بیشتر از جسمِ دربندِ سیاه‎پوستان، روحِ دربندِ ایشان به تصویر کشیده می‎شود. مندرلی می‎گوید سیاه‎پوستِ آمریکایی دیگر با تمامِ سیاه‎پوستان جهان فرق دارد. سیاه‎پوستِ آمریکایی هم یک آمریکایی است و وارثِ اخلاقیاتی که به او ارث رسیده. هرچند که این اخلاقیات به او تحمیل شده باشند. مندرلی تاکید می‎کند مسببِ وضع روحی و جسمی سیاه‎پوستان آمریکا، باز خود سفیدپوستان و ساکنان قدیمی‎تر آمریکا، و مشخصا حکومت‎های آمریکایی هستند.

در مقایسه مندرلی با داگویل در لحن باید گفت طنز در این فیلم نسبت به داگویل بسیار کم‎رنگ شده است. در موضوع نیز همانطور که گفتیم مسئله‎های جدیدی طرح شده است. از جمله موضوعِ «استثمار» و «استعمار» که در پاراگراف قبل به آن پرداختیم.

اما مندرلی یک ویژگی خاص دیگر هم دارد و آن این است که برخلافِ داگویل، «سیاست» را فقط از منظر «اخلاق» ندیده است، بلکه به طور جدی وارد «فلسفه» سیاست شده است. موضوعی که در مندرلی به طور فلسفی و مبنایی بررسی شده همان موضوعی است که ما هم چندی پیش به آن پرداختیم (ولی از منظر اسلام نه فلسفه) یعنی موضوعِ شیرینِ «دموکراسی»! در حینِ تماشای مندرلی چند پرسش درباب دموکراسی به شدت مطرح می‎شود. یک: «آیا دموکراسی آموختنی است؟»، دو: «آیا امکان دارد بعضی به دنبالِ تحمیلِ دموکراسی باشند؟»، سه: «فارغ از دو پرسش قبلی، آیا دموکراسی پاسدار حقیقت و اخلاق است؟»،. چهار: «فارغ از سه پرسش قبلی، آیا دموکراسی اصلا امکانِ تحقق دارد؟».

پس مندرلی هم به «دموکراسی آمریکایی» می‎پردازد هم به «فلسفه دموکراسی». هم به ظاهر آمریکا، هم به باطن آمریکا.

حتی یک مقاله در روزنامه اعتماد که نویسنده روشنفکر گیر داده بود «چرا باید چنین فیلم‎های ضد دموکراسی که غربی‎ها از سر بی‎دردی می‎سازند در کشور ما که کم‎کم داریم یک دموکراسی نوپایی را آزمایش می‎کنیم باید پخش شود؟!» حالا کاری نداریم نویسنده جای دیگر گفته بود «چرا فون تریه خودش فکر می‎کند «مندرلی» ضدآمریکایی است؟! این فیلم بیشتر حال و روز جهان سومی‎هاست!» این است وضعیت روشنفکری درایران!

 

در پایانِ مندرلی دیالوگ و سکانسی درموردِ «دستِ دوستیِ آمریکا» وجود دارد که آنقدر زیباست که دلم نمی‎آید نقلش کنم.

باری، مندرلی به خاطر صراحتِ بیشترش، و همچنین آمادگیِ قبلیِ رسانه‎ها در مواجهه با رویکرد فون تریه، بیشتر مورد بایکوت قرار گرفت.

 لارس فون تریه  Lars von Trier

 

موخره و پایان‎بندی

اگر فرصتی دست داد شاید بعدا بعضی از فیلم‎های فون تریه را جداگانه و با تفصیلِ بیشتری شرح کنم و به توضیحِ نمادها و استعاره‎ها (آنقدر که خودم دریافته‎ام) بپردازم.

«این فصل نیز به پایان آمد و چنان دانم که خردمندان _هرچند سخن دراز کشیده‌ام_ بپسندند که هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد. و پس از این عصر مردمان دیگر عصرها با آن رجوع کنند و بدانند.» (همان بیهقیِ اول)
  • من ...
۹۲/۰۹/۱۹

یا: «برادران کوئن و فیلم نوآر»




با یاد خدا. هدف اصلی از این متن خود برادران کوئن‌اند و نوشتن و سخن گفتن از ایشان و گرامی و یاد داشتشان. دو کارگردانی که با ما هم روزگارند. که همین الآن (در حالی که هم ما زنده‌ایم هم آن‌ها) دارند کار می‌کنند و دورانِ طلاییِ خود را سپری می‌کنند. این موضوع فقط یک بهانه است.


ابتدا چند سطر از فیلم نوآر صحبت کنیم:


فیلم نوآر

اصطلاح «فیلم نوآر» به یک نوع ژانر (نوع، گونه و ساختار سینمایی) اطلاق می‌شود مثل بقیه ژانرها: «کمدی»، «وسترن»، «فانتزی»، «رُمَنس» (عاشقانه) ، «تاریخی»، «موزیکال»، «خانوادگی»، «جنگی»، «جنایی»، «حادثه ای»، «وحشت»، «علمی تخیلی»، «تریلر» (دلهره ای)  و ... . اما فیلم نوآر یک تفاوت اساسی با تمامِ ژانرهای سینمایی دیگر دارد و آن ویژگیِ «تاریخ مند» بودنِ این ژانر است. همه‌ی ژانرها ویژگی‌هایی دارند که به زمان ارتباط خاصی ندارد (حداقل اینکه: توسط زمان محدود نشده‌اند). اما در میان ویژگی‌های فیلم نوآر، عنصر زمان هم حضور دارد و تعیین کننده است. مخلص کلام: فیلم نوآر به گونه ای خاص از ساخته‌های سینمایی اشاره دارد که در طی ساله ای دهه‌ی 40 و 50 میلادی با فلان ویژگی‌های دیگر ساخته می‌شدند (یعنی همین « در طی سالهای دهه ی 40 و 50 میلادی» خودش یکی از ویژگی‌های فیل نوآر است). پس منطقا امکان ندارد فیلمی بیرون از این دوره‌ی زمانی ساخته شده باشد و بتوان به آن فیلم نوآر گفت.

فیلم نوآر film noir



بگذارید از دیگر ویژگی‌های فیلم نوآر بگوییم ...

نه بگذارید اول کمی درباره شرایط به وجود آورنده‌ی فیلم نوآر صحبت کنیم: پیش از آغاز دورانِ فیلم نوآر در آمریکا، در سینمای آلمان دوره ای داریم که از آن با عنوانِ سینمای اکسپرسیونیستی یاد می‌شود (کلا هنر «اکسپرسیونیستی» می‌خواهد احساسات «شدید» بشری {مثل عشق و نفرت و وحشت و...} را بیان کند، اما به صورتِ «شدید») این سینما به نوعی پدرِ معنویِ فیلم نوآر محسوب می‌شود. اما من می‌خواهم اینجا بگویم به جز شباهت‌های ساختاری (گوتیک و تاریک بودن فضا و ترس و خشونت و ابهام و بیگانگی و عدم قطعیت و ...) بین این دو عالمِ سینمایی که در اولین جستجوی اینترنتی هم برای شما دست یافتنی ست، مسئله دیگر این است که سینمای اکسپرسیونیسم در آلمان زائیده‌ی «آلمانِ پس از جنگ است» آلمانِ پس از شکست در جنگ جهانی اول و تیرگی‌ها و تیره روزی‌هایش در آرمان و اقتصاد. و دقیقا فیلم نوآر هم که در سبک شناسی‌اش می‌بینیم مولفه های بسیاری از سینمای اکسپرسیونیسم آلمان به ارث برده است، در ارتباط و تاثیرپذیری اش از جامعه و جنگ نیز بسیار شبیه سینمای اکسپرسیونیستی ست. دهه 40 و 50 میلادی آمریکا، آمریکای پس از جنگ جهانی ست. «آمریکای پس از جنگ» و آمریکای آغاز جنگ سرد و آمریکایی که رویای آمریکایی‌اش به پاییز گرفتار آمده است. به همین خاطر در فیلم نوآر که زاییده و نماینده و نمایاننده ی این فضاست تاریکی و تباهی موج می‌زند. اصلا واژه‌ی «نوآر» واژه ای فرانسوی به معنای «سیاهی» است. (گفت: اگر این سینما در آمریکا شکل گرفته پس چرا اصطلاحش فرانسوی است؟ پاسخ: چون یک منتقد فرانسوی نخستین بار برای آن گونه فیلم‌های آمریکایی به کارش برد)

عمومِ این فیلم‌ها در فضاهای شهری اتفاق می‌افتند. یا شباهنگام، یا _اگر روز_ داخل اتاق‌های تاریک و دخمه مانند و رنگ پریده با پرده‌های کشیده. با شلختگی کامل و به هم ریختگی زمانی. در تلاش برای نفی آرمان گرایی و ارائه‌ی تصویر واقع‌گرایانه زندگی که خود منجر می‌شود به وهم و ابهام و مه و ایهام و محو و پندار. حتی دودِ بسیارِ سیگار. به هر روی حضور «تاریکی» حتی در ظاهر فیلم هم روشن و مشهود است. چه رسد به گنگی و گیجی و بیگانگی و بی باوری و خطر و دردسر و ترس و تهدید و تنهایی و دهشت و وحشت و تباهی و سیاهی و عدم اعتماد و وجود فساد در داستان و بطن فیلم. در همه این فیلم‌ها عموما پای یک زن در میان است در اغوای مردانِ طماعی که به روندِ عادیِ زندگی خود قانع نیستند. عمو ما این مرد یا مردان سر در پی آن زنِ بدکار و تبه کار می‌گذارند که مثلا سرانجام دوتایی، هم در فساد نهان، هم در سرقت گنجی کلان، کاری با هم صورت بدهند و عموما وسط‌های کار، آقای نقش اول می‌فهمد موضوع خیلی هم دوتایی نیست و شاید سه‌تایی بلکه چهارتایی است! و البته همه چیز در ابهام و شک و تردید و ارجاع به مستنداتِ باور نکردنی و سرانجام فروریختنِ پایه‌های اعتماد برای کسانی که خود _عموما_ در حق دیگران خائن‌اند. در فرجام نیز به حکم «بار کج به منزل نمی رسد» : مرگِ قهرمانانِ ضد قهرمان فیلم، یا رو شدنِ دست ایشان نزد قانون و پلیس و روانه شدنشان به زندان.

یعنی تا اینجای کار به جز اینکه فهمیدیم این فیلم‌ها عمو ما در ژانر «جنایی» نیز عضویت دارند فهمیدیم که یکم: نقش اصلی و قهرمان فیلم نوآر خود یک ضد قهرمان است و دوم: این ضد قهرمان به حکم همین ضد قهرمان بودن و طماع بودن رستگار نمی‌شود. این دو خصیصه‌ی داستانیِ فیلم نوآر را تفسیرها کرده‌اند. برای خصیصه یکم معروف‌ترین تفسیر همان است که گفتیم، پاییز برگریز رویای آمریکایی. یعنی تجلی جامعه‌ی سرخورده و شکست خورده در تحقق آرزوهایش درباره آزادی و برابری و مخصوصا «موفقیت»، «پیشرفت» و «شادکامی». این یعنی دیگر همه چیز خوب پیش نمی‌رود. در نتیجه هیچ کس نمی‌خواهد از راه درستش برود. و بخواهد هم نمی‌تواند. تفسیرِ خصیصه دوم عموما مسئله را گردنِ فضای امنیتی سیاسی دورانِ جنگ سرد در آمریکا می‌اندازد. که حالا شما آمدید و به جای فیلم شاد و قهرشمان دار، فیلم اعصاب خورد کن و ضد قهرمان دار ساختید، باشد عیب ندارد، ولی آخرش (به خاطر حفظ نظم جامعه و عدم رواج قانون گریزی و قانون ستیزی) کلاه بردارها حق ندارند به بهشت بروند. باید مجازات شوند. و مخاطب باید آخر از این فیلم «نتیجه اخلاقی و قانونی» بگیرد.

پس ما اینجا هنوز شبه اخلاقی یا یک شبحی از اخلاق در سینمای مغرب زمین داریم. آن تفاسیری که من گفتم تفاسیر عامه بودند و به رغم بعضی دلایل ثقه شان، وحی نیستند. شاید تا حدی بتوان به حضور خود اخلاق هم فکر کرد. گویی هنوز یک چیزهایی از جنس وجدان در ایشان باقی مانده بود. (ما الآن که با سینمای غرب مواجه می‌شویم فکر می‌کنیم این بندگانِ خدا از اول برهنه بودند. در حالی که واقعا همان طور که «مردمِ دروازه غار و مردم دریا کنار»؛ تا از خرده جنایت‌های اخلاقی آغاز دوران مدرنیته برسیم به این فجایعِ اخلاقی امروزِ تمدن غربی راه درازی پیموده شده است. یعنی ایشان هم تا مدت‌ها ممنوعیت‌های بسیاری نسبت به خیلی چیزها داشتند؛ ممنوعیت به معنای جریمه، زندان و برخورد قانونی با بعضی مظاهر بی اخلاقی و بی شرمی؛ اما رفته رفته وقتی همین مسائل را هم با عقل معاش محک زدند و دیدند همین مسائل در بازارِ زیرزمینی چه سود هنگفت و چه تجارت عظیمی برای خود دارد، آزادش کردند. نه از شدتِ روشنفکر بودن. فقط به خاطر پول پرست بودن.) باری به جز این بحثِ نتیجه گیری اخلاقی، در فیلم نوآر باز هم می‌شود به بحث اخلاق فکر کرد. همین نمایش زشتی‌ها و پلشتی‌ها با رویکرد تلخ و گزنده. { نگاه کنید من توجه دارم که شاید به زعم ما این رویکرد کلا اخلاقی نباشد. آن چنانکه حافظ می‌گوید:

چو غنچه گرچه فرو بستگی ست کارِ جهان
تو همچو بادِ بهاری گره گشا می‌باش

یعنی برخلاف رویکرد فیلم نوآر و مکتب امپرسیونیسم که به نوعی زشتی را زشت تصویر می‌کند. در فرهنگ ما (اهل اسلام، مشرق زمینیان و ... ) به قول رابعه: «زشت باید دید و انگارید خوب». یعنی به روایت ما تاکید بر زشتی ِ زشت سرانجامِ زیبایی را به بار نمی‌آورد. باری نمی‌توانم گفت آن رویکرد اخلاقی نیست. نهایتا می‌توان گفت مطابق اخلاق ما نیست
}

البته منظور ما این نیست که این دو نکته‌ی نزدیک به نگاه اخلاقی را می‌توان به تمام فیلم نوآرها تعمیم داد. اگر بخواهم بازش کنم: توجه دارید که تاکنون از اصطلاحِ «فیلم نوآر» به عنوانِ یک «ژانر» سخن گفتیم و گفتیم با همه ژانرها تفاوت دارد. خوب البته ژانر بودن فیلم نوآر کمی از روی تسامح گفته شده است ولی همه تقریبا پذیرفته‌اند. یعنی ظاهرش این است که خب فیلم نوار هم باید یک چیزی مثل اکسپرسیونیسم باشد. یک نگاه ویژه به جهان یا یک مکتب سینمایی، چون محدودیت زمانی و تا حدی مکانی دارد. باری به خاطر بازگشت جدی سینما به این ژانر پس از طی شدن دورانش (در ادامه توضیح خواهم داد)، نظریه‌ی ژانر بودنِ فیلم نوآر بیشتر تقویت می‌شود. علی ای حال به نظر من جدا از این مباحث «فیلم نوآر» یک مُد سینمایی بود. چون هم سنت بود هم زمانمند، که من اسمش را می‌گذارم مد (سنتِ زمانمند). چه اینکه در آن دوران همه در این راه قدم می‌زدند. یعنی به جز مشاهیر و بزرگان عرصه فیلم نوآر، هرکس دیگری هم بود یکی دو تا فیلم نوآر، شده برای ثبت خود در کنار نام دیگر کارگردانانِ متجدد می‌ساخت. شما حتی می‌بینید کارگردانِ بزرگی مثل «استنلی کوبریک» که سرانجام برای خود یک آموزگار ژانر شد هم آن زمان تحت تاثیر همین سبک، فیلم نوآر ساخته است و اتفاقا خیلی هم خوب از آب در نیامدند. یعنی وقتی با « شاهین مالت _ 1941»ِ جان هیوستون (اولین فیلمی که نوآرش نامیدند) یا کارهای درخشانِ بیلی وایلدر مثل «غرامت مضاعف _ 1944» و مخصوصا «سانست بلوار _ 1950» مقایسه شوند. البته باید توجه داشت «بوسه‌ی قاتل _ 1955» و «قتل _ 1956» (دومی فیلم بهتری ست) اولین فیلم‌های مرحوم کوبریک‌اند و این اصلا چه قیاس مع‌الفارقی است که من کردم! لکن غرض این بود که تاکید کنم آن زمان مد بود همه نوآر بسازند. وقتی همه طبق مد از یکسری قواعد پیروی کنند دیگر جایی برای ارزش و اندیشه و انتخاب نمی‌ماند. دیگر حتی اگر در فیلم همه‌شان آن دو رویکرد اخلاقی وجود داشته باشد، نمی‌شود گفت همگی آگاهانه سراغ آن دو مولفه ی نزدیک به نگاه اخلاقی رفته‌اند.



فیلم نوآر و برادرانِ کوئن

همان طور که در بالا اشاره کردیم منطقا امکان ندارد فیلمی بیرون از محدوده زمانی فیلم نوآر (دهه چهل و پنجاه میلادی: = البته با اندکی تسامح) ساخته شده باشد و بتوان به آن فیلم نوآر گفت. باری باید گفت فیلم نوآر تاثیر خودش را گذاشت. یعنی تبعات و تاثیرات فیلم نوآر در سینما ادامه پیدا کرد. به همین خاطر منتقدانِ سینمایی از اصطلاحی به نام «نئو نوآر» سخن گفتند. تاثیرات و مولفه های فیلم نوآر در کارگردان‌های بسیاری از فیلم‌های پس از دهه 50 میلادی را می‌توان به وضوح دید. از جمله برادران کوئن. البته کار ایشان صرفا تاثیرپذیری نبود. این دو کارگردان سعی کرده اند از پس همه ژانرها در بیایند. یعنی لباس همه ژانرها را به تن کنند و آن را با قامت خود سازگار. حتی ژانر نوآر که تکرارش محال می نمود.

برادران کوئن



برادرانِ کوئن

 جوئل کوئن (1954) و ایتان (اسحاق) کوئن (1957) در یک خانواده یهودی متولد شدند. شاید درصد یهودیانِ بد از مسیحیانِ بد بیشتر باشد. یا شاید دین مسیحیت در حقیقتش به دین اسلام نزدیک تر باشد. اما به نظرم امروز یهودیان برای آدم خوبی بودن و یهودی بودن خیلی امکانات بیشتری دارند تا مسیحیان. یعنی در اصل برای «هویت دینی» داشتن. چه اینکه مسیحیت امروزه دیگر خیلی دینِ بی هویتی شده است. در بیشتر بروز و ظهورش در جهان شاهدیم که اصلا دین نیست، انگار فقط یک جور تیپ و نوستالژی و لایف استایل و خرده فرهنگ است. بسیاری وقت‌ها می‌بینیم بین یک هنرمندِ مسیحی و یک هنرمندِ لائیک تفاوتی نیست. اما بسیاری از هنرمندانِ یهودی را می‌شناسم که به جز اینکه مثل هنرمندانِ مسلمان درد و دغدغه‌ی اخلاق و حقیقت دارند، ذهنشان ساختارمند است. مثل همان آقای استنلی کوبریک که در بخش پیشین ازش نام بردیم که یک کارگردان یهودیِ خوب (چه در ساختار چه در درونمایه) است. دین مسیحیت بر خلاف اسلام و یهودیت و بعضی ادیان دیگر واقعا ساختارش از هم پاشیده و تو گویی فقط «درو نمایه» است! . حال آنکه دین یهود مانند اسلام می‌تواند به دیندارش ساختار تفکر دینی، اخلاقی و تاریخی بدهد و کلا ساختاری برای اندیشیدن.

جوئل کوئن ایتان کوئن


خلاصه متولد شدند! و سرانجام تبدیل شدند به یک زوج هنریِ واحد. یعنی فکر نمی‌کنم کسی بتواند این دو را از هم جدا فرض کند و نمی‌توان گفت این بخش فیلم تاثیر فلانی است و آن بخش دیگر تاثیر بهمانی. شاید به همین خاطر است که همه جا همان اول می‌گویند یکی‌شان فلسفه خوانده و دیگری کارگردانی. انگار می‌خواهند به زور یک تمایزی را بین این دو قائل شوند. و الا در عمل هر دو هم کارگردان‌اند هم متفکر، با نگاه سینمایی و تفکری یگانه. این نکته خیلی مهم است. چون بیشتر آدم‌ها در زندگی‌شان نمی‌خواهند شبیه دیگری باشند. مخصوصا شبیه دیگری در خانواده‌ی خود. چون نمی‌خواهند مورد مقایسه قرار بگیرند. که مثلا یک روز بگویند: «حسن هم مثل حسین به نقاشی علاقه مند است ولی همه می دانیم حسین استعداد بیشتری دارد». این مسئله روانی ابتدائا در مورد پدر و فرزند نمود بیشتری دارد و سپس در مورد دو فرزندی که در جنسیت هم سانند و در سن به هم نزدیک، به همین خاطر هم گاهی سبب گوناگونی ِ سبک زندگی در بین فرزندان و هم مسبب گسست و اختلاف بین نسل‌ها می‌شود. این گاهی خوب است و عموما بد است. خوب در صورتی که اولی واقعا راه بدی را انتخاب کرده باشد. و بد از این جهت که اکثرا آدم‌ها به خاطر یک مسئله‌ی الکی از تجربه‌های هم دیگر استفاده نمی‌کنند و به هم کمک نمی‌کنند. حالا در بحث اقتصادی کوتاه می‌آیند (آژانس مسکن برادران فلان و ...) اما در دنیای هنر بیشتر خودشان را لوس می‌کنند. به همین خاطر ما برادرانِ نقاش، برادران شاعر و برادران کارگردان خیلی زیاد نداریم. داریم اما کمند و اگر باشند کم می‌شوند مثل برادران کوئن (و برادران داردن و ...) که یک سلیقه و حال و هوا را دنبال کنند. در عالم هنر این اهتمام به خانواده خیلی مسئله مهمی است. که هم باعث تقویت ساختار در ذهن هنرمند است هم نشانه توجه او به مسائل اخلاقی. تا آنجا که می‌دانم این دو برادر هر دو هم ازدواج کرده‌اند، هم طلاق نگرفته‌اند! هم بچه دارند! یعنی هر سه مرحله را برخلافِ بیشتر هنرمندان با صحت و سلامت طی کرده‌اند! . ایتان با «تریسیا کوک» ازدواج کرده که تدوین تعدادی از فیلم‌های برادران کوئن را بر عهده دارد و جوئل با «فرانسیس مک دورمند» ازدواج کرده. بازیگر خوبی که در بسیاری از فیلم‌های برادران کوئن خوش درخشیده است. اصلا چنین بازیگرانی (و همچنین فردی مثل «جان گودمن») هستند که نمایشگر جهان کوئنی‌اند.

جان گودمن برادران کوئن



حالا من نمی‌خواهم به زورِ همین چند نکته پراکنده بگویم این دو برادر (مثل برادران داردن) در فیلم‌هایشان اهتمامِ خاصی به ستایش خانواده دارند (که ندارند! که قهرمان یکی از بهترین فیلم‌هایشان مجرد است ...) اما اهتمامِ خاصی به نکوهشِ خیانت به همسر و خانواده ستیزی دارند.


سینمای برادران کوئن

کلا در کارهای برادران کوئن شخصیت‌های زیادی را می‌بینیم که فکر می‌کنند خیلی زرنگ عالم‌اند. که می‌خواهند زرنگ بازی در بیاورند و در همین راه حماقت‌هایی را مرتکب می‌شوند که آن‌ها را با سرعت بیشتری به ویرانی می‌برد. علت این زرنگ بازی‌ها همان چیزی ست که بعضی روانشناس‌ها از آن با عنوانِ ستایش آمیز «بلند پروازی» یاد می‌کنند و همان چیزی که ما به آن می‌گوییم «طمع». روایت و بررسی علل و عواقب «طمع» در زندگی آدم‌ها خود یکی از مولفه های داستان‌های برادران کوئن است.

آه برادر کجایی برادران کوئن

نمایی از : آه برادر کجایی؟



«طنز جدی» از دیگر مولفه های فیلم‌های برادرانِ کوئن است. من نمی‌دانم اصطلاحِ طنز جدی بیشتر به چه معنایی به کار می‌رود، اما خودم که فکر می‌کنم دو معنا می‌توانم برایش پیدا کنم که هر دو در مورد برادرانِ کوئن صدق می‌کنند. اولین معنا که خیلی زود به ذهن می‌رسد اشاره به «لحن» دارد. یعنی طنز با لحن جدی. مثل کارها وکلا رفتار آقای امید مهدی نژاد. دیگر معنایی که از این اصطلاح مراد می‌کنم طنز دیدنِ مسائل جدی است. یعنی دیدن و نمایش حقیقتِ طنز آمیز ورای همین زندگی و جهان جدی. اگر بخواهم از دنیای شعر مثال بیاورم: عاشق یا شاعر که به جهان می‌نگرد زیبایی و زندگی و خوبی و خرمی را می‌بیند و می‌گوید:

«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»

یا:
«زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند»

اما حکیم که به جهان می‌نگرد ناگزیر است از دیدنِ کژی‌ها و زشتی‌ها و پلشتی‌ها. به نظر هنرمندِ حکیم این زندگی پر از حماقت است و دنیا دنیای احمق‌هاست. اینجا او دو راه دارد. یا پس زدن و نفیِ جهان، یا به هیچ گرفتن حماقت‌هایش با خندیدن به آن. یا اندوه، یا طنز. یا:

«قحطِ وفاست در بنه ی آخر الزمان
هان ای حکیم! پرده  عزلت بساز! هان!»

یا:
«پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!»

این نگرشِ دوم هم حکیمانه است هم غمگنانه نیست. ما می‌گوییم رندانه است. یعنی روایتِ شادِ یک اندوه. و شاید یعنی همان طنز. باری همه می‌دانیم حافظ و خیام دنبالِ هر و کر کردن و الکی خوشی نبودند (مثلا شاید بشود گفت مثل فرخی) . آن قدر هم مثل سعدی و مخصوصا مولوی شاعر و عاشق و عارف نبودند انگار، یا نمی‌خواستند باشند، یا نمی‌توانستند باشند. مثل خاقانی و ناصرخسرو هم نمی‌خواستند آن همه خود را ناراحت کنند، یا می‌توانستند جان از مهالک به در ببرند. اینجاست که رندی به مثابه طنز جدی (یا خود طنز با تاکید بر جدیت موضوع) و نگرش رندانه به جهان شکل می‌گیرد. یعنی حماقتِ جهان را دیدن، وانگهی به آن خندیدن.

بارتون فینک برادران کوئن

نمایی از: بارتون فینک



«مشیت گرایی» یا باور به مدخلیت و تاثیر سرنوشت بر زندگی انسان از دیگر ویژگی‌های خاص و مغفول فیلمنامه‌ها در سینمای جوئل و ایتان کوئن است. در مقاله ای از یکی از برادرانِ وطنی خوانده بودم که برادران کوئن در هر یک از فیلم‌هایشان یک موضوع را مسخره می‌کنند و در فلان فیلم «تقدیر» را. مشخصا ایشان فیلم را نفهمیده بود. نه تنها در آن فیلم، بلکه در بیشترینه ی فیلم‌های برادران کوئن آنچه حاکم بر قدرت اختیار و انتخاب و میزان آگاهی و حتی «زرنگ بازی‌های کاراکترها»ست تقدیر است. اصلا سرنوشت چیزی ست که حماقت آن‌ها را معنا می‌بخشد. این سرنوشت است که نمی‌گذارد تو با زرنگ بازی دشواری‌ها و شرایط جبری زندگی را بپیچانی. و این سرنوشت است که در سخت‌ترین و وحشتناک‌ترین و خطرناک‌ترین شرایط از تویی که اهل زرنگ بازی نیستی و در زندگی‌ات همانی هستی که باید باشی (و همان آدم خوب در حدِ خودت) محافظت می‌کند. این سرنوشتِ مقتدر و حاکم ازلی ابدی. در بعضی از فیلم‌های کوئن‌ها نمودِ این جناب سرنوشت صدای بمِ مردی است که در ابتدای فیلم نری شن می‌گوید.
طبیعتا از ویژگی‌های سنتی بودن رجوع به گذشته است. برادرانِ کوئن مثل بیشتر مسلمانان و یهودیان انسان‌هایی تاریخی و سنتی هستند. بالاخره دین یهود از تاریخی‌ترین دین‌هاست. از طرفی مادرِ برادران کوئن یک مدرس تاریخ هنر در دانشگاه بوده است. شاید این‌ها ریشه‌هایش باشند. باری نمودِ این سنتی و تاریخی بودن، بسیاریِ «اقتباس از» و «نقیضه بر» آثار گذشتگان است. اقتباس و نقیضه از مهم‌ترین مولفه های سینمای برادران کوئن است. حالا این می‌تواند هم ساختاری باشد هم محتوایی (پیکره و پیام). محتواییش می‌شود مثل اقتباس از کتاب ایوب تورات یا اودیسه هومر. ساختاری‌اش می‌شود مثل نقیضه بر یا اقتباس از یک ژانر یا هر ساختار و سنتِ داستانی و سینماییِ دیگری. از جمله ژانرهایی که برادران کوئن به بازیش گرفتند ژانر کُمدی، جنایی و تا حدی تریلر و همچنین فیلم های پلیسی جاسوسی است. و همچنین همان فیلم نوآر خودمان. البته برای شکل گیری این اقتباس‌ها و نقیضه‌ها باید خاطرات نوجوانی ایتان و جوئل کوئن را هم جدی بگیریم. وقتی با اولین دوربینی که خریده بودند با بازیگری پسر همسایه‌شان سعی می‌کردند فیلم‌های هالیوود را بازسازی کنند.



برادران کوئن و فیلم نوآر

گفتیم که یک از مولفه های فیلم نوآر در دهه 40 و 50 میلادی این است: «بار کج به منزل نمی رسد». یعنی در روایت این گونه فیلم‌ها شخصیت‌هایی هستند که می‌خواهند با زرنگی و از راه‌های غیر مشروع کامیاب شوند اما سرانجام به خاطر همین مشروعیت نداشتن و گزیدن راه خطا به فرجام بدی گرفتار می‌آیند. و گفتیم در فیلم‌های برادران کوئن شخصیت‌هایی هستند که به خاطر طمع در پی زرنگ بازی هستند و به خاطر همین طمع‌ها و زرنگ بازی‌های احمقانه خودشان را بیچاره می‌کنند. این مهم‌ترین اشتراک فیلم-نوآر و سینمای برادران کوئن است.

پیش از اینکه بحث بالا را باز کنم اشاره کنم که «بار کج به منزل نمی رسد» یک گزاره اخلاقیِ صرف نیست. چون صرفا درباره خوبی یا بدی قضاوت نکرده است و به فرجامِ عمل نیز اشاره کرده. «بار کج» یک گزاره اخلاقی است. اما ادامه‌اش چیزی بر آن افزوده. مثلا «خیانت به همسر کار بدی است» یک گزاره اخلاقی است. اما آیا اخلاق می‌تواند نسبت به فرجام این عمل بد نیز سخنی بگوید؟ خیر!. سخن از عاقبت و آخرت را دین بر عهده دارد.  اخلاق فقط می‌گوید این نیک است و آن بد. این دین است که می‌گوید نیکی را سرانجام نیک و بدی را فرجام بد در انتظار است. پس اینکه «هر که به همسرش خیانت کند سزای عملش را می بیند» و «بار کج به مقصد نمی رسد» یک گزاره دینی است. پس سوای قوانین خلاقی، یک قانونِ دینی، هم بر ژانر فیلم-نوآر حاکم بوده است هم بر سینمای برادرانِ کوئن حاکم است، که اگر اولی را بتوانند مربوط به جبر اجتماعی یا حیای ناآگاهانه در آن دوران منتسب کنند دومی را نمی‌توانند. برادرانِ کوئن امروز دارند فیلم می‌سازند. «امروز».

نخستین فیلم برادرانِ کوئن «تشنه خون _ 1984» است که آشکارا با توجه به ساختار و درونمایه‌های فیلم‌های نوآر ساخته شده است. یک جنایی دلهره آور پر از صحنه‌های خشن که بیش از همه مولفه های فیلم نوار همین «عاقبت سوء» در آن نمود دارد، آن هم با توجه کامل به حقیقتِ هولناکِ «مرگ». البته دیگر مولفه ها هم هستند، مثل «شب»، «اغوا»، «طمع»، «خیانت»، «جنایت»، «زنی که باید به دستش آورد» و ... باری این ویژگی‌ها همه تا حدی دست کاری شده‌اند. روندِ «تاثیرپذیری از» و «توجه به» ژانر فیلم نوآر در دیگر آثار کوئن‌ها از جمله جنایی گنگستریِ «گذرگاهِ میلر _ 1990» ادامه پیدا می‌کند تا اینکه در فیلم موفق و شگرفِ «فارگو _ 1996» به طرز زیبا و عجیبی مورد نقیضه قرار می‌گیرد. «فارگو» جناییِ دلهره آوری است که ثابت می‌کند چطور می‌شود امروز هم فیلم نوآر ساخت، آن هم در حالی که تمام قواعد، قراردادها و ویژگی‌های ژانر نوآر در آن باژگونه استفاده شود. این فیلم شاید هم بهترین ستایش هم بهترینِ هجوِ فیلم نوآر است. مثلا اگر گفتیم در فیلم نوآر زنِ تبه کار، قانون ستیز و اغواگر (با همه ویژگی‌هایی که یک زن اغواگر باید در سینمای غرب داشته باشد) وجود دارد اینجا یک زنِ قانون مدار، پلیس، متاهل، متعهد، اخلاقی و حتی «باردار» حضور دارد. اگر در ژانر نوآر سیاهیِ شب تمامِ سکانس‌ها را فراگرفته، در فارگو سپیدی برف نماها را پوشانده است. آنجا جنایت در سیاهی شب گم می‌شد اینجا در سپیدی برف. و البته در این فیلم نیز «سرانجامِ تبه کاران، تباهی است» البته به روایت طنز آلودِ برادرانِ کوئن.

اصلا هر جا که برادرانِ کوئن سراغِ ژانرِ جنایی رفته‌اند (یعنی تقریبا همه جا!) ردپایی از فیلم نوآر را هم می‌شود آنجا یافت. باری دیگر فیلمی که اینجا باید نامش را به میان آورد «مردی که آنجا نبود _ 2007» است. کلا برادران کوئن در تمام فیلم‌هایشان راوی گذشته‌اند. یعنی فکر نمی‌کنم ایشان فیلمی ساخته باشند که مربوط به همان سالهای ساخت فیلم باشد و این گذشته از ده تا صد سال متغیر است. یعنی آن قدر هم به گذشته نمی‌روند که روایتشان چهره ای کاملا تاریخی و دست نیافتنی به خود بگیرد. برادرانِ کوئن می‌خواهند راویِ تاریخِ انسانِ مدرن باشند. آن هم صرفا از آن دوره ای که از آن فیلم و عکس و تصور به اندازه کافی موجود باشد. این خود از اهتمامِ آن‌ها به مسئله «واقع گرایی» نشات می گیرد. یعنی آمیزه ای از «واقع گرایی» و «سنت گرایی». باری «مردی که آنجا نبود» برای فیلم نوآری ترین بودن در میان آثار برادران کوئن، شما را دقیقا می‌برد به همان سالهای اوج دورانِ فیلم نوآر. یعنی دهه چل و پنجاه. فیلمی درست با همان چهره‌های بی تفاوت، ابهام‌ها، سیگار از پی سیگار کشیدن‌ها، چهره‌های سرد، طمع‌ها، زرنگ بازی‌ها، خیانت‌ها، جنایت‌ها، حماقت‌ها و فرجامِ سوء عمل سوء دیدن‌های فیلم نوآر. و حتی سیاه سفید. به طو یکه این بار برخلاف فارگو شما باید برای یافتن لحن و نگاه کوئن‌ها خیلی دقت کنید. «فارگو» سعی داشت صادقانه با ویژگی «زمانمند بودن» و همچنین دیگر مولفه های ژانر نوآر مبارزه کند، اما «مردی که آنجا نبود» سعی می کند با دروغی بزرگ مدعی شود این فیلم هم دقیقا فیلم نوآر است و دقیقا هم در همان زمان ساخته شده! هم داستان در دهه چهل اتفاق می‌افتد، هم روایتِ فیلمنامه فیلم نوآری و «جیمز کین»ی است هم فیلمبرداری و کارگردانیِ اثر اکسپرسیونیستی و فیلم نوآری است، هم عنوان بندی و دیگر ویژگی‌ها، هم قیافه نقش اول را که ببینید باورتان نمی شود چهره ی یک سوپراستار دهه 50 نباشد، پس باور کنید این یک فیلم قدیمی است! باری حضور ویژگی‌های خاص دنیای کوئن‌ها _مخصوصا در شخصیت پردازی شخصیت‌های حاشیه ای_ دم خروسِ قسم ایشان است.



فیلم شناسی برادران کوئن

Blood Simple _ 1984


Blood Simple _ 1984
رد خون

امتیاز خودم: 7 (امتیازها از 1 تا  10 هستند. همان طور که قبلا توضیح داده‌ام)
امتیاز آی ام دی بی: 7.7

ترجمه‌ی دقیق نام فیلم را نمی‌دانم به نظرم «رد خون» از همه بهتر است. دیگر ترجمه‌ها: «تشنه خون»، «خون ساده»، «به سادگی خون»، «به زلالی خون» و ...

دیدنِ این فیلم را به کسانی که می‌خواهند با سینمای برادران کوئن تازه آشنا شوند خیلی توصیه نمی‌کنم. در متن درباره‌اش به اندازه کافی سخن گفته‌ام.



 Raising Arizona _ 1987 بزرگ کردنِ آریزونا


Raising Arizona _ 1987
بزرگ کردنِ آریزونا

امتیاز خودم: 7
امتیاز آی ام دی بی  : 7.4  

در این فیلم هم تا حدی رویای آمریکایی هجو شده است.
در کل به نظرم برای شروع خوب است. چون وجه کمدی‌اش هم غالب است به وجه جنایی.



 Miller's Crossing _ 1990  گذرگاه میلر


Miller's Crossing _ 1990
 گذرگاه میلر

امتیاز خودم: ندیدمش! ولی می‌دانم چیست : )
امتیاز آی ام دی بی  : 7.9  



بارتون فینک


Barton Fink _ 1991
بارتون فینک

امتیاز خودم: 8
امتیاز آی ام دی بی  : 7.7  

فیلمی خاص که به تمسخر و تصویر سه موضوع «الهام هنری»، «سبک زندگی هنرمند روشنفکر» و «ساختارِ سینمای هالیوود» می‌پردازد. باید توجه داشت برادران کوئن جزو «سینماگران مستقل آمریکا» هستند. در دهه 70 و 80 میلادی غلبه صنعت بر هنر، و پول بر ایده هنری با سینمای استدیویی در آمریکا به وجود آمد. مهم این نبود که تو چقدر هنرمند باشی. مهم این بود که بتوانی چیزی بسازی که استدیوداران و ساختارِ پول پرست هالیوود را راضی کنی. یعنی یک سینمای سخیف و عامه فریب. در غیر این صورت تو سرمایه نداشتی و نمی‌توانستی فیلمی آن گونه که مردم می‌پسندند پر رنگ و لعاب بسازی، از طرفی توزیع و تبلیغ چندانی هم نداشتی. اوج آن فیلم‌های استودیویی مثلا جنگ ستارگان بود. فیلم‌های مزخرفِ سرگرم کننده‌ی پر خرج و بی عمق. در روزگار خودمان سعی کردند یک شبه عمقی بهش ببخشند تا مخاطب را فریب بدهند. از جمله ماتریکس و ارباب حلقه‌ها و هری پاتر و دیگر خزعبلات مشابه. به همین خاطر در همان دهه هشتاد کم کم سینماگران مستقل در مقابل هالیوود شکل گرفتند تا ثابت کنند هنر بر صنعت غلبه دارد. برادرانِ کوئن عضوی از این جریان‌اند. عضوی موثر. با فیلم‌های کم خرج. استفاده اندک از بازیگران مشهور و  جلوه‌های ویژه و ... در عین حال نهایت سرگرم کنندگی و زیبایی.

فکر می‌کنم این فیلم اولین حضورِ استاد «جان گودمن» در فیلم‌های کوئن‌هاست.

گفتنی است این فیلم برنده جایزه نخل طلای جشنواره کن در 1991 شده است.





The Hudsucker Proxy _ 1994
وکیل هادساکر

امتیاز خودم: ندیدمش
امتیاز آی ام دی بی  : 7.3

استثنائا هم کمدی است هم جنایی نیست.



 Fargo _ 1996 فارگو


Fargo _ 1996
فارگو

امتیاز خودم: 8
امتیاز آی ام دی بی  : 8.2

درباره این هم که به اندازه کافی نوشته‌ام. فقط دو نکته می‌گویم. یک : گویا بهترین فیلمِ «فرانسیس مک دورمند» است. دو: این فیلم دوتا «اسکار» برده، یکیش به خاطر بازی خانم مک دورمند و دیگری فیلمنامه برادران کوئن.



 The Big Lebowski _ 1998 لبوفسکیِ بزرگ


The Big Lebowski _ 1998
لبوفسکیِ بزرگ

امتیاز خودم: 10
امتیاز آی ام دی بی  : 8.2

اولین بار که این فیلم را دیدم خیلی سر در نیاوردم. دومین بار که دیدم بسیار بسیار و بسیار خندیدم. سومین بار که دیدم بسیار گریستم. از آن فیلم‌هایی ست که آدم باید چند وقت یک بار ببیند (مثل لئون حرفه ای). نمایش کاملِ جهان احمقانه و نگاه طنز آمیزِ برادران کوئن در لبوفسکیِ بزرگ اتفاق افتاده است. این فیلم را باید با دقت دید. فیلمی که در زمان اکرانش با استقبال ویژه ای از سوی منتقدان و جایزه‌ها مواجه نشد که همین نشانه‌ی کند ذهنی و عقب افتادگی منتقدان و جایزه‌های غربی است. چون الآن در خود غرب هم جزو محبوب‌ترین فیلم‌ها نزد نخبگان است. لبوفسکی بزرگ نمایانگر این است که سبک زندگی هیئتی یا به اصطلاح تاریخی تر: «زیستنِ قلندری» در قلب آمریکا هم هوادار دارد.



 O Brother, Where Art Thou? _ 2000 آه برادر! کجایی؟


O Brother, Where Art Thou? _ 2000
آه برادر! کجایی؟

امتیاز خودم: 10
امتیاز آی ام دی بی  : 7.8

فیلم بسیار دیدنی و خوبی است. از آن‌ها که کمدی‌اش بر جنایی‌اش غلبه دارد و می‌تواند اولین فیلمی باشد که یک نفر برای آشنایی با جهان کوئن‌ها می‌بیند. تلویزیون خودمان هم پخشش کرده. در این فیلم هم مسئله «تقدیر» بسیار مد نظر است. بهتر است بگویم این فیلم هم مثل قبلی تقریبا همه ویژگی های جهان کوئن ها را دارد.

 

 The Man Who Wasn't There _ 2001 مردی که آنجا نبود


The Man Who Wasn't There _ 2001
مردی که آنجا نبود

امتیاز خودم: 7
امتیاز آی ام دی بی  : 7.6

درباره این فیلم هم که به تفصیل نوشته‌ام. باری دیدنش را به کسی توصیه نمی‌کنم. مگر به دلایل پژوهشی و مثلا برای محکِ میزان هنرمندی برادران کوئن. یا اینکه بیننده خود از عاشقان و هواداران برادران کوئن باشد. یا اینکه بخواهد کمی به عاقبت عمل فکر کند!



 Intolerable Cruelty _ 2003 ظلمِ غیر قابل تحمل


Intolerable Cruelty _ 2003
ظلمِ غیر قابل تحمل

امتیاز خودم: 6
امتیاز آی ام دی بی  : 6.3

در میان کارهای برادران کوئن خیلی کار توصیه کردنی و شاخصی نیست. یک مقداری هم هالیوود زدگی دارد.



 The Ladykillers _ 2004 قاتلانِ پیرزن


The Ladykillers _ 2004
قاتلانِ پیرزن

امتیاز خودم: 9
امتیاز آی ام دی بی  : 6.1

می‌تواند اولین فیلمی باشد که برای آشنایی با جهانِ برادران کوئن می‌بینیم. در تلویزیون خودمان هم پخش شده. واقعا فیلم خوبی است. با همان طنزِ غلیظِ کوئن‌ها. با همان توجه به تقدیر و دیگر ویژگی‌های خاص برادرانِ کوئن. برای کاربران آی ام دی بی به خاطر این امتیاز کمی که دادند متاسفم.



 No Country for Old Men _ 2007 جایی برای پیرمردها نیست


No Country for Old Men _ 2007
جایی برای پیرمردها نیست

امتیاز خودم: 10
امتیاز آی ام دی بی  : 8.1

فیلم بسیار خوب و خاصی است. برنده چهار اسکار شد و همان سال هم از تلویزیون خودمان پخش شد. اگر بی خیالِ طنز کوئن‌ها بشویم، این فیلم می‌تواند همان اولین فیلمی باشد که می‌بینیم.





Burn After Reading _ 2008
بخوان سپس بسوزان

امتیاز خودم: 8
امتیاز آی ام دی بی  : 7

تنها فیلمی است که برادرانِ کوئن در آن سراغ نقیضه زدن بر ساختار فیلم‌های پلیسی-جاسوسیِ هالیوود رفته‌اند. از این جهت فیلم خیلی خوبی است. و البته راوی تمام ویژگی‌های سینمای کوئن‌ها. «فرانسیس مک دورمند»، «طمع»، «بار کج به مقصد نمی رسد»، «طنز غلیظ کوئن ها»، «خیانت به همسر»، «شخصیت های احمق» و ...

با این حال خیلی توصیه‌اش نمی‌کنم.



یک مرد جدی


A Serious Man _ 2009
یک مرد جدی

امتیاز خودم: 9
امتیاز آی ام دی بی  : 7

این یک فیلم بسیار خاص و متفکرانه است. اینجا هم کوئن‌ها باز به خودشان بازگشته‌اند و این بار حتی به دین خودشان. فکر نمی‌کنم در میان همه مسلمان‌ها کسی بتواند این گونه دینداری یهودی و جامعه یهودیان آمریکا را هجو کند. مدخلی بر سینمای دینی با لحن طنز. در این فیلم خدا و اخلاق بر ساختار دین یهود برتری دارند. البته تفسیرهای بسیار غلط و مشوش و چرت و پرتی از پایان فیلم نوشته شده است که امیدوارم تا فیلم را ندیدید نخوانیدشان.


 True Grit _ 2010 شهامت واقعی (نخاله‌ی واقعی)


True Grit _ 2010
شهامت واقعی (نخاله‌ی واقعی)

امتیاز خودم: 9
امتیاز آی ام دی بی  : 7.7

یک فیلم وسترن. بازسازی فیلمی با همین نام در 1969 . نقش اول فیلم «جف بریجز» است. این دومین باری است که این بازیگر توانا پا به سینمای کوئن‌ها می‌گذارد. بار نخست هم مثل این بار نقش اول را بر عهده داشت. منظورمان همان فیلمِ عزیزِ «لبوفسکی بزرگ» است. نکته: در لبوفسکی بزرگ جف بریجز در شخصیتِ «دود» (همین لبوفسکی) به عنوانِ قهرمانِ امروزِ زندگی در جهان غرب بود. این قهرمان توسط یک قهرمان دیروزِ زندگی در غرب وحشی روایت (و شاید حتی: حمایت) می‌شد. آن قهرمان دیروزی یک کابوی بود (یک جور «میرشکاک» خارجی). حالا جف بریجز نقش اول یک فیلم دیروزی است. اینجا هم قهرمان است. و این بار خودش کابوی است(یک جور «میرشکاک» غیروطنی). نکته دوم: بازیگر نقش اولِ شهامت واقعی به روایت 2010 یعنی همین آقای جف بریجز با نامِ «دود» معروف است. از طرفی : بازیگر نقش اولِ شهامت واقعی به روایت 1969 یعنی «جان وین» با نامِ «دوک» معروف بود! از طرفی همان طور که گفتیم شهرتِ نام «دود» برای جف بریجز به بازی‌اش در لبوفسکی بزرگ بازمی گردد! این است بازیِ برادرانِ کوئن با ساختارها!



  Inside Llewyn Davis _ 2013 درون لوین دیویس


 Inside Llewyn Davis _ 2013
درون لوین دیویس

امتیاز خودم: هنوز خودم ندیدمش
امتیاز آی ام دی بی  : 7.8

هرچند برادرانِ کوئن برای خود یک سینمای خاص و یک ژانر خاص آفریده‌اند که علایق و عقاید خود را در آن پی می‌گیرند، ولی در عین حال هم  سعی می‌کنند در هیچ ژانری نگنجند و قواعد همه ژانرها را به بازی بگیرند، هم به همه ژانرها سرک بکشند حتی اگر دوره زمانی آن ژانرها سر آمده باشد (فیلم نوآر-وسترن) و حتی اگر خیلی به روحیه شوخ طبع آن‌ها نیاید. گویی این فیلم از آن‌هایی ست که خیلی به روحیه‌ی شوخ طبع و خشن برادران کوئن نزدیک نیست.

همچنین این فیلم امسال توانست جایزه بزرگ کن را به دست بیاورد.

کلا مسئله این است که مهم نیست فیلم‌های برادران کوئن جایزه ای را به دست بیاورند یا نه، مهم این است که جایزه‌ها و جشنواره‌ها بتوانند جایزه ای به برادران کوئن بدهند.


یا علی مدد.
  • من ...
۹۲/۰۹/۱۲

با توجه به یادداشتِ پیشین، یکی از چیزهایی که به ما کمک می‌کند در هنرِ سینما مخاطبِ حرفه‌ای باشیم سایت IMDb ( اینترنت مووی دیتابیس = پایگاه اطلاعات اینترنتی فیلم) است. احتمال دارد گذارتان به این سایت افتاده باشد یا با آن آشنا باشید. چون بالأخره این پایگاه یکی از پنجاه سایت پربیننده‌ی جهان است.

اگر بخواهم خیلی کاربردی و با توجه به بحث خودمان از این سایت بگویم باید بگویم IMDb  برای هر فیلم یک صفحه مخصوص دارد. طبیعتاً در این صفحه اطلاعات مربوط به آن فیلم وجود دارد.  از طرفی برای اطلاعات مهم  فیلم‌ها هم یک صفحه مخصوص دارد. بگذارید با مثال پیش برویم. مثلاً فیلم «بچه های آسمان» ساخته‌ی آقای مجید مجیدی را در نظر بگیرید. مهم‌ترین اطلاعات این فیلم چیست؟ قطعاً مهم‌ترینش همین آقای مجید مجیدی است. یعنی «کارگردان». دیگر چه؟ «نویسنده» و سپس دیگر عوامل. البته چون این سایت بیشتر روی در مخاطب عام دارد پس از کارگردان و نویسنده یک راست می‌رود سراغ بازیگران. یعنی برای تدوینگر و آهنگساز و امثال ذلک باید به صفحه‌ی «دیدنِ تمام عوامل» بروید. علی ای حال برای همه این افراد مستقلاً صفحه‌ای وجود دارد. بسته به میزان فعالیت و محبوبیتش البته.  چه اینکه همه کارگردان‌های دنیا مثل آقای مجیدی چهره‌ی جهانی ندارند. باری در صفحه‌ی آن هنرمند سینما یا تلویزیون می‌توانید اطلاعاتی مثل زندگی‌نامه و مهم‌تر از زندگینامه، آثار او به تفکیک حوزه‌ی کاری‌اش (یعنی لیست مجیدی به مثابه نویسنده از لیست مجیدی به مثابه کارگردان جداست) و همچنین معروف‌ترین آثارش (ذیل عبارتِ Known For ) را ببینید. از جالب‌ترین بخش‌های صفحه زندگینامه، بخشِ «نقل قول» ها (Personal Quotes) است (که البته در مورد آقای مجیدی و بیشتر کارگردان‌های ایرانی غیرفعال است و هنوز کسی زحمتش را نکشیده).



به صفحه فیلم بازگردیم. به جز کارگردان و دیگر عوامل، مهم‌ترین اطلاعات یک فیلم چیست؟ بی‌شک باید برویم سراغِ ژانر فیلم (Genere ،  قالب و پیش ساختارِ سینمایی). بالای صفحه‌ی فیلم بچه‌های آسمان دو ژانر برای این فیلم انتخاب شده است: «درام» و «خانوادگی» که شما اگر روی هر یک از آن‌ها کلیک کنید می‌توانید پر امتیازترین‌های این ژانر را ببینید. بالأخره شاید طبع هرکسی در هر شرایطی به یک نوع ژانر علاقه‌مند باشد. یک نفر طرفدار ژانرِ «کمدی» ست، یکی «اکشن»، دیگری «تاریخی» و دیگری «فانتزی».
گفتم امتیاز! یکی از مهم‌ترین، کارآمدترین، و شگفت‌ترین امکانِ سایت «آی ام دی بی» بحث امتیاز است. اصلا امتیاز خیلی مهم است. من که در زندگی‌ام یک روز بی‌امتیاز نمی‌توانم زندگی کنم. منظورم البته امتیاز دادن است نه امتیاز گرفتن. حالا کاری به اهم ین فلسفی و دینی امتیاز ندارم (چه اینکه میدانیم آدمی در عقل با فرشته و در آزادی با حیوان مشترک است. فضلش بر فرشته، آزادی ست. و فضلش بر حیوان خرد است. و فضلش بر هردو داشتن تو امان این دو. امتیاز دادن ورای دادن و قضاوت کردن، نمودِ عقل و اختیار در آدمی ست. یعنی نمودِ انسانیتِ انسان. این است اهمیت امتیاز) خوبیِ ویژه‌ی IMDb این است که شما در آن می‌توانید (البته پس از عضو شدن) به هر فیلم امتیاز بدهید.

خب خوبی‌های این خوبیِ IMDb (امتیاز دادن) چیست؟

یک: توجه داشته باشیم اعضای این سایت یک جامعه‌ی گسترده از هواداران سینما در سراسر جهان‌اند. IMDb حدود 48 میلیون نفر عضو ثابت دارد که همه با علاقه به سینما به اینجا می‌آیند. (یعنی مثلاً مثل فیسبوک و امثال ذلک نیست که ملت در آن برای گعده‌های کشکی دور هم جمع بشوند. اینجا اصلا راه خیلی کارها بسته است!) بن ابر  شما می‌توانید امتیاز جهانی به یک فیلم را ببینید. این هم خوب است هم بد. بد به این معنا که ما بخواهیم این امتیاز را با وحی (و حتی عقل) برابر بدانیم. یعنی از آن بی‌مقدارترین موجودات کره زمین باشیم که در برابر نظر جماعت همیشه تسلیم می‌شوند ( در حدِ «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو»). چه بسا فیلم‌های مزخرفی که به خاطر تبلیغات یا به خاطر همسو بودنش با منافع آمریکا، امتیاز بالایی کسب کنند. و چه بسا فیلم‌های خوبی که به خاطر هویت اسلامی‌شان با هجمه‌ی تبلیغاتی کفار مطرود می‌شوند. دیگر فهم این مسائل خود ملاک شعور است. و این مسئله امتیاز خوب است چون خیلی جاها به کمک آدم می‌آید. مثلاً شما می‌خواهی با فیلم‌های کارگردانی خاص آشنا شوی، از طرفی مطمئن هم نیستی سلیقه سینمایی او را بپسندی، خب یک نفر باید به شما بگوید از بین فیلم‌های او کدامش بیشتر در چشم جهانیان خوش درخشیده است، نه؟ آن یک نفر راهنما، همین امتیاز است. شما امتیاز فیلم‌ها را باهم مقایسه می‌کنی و تصمیم می‌گیری کدام را اول ببینی. و خیلی کارکردهای دیگر که خودتان بهتر به ذهنتان می‌رسد. البته نکته خوب ماجرا این است که امتیازها در آی ام دی بی قابل تحلیل‌اند. یعنی او لا جامعه‌ی آماری مشخص است. ممکن است فیلمی امتیاز ده (از ده امتیاز) را داشته باشد ولی با یک جامعه آماری ده نفره (یعنی امتیازی که کارگردان فیلم و دیگر عوامل خودشان به فیلم داده‌اند!) که شاید این فیلم بسیار ضعیف باشد. یا فیلم خیلی خوبی که امتیاز هفت دارد ولی با یک جامعه آماری چند هزار نفره. مثلاً بچه‌های آسمان توانسته است امتیاز «هشت و دو دهم» را در این سایت کسب کند با جامعه رأی‌دهندگان شانزده هزار و هشت صد و چهل و دو نفری (قبل اینکه من رأی بدهم چهل و یک بود!). این مخصوصاً برای یک فیلم ایرانی و یک فیل مساز مسلمان که اهل روشنفکر بازی هم نیست واقعاً امتیاز قابل‌توجهی است. اما تحلیل رأی از این هم دقیق تر می‌شود. یعنی اگر شما به صفحه‌ی مربوطه‌اش رجوع کنید می‌بینید بخشی دارد که می‌گوید چند درصد از این رأی‌دهندگان چه رأیی داده‌اند. چون می‌دانیم 8/2 فقط معدل رأی‌هاست. جالب اینکه برای این فیلم می‌بینیم بیش‌ترین درصد رأی‌دهندگان مربوط به امتیاز «ده» هستند. پایین این لیست، لیست خیلی مهم‌تری وجود دارد. که می‌گوید چه کسانی چه رأیی داده‌اند. بیشتر بر اساس جنسیت و سن. که این‌ها همه قابل تحلیل و کاربردند. اولینش خانم‌ها و آقایان به طور کل‌اند. مسلمان فیلمی که به ارزش‌های مردانه بیشتر متمایل باشد در آن رأی آقایان بیشتر است و فیلمی که به ارزش‌های زنانه بیشتر بها داده باشد، رأی خانم‌ها. در این فیلم به طور جالبی رأی خانم‌ها و آقایان باهم برابر است (چون به ارزش‌های انسانی بیشتر بها داده است) همچنین از لحاظ سنی هم بیش‌ترین امتیازها را نوجوانان داده‌اند. که این هم طبیعی ست. یک ملاک دیگر «آمریکایی بودن» و «غیر آمریکایی بودن» است (چون اصل سایت آمریکایی است). در این تحلیل می‌بینیم امتیاز آمریکایی‌ها «هفت و چهار دهم» است و امتیاز غیر آمریکایی‌ها (یعنی همه ملت‌ها به جز آمریکا) «هشت و چهار دهم» است. که این تفاوت خودش خیلی جالب است. گزینه‌ی دیگر کارکنان آی ام دی بی هستند. امتیاز ایشان هم که عمو ما متخصصین امر سینما هستند جداگانه بررسی‌شده و بسیار جالب است که ایشان امتیاز «9» را به این فیلم داده‌اند. گزینه‌ی دیگر «1000 امتیاز دهنده ی برتر هستند»، که فکر می‌کنم منظور از برتر کسانی ست که بیشتر از همه به فیلم‌ها امتیاز داده‌اند. امتیاز ایشان در میان امتیاز دیگران کمترین امتیاز است یعنی «شش و چهار دهم» شنونده اگر عاقل باشد همین جا یک نکته را می‌فهمد. اینکه شاید بیشتر کسانی که در آی ام دی بی فعال‌اند جدا از میزان کیفیت هنری انتخاب‌هایشان در سلیقه با این فیلم خیلی اختلاف دارند. چون اگر میزان کیفیت هنری فیلم باشد هم کارکنان IMDb  را می‌توانیم در نظر بگیریم هم رأی کلی و جهانی را. نتیجه مهم‌تر اینکه: فعال‌ترها نظرشان هم با متخصص‌ترها هم با اکثریت جامعه جهانی متفاوت است! نتیجه‌ی دقیق و کاربردی دیگری که می‌توانیم از این امتیاز بگیریم این است که هر فیلمی که جامعه آماری‌اش محدود است (و مخصوصاً زیرِ هزار) کمتر باید به امتیازش اعتماد کنیم.

دو: وقتی به عنوان یک عضو در آی ام دی بی به فیلم‌ها امتیاز می‌دهید، هر فیلم امتیاز گرفته در یک لیست برای شما نوشته می‌شود. در نتیجه بعضی از مدتی امتیاز دادن شما با یک لیست بلندبالا از فیلم‌هایی که دیده‌اید مواجه می‌شوید. این لیست قابلیت این را دارد که بر اساسِ تاریخ، امتیازی که شما دادید، امتیازِ جهانی، ژانر و ... مرتب شود. و این ویژگی آن قدر خوب است که نمی‌توانید فکرش را بکند. یعنی شما خیلی راحت می‌فهمید از چه جور فیلم‌هایی خوشتان می‌آید. بیشتر با کدام ژانر آشنا هستید. و ...




به جز بحث امتیاز دیگر خوبی‌های این IMDb چیست؟

 گفتیم برای امتیاز دادن باید عضو شوید (تاکید می‌کنم فرایند عضو شدن در این سایت بسیار ساده است) اما اگر شما عضو نشوید هم از خیلی مسائل و امکانات این سایت می‌توانید استفاده کنید. مثلاً از دو ویژگیِ خوبِ «امتیاز» که در بالا برشمردم اولیش همگانی ست و دو میش مخصوص اعضا. یا بدیهی ست دسترسی به اطلاعاتی چون تیزر فیلم‌ها یا لیست جوایز که همه در همان صفحه اول فیلم قابل‌مشاهده‌اند. اما از دیگر امکانات اعضا:

یک: امکان لیست سازی. این امکان خودش خیلی گسترده است. ساده‌ترینش این است که شما می‌توانید لیست فیلم‌های محبوب خودتان را داشته باشید. در صفحه هر فیلم گزینه‌ای برای اعضا قابل برگزیدن است به نام «Wtchlist» هر فیلمی که این گزینه‌اش را فعال کنید می‌رود در آن لیست. و همه آن ویژگی‌هایی که در مورد لیستِ فیلم‌های دیده‌شده (ذکرشده در ویژگی دومِ امتیاز) در مورد این لیست هم هست. و اتفاقاً اینجا شما بهتر می‌توانید پسندِ سینمایی خودتان را تحلیل کنید. چون لیست قبلی فیلم‌های محبوب شما نبودند. بلکه فیلم‌های بودند که شما آن‌ها را دیده‌اید و بهشان امتیاز داده‌اید. مثلاً من خودم هر وقت بخواهم فیلم به کسی پیشنهاد کنم قبلش یک نگاهی به همین «واچ لیست» (به پارسی: پهرستِ تماشا!) ام می اندازم. البته همان طور که گفتم شما می‌توانید لیست‌ها دیگری هم داشته باشید.



دو: ساختن صفحه‌ای جدید برای هنرمندان یا فیلم‌ها و یا کامل کردنشان. این مخصوصاً برای خود اهالی سینما خیلی کار آیی دارد. من خودم برای دیگران خیلی توصیه‌اش نمی‌کنم. چون عمو ما خیلی دشوار است و فرایند پیچیده‌ای دارد. خیلی! این‌جانب فقط یک بار بر حسب وظیفه سراغ این کار رفتم آن هم برای سریالِ امام علی میرباقری بود. یعنی هنگام پخش مختارنامه رفتم دیدم صفحه بیشتر فیلم‌های آقای میرباقری در IMDb حضور دارند و ساخته‌شده‌اند به جز صفحه فیلم امام علی. که البته رگ غیرتم به جوش آمد و تا آنجا که زورم می‌رسید یک کارهایی کردم. آن قدر هم طول دادند فکر کردم کلاً ما را پیچانده‌اند. چون تازه بعد کلی بدبختی اگر بتوانی صفحه‌ی جدید را ثبت کنی و بایسته‌هایش هی تو را نفرستد دنبال نخود سیاه که اینجایش کامل نیست و آن اطلاعاتش دقیق نیست و چه و چها؛ یعنی وقتی که گزینه‌ی سبزِ «ثبت شد» فعال شد تازه بهت می‌گوید: خب حالا عجله نکن. اول باید کارشناسانمان این صفحه را ببینند بعداً خبرتان می‌کنیم. و البته گفتنی ست وقتی یک روز آمدم سر ایمیلم و دیدم نامه تأییدیه سریال امام علی آمده نمی‌توانم بگویم متأثر نشدم، هرچند صفحه‌ای که ساختم بسیار صفحه‌ی ساده‌ای ست و با چند تا اسم پر شده.



البته ما اگر صرفاً بخواهیم اطلاعاتمان را درباره فیلم‌های سینمایی و تلویزیونی ایرانی کامل کنیم بی‌شک بانک اطلاعاتی سوره سینما در مورد فیلم‌های ایرانی خیلی کامل تر است از IMDb اما از آنجا که سینما بر خلاف هنری مثل شعر (که اصلش برای همین جاست و اصلا یک هنرِ بومی و زبان محور است) اصلش برای «آنجا»ست و یک هنر جهانی ست، برای دنبال کردنِ حرفه‌ای آن و مخاطب حرفه‌ای بودن در آن، این سایت بسیار کارآمد است. شما حتی اگر در آن مرحله‌ای هستید که فیلم دیدن را هم به صورت حرفه‌ای شروع نکردید می‌توانید آنجا عضو شوید. بالأخره همین فیلم‌هایی که از کودکی تاکنون در تلویزیون دیده‌اید عمو ما آنجا هستند و می‌توانید پیدایشان کنید و بهشان امتیاز بدهید.  اصلا از خوبی‌های این سایت و از خوبی‌های مخاطب حرفه‌ای شدن این است که شما می‌توانید فیلم های محبوب کودکی و نوجوانی‌تان را پیدا کنید و کارگردانشان را بسازید. بسیار برای من پیش آمده که ناگهان متوجه شوم کارگردان فیلمی که امروز دیدم و پسندیدمش کارگردان فیلمی ست که بچگی‌هایم دیده‌ام و پسندیده‌امش و حتی اسم فیلمش را هم تا کنون نمی‌دانستم.

این بود انشای من درباره سایت IMDb و مقدماتِ مخاطبِ حرفه‌ای شدن در دنیای سینما.

  • من ...

۹۳/۱۰/۱۲



یا: «سلام بر حسین فخری»


پژوهشی در بابِ «ماندگاریِ نوحهخوانیِ حسین فخری» و «نوحههای ماندگار حسین فخری»

حسین فخری

 

پیش در آمد

سال ۱۴۹۳، یعنی صد سال پس از این، آن هنرور و پژوهشگر بزرگ موسیقی با دانش فراگیر و جدیّت خدشه‎ناپذیرش به این نتیجه می‎رسد که در موسیقیِ آیینی نیز مانند دیگر بخش‎های موسیقی ایران، آثار هنری بشکوه و هنرمندان موثر و شگرفی هستند که برای پیدا کردنشان و گوش دادن آثارشان ارزش پژوهش و وقت گذاشتن بسیار وجود دارد. او در پژوهش موسیقی غیرآیینی یاد گرفته بود که باید نام‎ها و قطعات و پوشه‎های بسیاری را با بررسی فقط یک نمونه‎شان دور بریزد و حذف کند تا وقتش تلف نشود. بس که مبتذل‎اند یا سست و ضعیف، یا تکراری و مقلّد. در پژوهش موسیقی آیینی و نواها و آواهای مذهبی ایرانی نیز چنین است. آن هنرمندِ دانشمند، خروار خروار آثاری را که اتفاقا مدّ نظر رسانه‎ها و مورد نظر جامعه و تبلیغاتش در دوران قدیم بودند را باید دور بریزد تا بتواند گوهرهای درخشان همان دوران را باز یابد. این حجم وسیع آثار ضعیف و مقلد و مبتذل، همه زنگاری هستند بر آیینۀ هنر اصیل.

سال ۱۴۹۳، خداهمه‎مان را بیامرزد.

 

پیش در آمد ۲

شاید بهتر بود ابتدا از مرحوم «جهان‎بخش کردی‎زاده» (معروف به «بخشو»)  یا حتی مرحوم «ناخدا عباس دریانورد» یا آیینِ عزاداریِ هنرمندانۀ بوشهر یا کلا سنتِ عزاداری جنوب ایران آغاز می‎کردیم. با این‎حال طبق روال سنوات گذشته، غنیمت شمردنِ حال (یعنی «هنرمندِ زنده») را مقدم شمردیم و انشاالله در فرصت دیگری به مرحوم بخشو می‎پردازیم.

 

درآمد

حسین فخری، مداح هنرمندِ خرّمشهری است که همه هم صدایش را شنیده‎اید هم ملودی‎هایش را، حتی اگر نامش را نشنیده باشید.

 

 پیشینۀ پژوهش

هیچ سایت رسمی یا معتبر یا حتی آرشیو کاملی از موضوعِ این یادداشت (حسین فخری و نوحه‎هایش) در اینترنت وجود ندارد. درمورد «کتاب» و «لوح فشرده» نیز اوضاع چنین است. نگارنده در طی این سال‎ها برای شنیدن آثار ایشان به چند وبلاگ مراجعه می‎کرده که از آن میان یکی دو وبلاگ نیز تاکنون حذف شده‎اند و دیگر وبلاگ‎ها هم آرشیوشان نه کامل است نه با کیفیت. به‎نظر می‎رسد بهترین وبلاگی که در این زمینه هنوز دارد فعالیت می‎کند وبلاگِ «دانلود نوحه های حاج حسین فخری فخر خرمشهر» است. از خوبی‎های این وبلاگ این است که در آن تقاضا شده هرکس نوحه‎ای از آقای فخری دارد در اختیار  وبلاگ قرار دهد، تقاضایی که بسیار هم اجابت شده است. بیشتر نوحه‎هایی هم که در این یادداشت می‎شنوید را از آنجا انتخاب کرده‎ام. پس از این وبلاگ، صفحاتی از سایت‎هایی مثل «تبیان» نیز قابل توجه هستند.

 

هدف پژوهش

اینکه بنشینیم دور هم گریه کنیم.

 

رشد و درخشش هنرِ مذهبی، بهخصوص نوحهخوانی و عزاداری در ایران

در سی‎چهل سال اخیر، هنر حماسه‎خوانی و نوحه‎خوانی و آیین دیرینِ عزاداری برای اهل بیت (علیهم السلام) رشد و گسترش و درخشش بسیاری پیدا کرده‎است. از لحاظ کمی، این درخشش از حدود سی‎چهل سال پیش آغاز شده و تا هنوز با قدرت در حال تداوم است، اما از لحاظ کیفی پس از آن درخشش اولیه و انقلاب بزرگ هنری، در دهۀ اخیر افت قابل ملاحظه‎ای را می‎بینیم و دیگر کمتر شاهد درخشش‎هایی از جنس اتفاقات بیست‎سی سال پیش هستیم. حداقل در آغازگران راه. این اتفاق عینا درمورد موسیقی سنتی ایرانی هم افتاده است که در مقامی دیگر قابل بررسی است.

آنچه مشخص است این است که سوای تاثیر رشد و پیشرفت تکنولوژی و ابزارهای رسانه‎ای؛ این حرکتِ درخشانی هنری و مذهبی به برکت انقلاب اسلامی آغاز شد. پس از پیروزی انقلاب دو اتفاق در ایران (ابتدائا، و سپس در بسیاری از کشورهای منطقه) افتاد که این حرکت را ایجاد کرد. گفتنی‎ست که اگر انقلاب نبود، آن  «رشد و پیشرفت تکنولوژی و ابزارهای رسانه‎ای» هم کاملا در اختیار فرهنگ دیگری قرار می‎گرفت. و اما آن دو اتفاق:

نخستین اتفاق، ایجاد نشاط و انگیزه‎های قوی دینی و مذهبی پس از یک سرخوردگی طولانی در جامعه ایران بود. چه اینکه جدا از محدودیت‎ها و ممنوعیت‎های رضاخانی و دین‎ستیزی‎های آشکار حکومت پهلوی، فرهنگ ایرانی به دستِ دو گروه که از سوی بیگانگان پشتیبانی می‎شدند در حال ویرانی بود. یکی برنامۀ فرهنگی سلطنت پهلوی بر پایۀ ابتذال، انفعال و غرب‎زدگی بود که از سوی غربی‎ها مخصوصا آمریکا و اسرائیل با مدیریت ماسون‎ها و بهایی‎ها هدایت و مدیریت می‎شد (چیزی که لازمۀ بقای پهلوی‎ها بود). دیگری فرهنگِ دین‎ستیز، دروغ‎گو، مدعی و غرغروی چپی‎ها (مارکسیست‎ها، توده‎ای‎ها و...) بود که از سوی اتحاد جماهیر شوروی حمایت می‎شد. خانواده، هنر، فکر، فرهنگ و آیین ایرانی از یک سو در کافه‎های چپ نشینان دود می‎شد و از سویی در بزم عرق درباریان نجس. با اینحال، انقلاب اسلامی آمد و کاسه کوزۀ این دو تا لاشخور را تا جمع کرد. (البته صرفاً کاسه کوزۀ رسمی‎شان!)

دوم: پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تازه استعدادهای پراکنده، تک‎نوازها و هیئت‎های پرت افتاده و گوشه‎نشین در سراسر کشور همدیگر را پیدا کردند. صدای هم را شنیدند و توانستند صدایشان را به مردم برسانند. این، دو فایده داشت، یکی تقویت و تداوم همان انگیزه که در بالا ذکرش رفت و دیگری توانِ استفاده از تجربه‎های همدیگر و موفق‎تر. این مخصوص هنرهای مذهبی نیست، شامل همه هنرها و حتی صنایع است. یعنی مثلا فلان صنعت قبل از انقلاب فقط در یک شهر بود، پس از انقلاب شهرهای دیگر هم توانستند به این صنعت خاص دست پیدا کنند. شرح این بحث هم در جای دیگر باید انجام بگیرد.

به همین خاطر است که به جای متحجرها، انجمنی‎ها و همه گروه‎ها و افرادی که خود را از طرفداران انقلاب اسلامی خیلی مذهبی‎تر و شیعه‎تر و مسلمان‎تر می‎دانستند، پیشتازان جوان عرصه‎های هنر مذهبی، از جمله عزاداری بر امام حسین (علیه السلام)، همین رهروانِ بی‎ادعای امام خمینی بودند. اینان‎اند که هنر مذهبی امروز را نگین‎اند. مخصوصا اگر دقت کنید این چهره‎های شاخص، عموما از رزمندگان دوران جنگ تحمیلی بودند و کار اصلی‎شان را در آن ایام و در آن مناطق آغاز کردند (منظورم آن‎هایی‎ست که در آن دوران جوان بودند، کاری به بزرگ‎ترها و پیش‎کسوت‎ها که با انقلاب همراه شدند نداریم). از حاج منصور ارضی اهل تهران گرفته تا همه مداح‎های حرفه‎ای کشور در شهرهای شما. از نریمان پناهی که در مناطق جنگی موجی شده است گرفته تا حسین فخری که در همان جبهه و با همان لباس رزمندگی شیمیایی شده است.

 

حسین فخری

 

بخش نخست پژوهش: سلام بر حسین فخری

مداح که هیچ، هنرمند به این گمنامی و در عین حال مشهوری نیز سراغ ندارم. او از خواندن در جبهه‎های جنگ مشهور شد و البته گمنام.

حسین فخری از دو جهت مشهور است، یکی به واسطۀ ملودی‎هایی که برای نوحه‎هایش ساخته است، دوم به واسطۀ صدایش. بسیاری از ملودی‎های زیبایی که در عزاداری‎ها شنیده‎ایم ساختۀ فخری است. همچنین بسیاری از نوحه‎های خاطره‎انگیز که شنیده‎ایم هم توسط حسین فخری اجرا شده.

حسین فخری از دو جهت گمنام است، یکی به واسطۀ ملودی‎هایی که برای نوحه‎هایش ساخته است، دوم به واسطۀ صدایش. بسیاری از نوحه‎هایی که از مداحان معروف و غیر معروف می‎شنویم از سبک‎های فخری هستند و ما نمی‎دانیم. جهان و فضای نوحه‎خوانی مثل فرهنگِ موسیقی متداول نیست که سازندۀ یک اثر حقوق مادی و معنوی (به معنای دنیایی‎اش البته) داشته باشد. هم همه نام آهنگساز را مجبور باشند درج کنند، هم برای کارش وجه مالی به او بپردازند. پس طبیعی‎ست ما نتوانیم یک مداح زحمت‎کش و خلاق را از یک مداح کاملا مقلد و تنبل بازبشناسیم.

اما درموردِ صدا هم همین است، به دو علت صدای فخری را (هرچند شنیده باشیم) نمی‎شناسیم. یکی بیگانگی او با رسانه و خودنمایی است. فخری خیلی کم اهل مصاحبه است. فکر نمی‎کنم به‎جز یکی دو مصاحبۀ مکتوب بتوانید چیزی ازش پیدا کنید. فکر نمی‎کنم تا به‎حال میهمان برنامه‎ای در تلویزیون شده باشد. یعنی نمی‎توان گفت فخری اهل اظهار نظرهای سیاسی و جنجالی نیست، چه اینکه او اصلا اهل اظهارنظر نیست!

 از طرفی او اصلا اهل سی‎دی پر کردن و سامان دادن به نوحه‎هایش نیست[1] . زین‎رو خیلی هم کم پیش آمده که در مراسم‎های رسمی پایتخت او را دعوت کنند، یا اینکه دعوت کنند و او هم دعوت بپذیرد. یا اینکه دعوت کنند و او هم بپذیرد و این مسئله تکرار شود!

در همین رابطه بخش عجیب و تکان‎دهنده‎ای از مقالۀ «غلام‎علی رجایی» را بخوانید: «حسین فخری از معدود مداحانی است که نه تنها برای مداحی خود، وجهی دریافت نمی‌کند، بلکه حتی اگر چنانچه پس از برنامه، مبلغی به او هدیه داده شود، علاوه بر برگرداندن آن در مناسبت‌های بعدی، از حضور در آن مراسم خودداری می‌کند. یک بار که با میانجیگری این حقیر برای اجرای برنامه به مناسبتی به حرم امام خمینی دعوت شد و مسئول فرهنگی حرم امام به رسم معهود، مبلغی پول را در پاکتی نهاده و به عنوان تبرک به او داد، در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود، پول را برگرداند و از آن پس دیگر کسی نوحه‌خوانی حسین فخری را در حرم امام ندید.»

بخش اول این سخن که مداح برای اقامۀ عزای حضرت سیدالشهدا پول نگیرد و پسش بدهد را می‎توان با تفاسیرِ پیروانِ «دین عقلی» یک‎جوری هم‎آهنگ کرد، اما بخش دوم خاطره، که فخری (این پیروی خمینی در سال‎های دشوار جنگ) دیگر در حرم امام حاضر نشود و خود هم از این بابت گریه‎اش بگیرد، نشان می‎دهد ما با یک آدم عادی مواجه نیستیم.

 

حسین فخری و پدرش حسن فخری

حسین فخری در جوانی همراه پدرش حاج حسن فخری

 

دلیل دوم گمنامیِ صدای فخری: اشتباه گرفتن مداح اهل بیت جناب آقای «غلام‎علی کویتی‎پور» با «حسین فخری». این اشتباه گرفتن چند علت دارد.

یکم: صدای فخری و کویتی‎پور به هم شباهت دارد. البته صدای کویتی‎پور تیزتر است و صدای فخری لطیف‎تر. و البته هرچه جلوتر می‎آییم و از جوانیِ این دو مداح فاصله می‎گیریم تمایز صدایشان بیشتر می‎شود.

دوم: خاستگاه فرهنگ مداحی فخری و کویتی‎پور بسیار به هم نزدیک است. هر دو خرمشهری هستند. هر دو تحت تاثیرِ مداحی بوشهری هستند. هر دو پرورش یافته و پیروی فرهنگ انقلاب اسلامی هستند. درخشش هر دو و آغاز کار هر دو در ایام جنگ بوده است. البت هرچه جلو می‎آییم باز این تمایز فرهنگی بیشتر می‎شود. کویتی‎پور بیشتر به سمت پایتخت و مرکز و استودیو و ساز و موسیقی و آلبوم می‎آید (چه اینکه پیش از انقلاب نیز او به‎طور جدی از جوانان اهل موسیقی بوده است). و فخری در همان هیئت، در همان خرمشهر می‎ماند.

سوم: کارهای مشترک فخری و کویتی‎پور. بسیاری از نوحه‎ها را هر دو خوانده‎اند. البته در اکثریت موارد، اول فخری در خرمشهر خوانده، بعد کویتی‎پور در تهران. مثلا نوحۀ معروف «ممد نبودی ببینی...» را نخستین‎بار حسین فخری بر اساس ملودیِ قدیمی بخشو در خرمشهر اجرا کرده است و سپس کویتی‎پور همان را می‎خواند. یا مثلا «یاران چه غریبانه» نخست با شعر شاعری دیگر و ملودیِ ساده‎تری توسط حسین فخری اجرا شده است. بعدها کویتی‎پور با شعر بیگی و ملودی دیگری اجرایش می‎کند. البته از انصاف نگذریم، ملودیِ کویتی‎پور بسیار پخته‎تر و قوی‎تر است. و خوبی کویتی‎پور هم همین است که به مرور ملودیِ جدیدی بر ملودیِ قبلی سوار می‎کرده است که بعضی اوقات از ملودی فخری بهتر می‎شده و بعضی اوقات در برابر ملودی فخری کم می‎آورده. برای مثال «توئی آن غرقه به‎خونی که بزرگ شهدایی» نیز نخستین‎بار توسط فخری اجرا شده است. بعدها کویتی‎پور همین کار را با ملودی و موسیقی «مجید رضازاده» در آلبوم موفق «غریبانۀ۱» اجرا می‎کند که اتفاقا خیلی هم کاری زیبایی شده، ولی اصلا به پای ملودی و اجرای فخری نمی‎رسد. و این یکی از پیروزی‎های خواندنِ بی‎ساز وسط هیئت سینه‎زنی بر خواندن با استودیو و آهنگساز و موزیک و میکس و مسترینگ است! .

این سه عامل باعث می‎شود که همه کویتی‎پور را بشناسند ولی فخری را نه. بالاتر: هنرِ فخری هم به حساب کویتی‎پور گذاشته شود. هرچند به نظر ما فخری هم در تقدم اجرا، هم در مهارت آهنگسازی، هم در زیبایی صدا و قدرت اجرا بر این رفیق همشهری‎اش برتری دارد.

خود فخری در همان مصاحبۀ معروفش در پاسخ به پرسشگر که از او نقل یک خاطرۀ شیرین را می‎خواهد، می‎گوید:

«یادم هست در دانشکده افسری بودم٬ داشتم می‌رفتم جایی که دو سه تا از دانشجویانی که ظاهرا من را می‌شناختند، با من سلام و علیک کردند و با هم دست دادیم؛ اما همین که از آنها جدا شدیم، یکی از آن‎ها به بقیه گفت: شناختینش؟ آن‎ها هم گفتند: نه متأسفانه. گفت: چطور نشناختینش؛ کویتی‌پور بود دیگه!»[2] 

 

حسین فخری

 

 بخش دوم پژوهش: چرا صدای حسین فخری در این گنبد دوّار خواهد ماند؟

یکم: همین عنصر خلاقیت و تولید در ملودی و موسیقی. سال‎های قبل یادداشتی نوشته بودم با عنوان «محمود کریمی به مثابۀ یک آهنگ‎ساز» و آنجا این مسئله را بیشتر بازکرده‎ام. لکن چند تفاوت وجود دارد. یک: اصلا شروع نوآوری کریمی (و همه مداحان معروف تهرانی نسل او و نسل‎های بعدی) در نوحه (نه روضه) تحت تاثیر آقا نریمان پناهی است. آقا نریمانی که خود تحت تاثیر حسین فخری است (مخصوصا در «واحد»). دو: در کار محمود کریمی گاهی خط قرمزها رد می‎شود. یعنی چی؟ آن‎سوی خلاقیت و ابداع و نوآوری و اهمیت به موسیقی، ابتذال است. پاپ‎زدگی است. به‎جز نوحه‏‎های خوب و فاخرش، بسیاری از نوحه‎های کریمی قرار است بدیع باشند، ولی عین ترانه‎های پاپ‎اند. سه: کریمی گاهی آنقدر به موسیقی اهمیت می‎دهد که یادش می‎رود اینجا هیئت است! یعنی از حزن و بداهه‎پردازی و مجلس ذکر بودن غافل می‎شود، لذا کارش مصنوعی می‎شود.

اما این بحث‎ها درمورد ملودی‎سازی فخری وجود ندارد. اولا که او آغازگر راه است (یا حداقل از آغازگران). ثانیا، ملودی‎های او هرچقدر هم که بدیع باشند (ضعیف و قوی‎شان) فاخر هم هستند. فخری هرگز ملودی جلف نمی‎سازد و نمی‎خواند. ثالثا: با همه اهمیتی که او نیز به موسیقی، زیبا بودن نظم و اجرا و سینه‎زنی می‎دهد[3] عنصر «حزن» به‎قوت در جای خود حضور دارد.

دوم: عنصر صفا و صداقت. در بعضی از مجالس مداحان تهرانی، مخصوصا مجالس مقلّد (و همچنین مقلدانشان در شهرستان‎ها) عنصر صداقت در حال کمرنگ شدن به نفع تصنّع است. برای مثال، فلان مداح بی‎تمهید لازم یک سطر معمولی می‎خواند، بعد برای اینکه به مخاطب گرم شدن مجلسش را تحمیل کند، شروع می‎کند به فریاد زدن و با دهان گریه کردن در میکروفون. در حالی که در گذشته مرسوم بود مردم با چشم گریه می‎کردند نه با دهان! . نمی‎خواهم با هر نوع گریۀ صداداری مخالفت کنم! (چه کا احمقانه‎ای خواهد بود اگر چنین کنم!) دقت بفرمایید، منظورم گریه‎های الکی، مخصوصا در مورد مداحان جوان، مخصوصا در همان اول مجلس است. به‎جز گریه اصولا مجلس گرم‎کنی‎های زورکی و اغراق‎آمیز به‎نظرم آن دنیا هم بازخواست دارد. از این‎ها که «پس چرا صدات در نمیااااد؟!!»، «ضججججه بزن برای آقا!!» (یعنی «آقا»ی مداح!) ، و کلاً هرچیزی که مخاطب را برای واکنش تحقیر می‎کند (که یعنی اگر الآن داد نزنی پس لابد مشکل اعتقادی داری!). وقتی کارهای فخری را ببینیم و بشنویم مجلس گرم‎کنی که هیچ (مگر گاهی تقاضای نظم) گریۀ دروغین و ادا اطوار و فریادهای «بی‎تمهید»[4] هم که هیچ، حتی گریۀ معمولی و واقعی هم خیلی کم است.

وقتی گوگل را کاویدم، دیدم یکی از طرفدارانِ حسین آقای فخری در وبلاگش از ایشان انتقاد کرده که چرا نوحه‎ها را نمی‎رود مثل کویتی‎پور در استودیو اجرا کند، یا چرا وسط بعضی از نوحه‎ها گریه‎اش گرفته و شیک بودنِ نوحه را خراب کرده!

برادر من! شما یک سر بیا تهران تا بفهمی دنیا دست کیست. ما که هرکه دیدیم اهل گریۀ دروغین بود، در حالی که در کارهای فخری دیدیم خیلی وقت‎ها حتی سعی می‎کند گریه‎اش را کنترل کند! یعنی آنجا که گریه می‎کند مشخص است که دیگر واقعا قابل کنترل نبوده. این مسئله هم زیبایی اثر را خراب نمی‎کند، اتفاقا نشانِ صفا و صداقت اثر است. من اصلا می‎خواهم بگویم کاش فخری کمتر این مراقبت و زهد و کنترل را هنگام نوحه‎خوانی رعایت کند و راحت‎تر باشد. بالاخره مجلس عزاست، نه کنسرت موسیقی. تازه مردم در کنسرت «بداهه» به خودشان این آزادی‎ها را می‎دهند!

سوم: عنصر ادب. فخری اشعار چرت و پرت و توهین‎آمیز نمی‎خواند. برای درآوردنِ اشکِ مردم، مثل این شاعران آیینی و مداحان تهرانی امروزی از خودش «روضۀ اسلشر» در نمی‎آورد. حتی شعرها عموما با زبانِ معیار است نه، محاوره. خطاب‎ها به اهل بیت مودبانه است، نه مثل بعضی از ... بگذریم.

بعضی وقت‎ها حتی می‎بینیم در انتخاب شعر فخری سراغ شاعران بزرگ رفته است. مثلا امسال محرم ایشان شعر مهمِ «ای قوم در این عزا بگریید» سیف فرقانی را خوانده است، چیزی که برای شاعران و اهالی ادبیات خیلی جالب است. یا چند سال پیش شعر قیصر امین‎پور را در شهادت امام علی خواند «این جزر و مد چیست که تا ماه می‎رود» و حتی اسم شاعر را هم ذکر کرد. یا اینکه «کجایید ای شهیدان خدایی» مولوی را برخلاف دیگران به‎طور کامل می‎خواند.[5]

البته که این ادب همانطور که در بخشِ قبل (صداقت و صفا) اشاره شد در رفتار و خصلت‎ها نیز هست (همان پرهیز از ادااطوار و مجلس گرم‎کنی و...)، در ملودی هم هست (همان فاخر بودن و...) در سبک هم هست. فخری هنوز این عنصرِ موهنِ رایجِ «اوپس اوپس» تهرانی‎ها را نگرفته است.[6]

چهارم: تمایز صدا. ما در عرصۀ مداحی هم مثل موسیقی مدگرایی شدیدی داریم. یک نفر که غالب می‎شود، دیگر فقط یا مشابهانش به میدان می‎آیند یا مقلدانش. الآن در خیلی از جاها کسی مداح است که یا صدایش شبیه حاج منصور است، یا صدایش را شبیه حاج منصور می‎کند! ولی آقای فخری این تمایز را به‎جز در ملودیِ نوحه‎ها و سبک عزاداری، در صدا هم دارد. حداقل این است که خودش را نباخته[7]

پنجم: زیبایی صدا : نعمت خدا دادست! کاش بیشتر این صاحبان نعمت سراغ میکروفون بروند! در روزگاری هستیم که پاپ‎خوانان جوان و حتی بعضی از مداحان جوان اصلا این مسائل را متوجه نمی‎شوند.

ششم: وسعت و قدرت صدا و همچنین توانایی در اجرا: از این دو عنصر، اولی هم تا حدی همان «نعمت خداداد» است و دومی اکتسابی و لازمۀ هر نوع خواندنی‎ست. یک خوانندۀ ایده‎آل آن است که هم بتواند در پرده‎های مختلفی بخواند، هم بداند که کی، کجا و چگونه باید در چه پرده‎ای بخواند. نک: توضیح «نوحۀ دشنه بر لب تشنه». بعضی کارهای فخری را که گوش می‎دهم می‎مانم چطور در میانسالی و با حنجره‎ای شیمیایی یک نفر بتواند اینگونه بخواند.

البته شاید هم خیلی نیازی به برشمردن این ویژگی‎ها نباشد. همین حالا می‎توانیم بعضی از نوحه‎های معروف او را در ذهن بیاوریم.  شاید برایتان این پرسش پیش بیاید که کارهای معروفِ حسین فخری که با صدای او یا با صدای مقلدان و پیروانش  شنیده‎اید کدام‎ها هستند: «عمه‎جان اینجا کجاست» + «هر طرف می‎نگرم نیزه و شمشیر است» (این دو را بعدها نریمان پناهی چه‎بسا زیباتر از فخری اجرا کرده است) + «ممد نبودی ببینی» + «یا حسین آنکه...» + «توئی آن غرقه به خون...» (که بعدا کویتی‎پور هم این‎ها را به همین نحو و به نحوی دیگر خوانده) + «من که نه دستی نه آبی نه علم دارم» + « «چه دشوار است پیمودن به هجران تو منزل‎ها» + «خواهرِ من» (این نوحه بعدها توسط «هدایت هاشمی» هم در فیلم «یه حبه قند» خوانده شد!) + ...

 

پیشبینیِ پژوهش

در قرن بعد که انشاءالله مُدِ «حوسین حوسین گفتن» و «روضه‎های بی‎نهایت باز و مکشوف خواندن» و «شعرهای دروغین و اسلشر خواندن» و «شعرهای بی‎ادبانه و لاتی خواندن» و «سبک از موسیقی آن‎ور آبی و این‎ور آبی دزدیدن» و «مجلس‎گرم‎کنی‎های اغراق‎آمیز» به کلی از سرزمین ما از بین رفت، به‎جز پژوهشگر موسیقی، دوستدار روضۀ امام حسین هم در آثار به‎جا مانده از صد سال پیش مشتاقانه به دنبالِ نوحه‎ها و مجالس استاد هنرمند و مداح دلسوخته آقا حسین فخری خرمشهری می‎گردد تا با آن‎ها گریه کند و صفا کند. هرچند امروز در این هیاهوها، او را نه قدر شناسند و نه نام.

 

آرزوی پژوهش

امیدوارم در سال آینده، حسین فخری و حسین فخری‎ها را هم در مجالس عزاداریِ بیت مقام معظم رهبری ببینیم.

و اما برویم سراغِ دانلود.

 

حسین فخری

 

شنیدنِ نوحههای زیبای حسین فخری به انتخاب ما

بیشتر این نوحه‎ها را بر اساس معیار «زیبایی» انتخاب کرده‎ام. البته به «تنوع» هم نظر داشته‎ام. فکر نمی‎کنم بهتر از این گزیدۀ من در اینترنت کسی کار کرده باشد! (اصطلاحا: تعریف از خود نباشد!) البته اندکی از نوحه‎ها را هم صرفا بر اساس معیارهایی چون ارزش «تاریخی» یا ارزش «پژوهشی» (یعنی به عنوان شاهدی بر بعضی مدعاهای بالا) آورده‎ام.

نکته یکم: بدیهی است که اکثر این نوحه‎ها «واحد» هستند.

نکته دوم: بعضی از این نوحه‎ها در سبک‎ مداحی قدیمی بوشهری و حتی بازخوانی همان آثار مرحوم بخشو هستند، اما بیشترشان ساختۀ خود فخری و ذیل سبک منحصر به فرد اوست.

نکته سوم: ما سعی کردیم هم بخشی از معروف‎ها را بیاوریم، هم آن خوب‎هایی که خیلی خوبند و شنیده نشده‎اند. این انگیزۀ دوم باعث شد از آوردن همۀ معروف‎ها چشم بپوشیم.

نکته چهارم: بعضی از کیفیت‎ها ضعیف هستند بعضی هم خوب.  دیگر این تقصیر آقای فخری و هم‎هیئتی‎هایشان است!

نکته پنجم: الآن تازه نشستم بخش‎های اول متن هر نوحه را اضافه کردم. بس که دیدم در وبلاگ‎ها شعرها را اشتباه نوشته‎اند.

و اما آن نوحه‎هایی که برای شما برگزیدم:

 

1       یامولای، یا اباعبدالله

بخش اصلی و نخست این قطعه یک نوحۀ عربیِ سوزناک و بسیار زیباست با جمله‎های موسیقایی بلند و متفاوت. بعضی از گوشواره‎ها عینا از زیارت ناحیۀ مقدسه[8] نقل شده است؛ گوشواره‎های دیگر هم بر اساس همین زیارت سروده شده‎اند. متن اصلیِ نوحه هم خطاب به امام زمان است در تسلیت برای عزای امام حسین و همنوایی با ایشان در این عزاداری.

پس متن، یک متنِ مهم است. اما موسیقی و اجرا هم بسیار زیبا و تاثیرگذار و بدیع و خاص است. این نوحه از زیباترین نوحه‎هایی‎ست که در زندگیم شنیده‎ام. به همین خاطر با اینکه عربی است، اولین نوحۀ معرفی‎شده‎است. از آن‎هایی‎ست که دوست می‎دارم با دقت و توجه و تمهید لازم گوش کنم .همچنین در میان آثار حسین فخری خیلی هم معروف نیست. احتمال می‎دهم متنش خیلی قدیمی باشد. چه‎اینکه با همین شعر از باسم کربلایی (مداح عراقی) نیز نوحه‎ای شنیده‎ام. و البته این کجا و آن کجا. نوحۀ باسم خیلی ملودی معمولی‎تری دارد. با مقایسۀ این دو اثر هنر موسیقایی فخری بیش از پیش به‎چشم می‎آید. هرچند زبان اصلی او برخلاف باسم کربلایی عربی نیست.

بخشی از ابتدای شعر:

السلام علی الدّماء السائلات (یعنی: سلام بر آن خون‎های ریخته شده)
السلام علی الشّفاه الذابلات
(یعنی سلام بر آن لب‎های خشکیده)

بخش پایانی این قطعه، نوحۀ فارسیِ «بر چشم خدابینت، تیر از چه نشسته» است که این هم بسیار زیباست. البته اینجا به‎صورت کوتاه و حتی همراه با پرش آمده.

دانلود «یامولای، یا اباعبدالله» حسین فخری

 

2       بر چشم خدابینت، تیر از چه نشسته

گفتم شاید کسی پس از گوش دادن قطعۀ قبلی دلش بخواهد نوحه دوم را کامل گوش بدهد، این یک اجرای دیگر است که در پرده‎ای بالاتر، کامل‎تر و سالم‎تر است. هرچند شک دارم کدامشان بهتر است.

بر چشم خدا بینت تیر از چه نشسته؟
برگو سخنی با من از نای شکسته
محبوب خدا عباس، معنای وفا عباس،
آخر علمت در خون افتاده چرا عباس؟

دانلود «بر چشم خدابینت، تیر از چه نشسته» حسین فخری

پ ن : گشتم و یک نسخۀ دیگر هم از این نوحه یافتم:

دانلود «بر چشم خدابینت، تیر از چه نشسته2» حسین فخری

 

3       توئی آن غرقه به‎خونی که بزرگ شهدایی

این یکی از معروف‎ترین، زیباترین و سوزناک‎ترین نوحه‎های حسین فخری است، نیز از فاخرترین و غمگنانه‎ترین نوحه‎های این روزگار. این اجرا هم به‎خصوص بسیار زیباست. این قطعه را سال‎ها پیش دانلود کرده‎ام و یادم نیست از کجا. ابتدا اصلا متوجه نمی‎شدم، ولی بعدها فهمیدم در این قطعه نوحه توسط تنظیم‎کنندۀ نخستین، یک‎بار به‎طور کامل تکرار می‎شود، اما نوحه آنقدر ملودیک و مستدیر است که نه‎تنها به‎چشم نمی‎آید، بله این تکرار دلپذیر و حتی ضروری می‎نماید.

تویی آن غرقه به خونی که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا، تو حسین خون خدایی
سرت از پیکر پاکت که لب تشنه بریده؟
بدنت را که به خاکِ سیه، ای کشته، کشیده؟

دانلود «توئی آن غرقه به‎خون... » حسین فخری

برای مقایسه:

دانلود «توئی آن غرقه به‎خون...» غلام‎علی کویتی‎پور

 

4       یاحسین آنکه دل از غیر تو ببرید منم

این هم از معروف‎ترین نوحه‎های فخری است که مثل نوحۀ قبلی هم فخری و هم کویتی‎پور، با نغمات مختلفی اجرایش کرده‎اند. شاید این اجرا بهترین اجرای فخری از این نوحه نباشد ولی اجرای خوبی‎ست. بخش اوجش بسیار هنرمندانه اجرا شده است. متن شعر از زبان حضرت زینب خطاب به امام حسین است:

یاحسین آنکه دل از غیر تو ببرید، منم
آنکه لاجرعه می مهر تو نوشید، منم
آنکه از شوق به هنگام ولادت چون شمع
عوض گریه در آغوش تو خندید، منم

دانلود «یاحسین آنکه...» حسین فخری

برای مقایسه:

دانلود «یاحسین آنکه...» غلام‎علی کویتی‎پور

 

5       چه‎دشوار است پیمودن به هجران تو منزل‎ها

این نوحه هم از معروف‎ترین نوحه‎های قدیمی و خاطره‎انگیز فخری است که در زمان خودش غوغا کرد و شاهکاری از نبوغ محسوب می‎شد. این نوحه برای سوگ امام خمینی در سال ۶۸ با شعر حبیب‎الله معلمی با تضمین حافظ ساخته و اجرا شده است. البته در میانۀ شعر خطاب به امام حسین می‎شود و به نوعی حالِ امت پس از سوگ امام خمینی حواله و مقایسه داده شده است با حال حضرت زینب (سلام‎اله علیها) پس از شهادت امام حسین (علیه السلام). فخری خود دربارۀ شکل‎گیری این نوحه میگوید:

«زمانی که خبر رحلت امام(ره) را شنیدم که داشتم روی رساله امام کار و مطالعه می‌کردم. باور کنید دست خودم نبود٬ پابرهنه زدم به بیابان. خیلی حالم دگرگون بود. اصلا حواسم نبود که خار و خاشاکی به پایم برود یا نرود. دوست داشتم در این شرایط کنار رفقای همرزمم باشم. این شد که سراسیمه رفتم سپاه خرمشهر. تا به آن روز هم باور نمی‌کنید حتی یک بار هم با لباس سپاه مداحی نکرده بودم، ولی آن روز به بچه‌ها گفتم می‌خواهم با لباس رزم سپاه مداحی کنم تا دشمن خیال نکند که چون امام در جمع ما نیست، سپاه هم فاتحه‌اش خوانده شده است. نخست رفتم سراغ آقای حبیب‌الله معلمی و گفتم درباره رحلت امام٬ شعر می‌خواهم که ایشان در کمال ناباوری به من گفتند که من از قبل شعری را انتخاب کرده بودم، چون می‌دانستم می‌آیی سراغ شعر. وقتی شعر را خواندم٬ عجیب به دلم نشست»

چه‎دشوار است پیمودن به هجران تو منزل‎ها
به یادت آنچنان گریم که ماند ناقه بر گل‎ها
ز خون دل کنم رنگین، به راه عشق محمل‎ها
ز دغات ای گل عطشان، شرار افتاده در دل‎ها

من می‎خواستم از نقل این نوحه بالکل چشم بپوشم بس که نسخه‎هایش دربِ داغان است. الآن همین نسخه را هم نمی‎فهمم. فکرمی‎کنم مثل نوحۀ تویی آن غرقه به خون نوحه را یکی دوبار اینجا تکرار کرده‎اند، ولی این یکی خیلی پیچیده است.

 

دانلود «الا یا ایها الساقی» حسین فخری

 حسین فخری مداح خرمشهری

6       دشنه، بر لب تشنه

بخش اول و اصلی این قطعه  یکی از بهترین و فاخرترین نوحه‎های سال‎های اخیراست. اجرا مربوط به شب عاشورای سال ۸۹ ساعت ۴ نیمه‎شب است! از طرفی سبک و موسیقی فوق‎العاده و شاهکار است و شعر هم بسیار جالب؛ و از طرفی در این نوحه قدرت صدای فوق‎العادۀ حسین فخری و هنرمندیِ او دراستفاده از این قدرت به خوبی مشخص است. سطرهایی مثل «در خواب | کودک بی تاب» و «خاموش | طفلِ در آغوش» بسیار لطیف و آرام ادا شده‎اند. این دو سطر با سکوت تمام می‎شوند.  در سطرهای بعد پله‎پله پرد و حجم صدا بالا می‎رود. سطر «بیدار | سینۀ تبدار» و «فریاد | اینهمه بیداد» به تناسب بالا و در اوج خوانده می‎شوند، پس از این دو سطر، در سطر بعدی صدا از اوج هم اوج می‎گیرد و ما شاهد یک قدرت صدای استثایی هستیم. علی‎ای‎حال این نوحه واقعا یک اثر هنری شگفت‎انگیز است. اگر حسین فخری مداح امام حسین نبود و مثلا در فرانسه زندگی می‎کرد، فقط به‎خاطر همین یک نوحه خودتان می‎دیدید چه اتفاقاتی برایش می‎افتاد. خاک بر سرِ اکثریتِ قابل توجه وزیران و مدیران فرهنگی این سرزمین، از ابتدا تا کنون. مِن الآن الی قیام یوم الدین.

دشنه، بر لب تشنه
خنجر، بر تار حنجر
در خواب، کودک بی تاب
خاموش، طفلِ در آغوش

بخش پایانی این قطعه، هم نوحۀ «جز دلم کس نکند دلبری با دلبر من» است که آن هم زیباست. (ولی شعرش چندتا غلط وزنی دارد)

دانلود «دشنه، بر لب تشنه» حسین فخری

 

7       من که نه دستی نه آبی نه علم دارم

این نوحه هم از معروف‎ترین و زیباترین نوحه‎های حسین فخری است و ساختار جالبی دارد. من اینجا دو اجرای متفاوت را نقل می‎کنم که تفاوتشان در ساختار موسیقای نیز هست. این از خوبی‎های فخری است که نوحه‎هایش را به مرور زمان به‎رو و پیشرفته‎تر می‎کند. از این دو نسخه، خودم نسخۀ اول را بیشتر دوست می‎دارم.

من که نه دستی، نه آبی، نه علم دارم
دیگر چگونه توان رو به حرم آرم
امان ز بی دستی
امان ز بی آبی

دانلود «من که نه دستی ... ۱» حسین فخری

دانلود «من که نه دستی ... ۲» حسین فخری

 

 

8       بنشین تا به تو گویم زینب

این نوحه هم با ترجیعِ خاص «خواهر من» باز از همان محبوب‎ترین‎ها و کارهای ماندگار حسین فخری در دهه هفتاد است. در آن دهه که از جمله دوران درخشش نوحه‎های مذهبی بود، کمتر نوحه‎ای توانسته بود به این مقبولیت برسد.

آن‎هایی که فیلم «یه حبه قند» آقای میرکریمی را دیده‎اند حتما صحنۀ نوحه‎خوانیِ آقای «هدایت هاشمی» برای گریاندن مادر را به‎یاد دارند. هدایت هاشمی در این صحنه از فیلم همین نوحۀ معروف فخری را می‎خواند، حتی صدایش را هم شبیه حسین فخری می‎کند.

بنشین تا به تو گویم زینب
غم دل با تو بگویم زینب
بعد من قافله‎سالار تویی، خواهر من
دختر حیدر کرار تویی، خواهر من

از این نوحۀ آقا فخری هم نسخۀ کامل و خوبی پیدا نکردم. دو نسخه می‎گذارم، یکی با کیفیت خوب ولی ناقص و دیگری با کیفیت بد ولی کامل‎تر.

دانلود «خواهر من» حسین فخری

دانلود «خواهر من» حسین فخری

برای مقایسه:

دانلود «خواهر من» هدایت هاشمی در یه حبه قند

یه حبه قند هدایت هاشمی

صحنه نوحه‎خوانی هدایت هاشمی در سینماییِ «یه حبه قند»

 

9       کاروانی دل‎شکسته می‎رسد

یکی از زیباترین، گریه‎دارترین، غریبانه‎ترین و سوزناک‎ترین نوحه‎های جهان و البته از نوحه‎های غریب و گمنامِ حسین فخری. سال اجرا گویا ۸۱ است. این را باید بنشینیم با هم خوب گریه کنیم. برای مادرم هم پخشش کردم، زار زد.

کاروانی دلشکسته می‎رسد
سوگواران است و خسته می‎رسد
غم‎زده می‎آید از راهی گران
بانگ غم می‎آید از این کاروان

دانلود «کاروان» حسین فخری

 

10  حبیبی حسین سلیل الرسول

یک نوحۀ عربی زیبا و بسیار غمگین، که فخری بسیار سعی می‎کند گریه نکند. البته در بیشتر نوحه موفق می‎شود. متن این نوحه نیز به‎گمانم قدیمی است، بیشتر هم عاشقانه و مدح است تا مرثیه و سوگواری.

حبیبی حسین سلیل الرسول
فؤاد علی وروح البتول
لقد لامنی لائم العاشقین
بأنی جننت جنون الفطین
فقلت وفی القلب شوق کمین
بلى قد جننت بحب الحسین

دانلود «حبیبی حسین» حسین فخری

 

11  اربعین آمد

یک نوحۀ فارسی زیبا که فخری بسیار سعی می‎کند گریه نکند؛ ولی اصلا موفق نمی‎شود.

اربعین آمد و زینب به ملاقات آمد
بهر دیدار حسین با چه مکافات آمد
اربعین آمد و خواهر به عزا می‎آید
دختر شیر خدا کرببلا می‎آید

دانلود «اربعین آمد» حسین فخری

 

12  چون می‎روی تشنه تنها سوی میدان

یک نوحۀ عربی فارسی. شاید شروعش به‎نظر گوشِ فارسی خوشایند نباشد، ولی از نیمه‎اش بسیار زیبا شود بسیار هم کوتاه است. من خودم نمی‎فهمم عربیش را.

چون می‎روی تشنه تنها سوی میدان
بنگر چگونه می‎رود از پیکر من جان
خوش می‎روی میدان، جانت به قربانت
خورشید و مه کرده خجل، این چهر تابانت

دانلود «چون می‎روی تشنه...» حسین فخری

 

13  دیده بگشا به روی من، نیمه‎جانم علی اصغر

از نوحه‎های بسیار زیبا، لطیف، و گمنام فخری با ساختاری دقیق و محکم در سبک.

دانلود «دیده بگشا به روی من» حسین فخری

دیده بگشا به روی من، نیمه‎جانم علی اصغر!
چه شد آن غنچۀ لبخند به لبت ای گل پرپر؟
از عطش طفل صغیرم رمقی در تو نمانده
کینۀ خصم چه داغی به دل من بنشانده
مادر زار تو اشک غم به رخسار فشانده
لب خشک تو زند بر دل من شعلۀ آذر

 

این نوحه و دو نوحۀ بعدی به‎نظر برای پایان دهه هشتاد به بعد می‎آیند.

 

14  چونکه خنجر بر حنجری آمد

از نوحه‎های بسیار زیبا و معروف حسین فخری، با اجرا و ملودیِ بسیار درخشان. حاجمید اولین‎بار به من معرفیش کرد گفت روی همین سبک برای امام سجاد ترانه بنویسم. خلاصه اگر حسین فخری مداح نبود و رسما خواننده یا آهنگساز یاحداقل فرانسوی بود!

چون که خنجر بر حنجری آمد
ناله از قلب خواهری آمد
بر زمین افتاده تنی گلگون
از دم تیر و نیزه‎ها پرخون
رو سوی مقتل خواهری محزون
سوی یک نعش بی‎سری آمد

دانلود «چونکه خنجر بر حنجری آمد» حسین فخری

 

15  شیعه زن به سر ز ره وفا

یک کار فوق‎العاده (شاید کار درستی نباشد در هر پاراگراف از نوحه‎ها تعریف کنم! ولی چه‎کنم؟!)

ساختار شعرش یادآور شعرهای قدیمی نوحه‎های آن منطقه است، ولی ملودی‎اش به‎نظرم خیلی خاص و متفاوت است. کمی هم شبیه یکی از ملودی‎های نصرت‎فاتح‎علی‎خان است. فرانسوی که هیچ، قطعا حتی اگر پاکستانی هم بود با نصرت کنسرت مشترک ... بگذریم.

شیعه زن به سر ز ره وفا
به عزای نوگل مصطفی
که بریده شمر لعین، ز کین
سر آنجناب را از قفا

دانلود «شیعه زن به سر» حسین فخری

پ ن: تحقیق کردم، نظر اول درست بود، این کار بازخوانیِ یکی از نوحه‎های قدیمی «ناخدا عباس دریانورد» است. یک اجرای همراه باموسیقی از ایمان میرشکاری هم گوش دادم. قطعا فخری حتی در لحن و ملودی هم بی‎نظر اجرا کرده. در وبلاگی دیدم بالای این نوحه نوشته «راک هندی». (این راک ربطی به آن راک ندارد!) راک و راک هندی از گوشه‎های دستگاه ماهور در موسیقی ردیف‎دستگاهی خودمان است. دیدنِ نام «هندی» تازه ذهن مرا درباره شباهت زیاد این نغمه با آن نغمۀ نصرت‎فاتح‎علی‎خان روشن کرد.[9]

 پ ن 2: طی تحقیق کامل‎تری نسخۀ کامل‎تری از این نوحه را در اینترنت یافتم. گویا همان جلسه هم هست ولی توسط کس دیگری ضبط شده. گویا برای سال ۹۰ . به نظرم همان نسخۀ قبلی از لحاظ کیفیت ضبط و صوت باصفاتر است. ولی این فایل را هم می‎گذارم، چون در این فایل بخشی از شعر سعدی هم هست: «بلغ العلی بکماله...» و همچنین بخش تخلص نوحه به نام ناخدا.

دانلود «شیعه زن به سر» حسین فخری

حسین فخری

16  حسین ای گم‎شده‎ام، ای رودم ای رود

این قطعه ظاهرا قدیمی‎است (شاید دهه هفتاد) و دو نوحۀ کوتاه بسیار بسیار جالب دارد. احتمالا از نوحه‎های قدیمی بوشهری یا خرمشهری است. اولی «نونهال من بیا» است، دومی که خیلی سوزناک‎تر و کوتاه‎تر است «حسین ای گم‎شده‎ام، ای رودم ای رود» است. این دو نوحه خیلی جالب‎اند! هم زیبا هم جالب. هم در ملودی، هم شعر و هم در نوع مشارکت سینه‎زنان در خواندن نوحه. کاش لااقل نسخۀ کاملتری از این نوحۀ دومی پیدا کنیم.

بخشی از شعر نوحۀ اول:

نونهالِ من بیا تا همچو گل بویت کنم
این دم آخر نظر بر روی و گیسویت کنم
همچو نور از دیده‎ام ای نور چشمانم مرو
تا ز مژگان شانه‎ای بر سنبل مویت کنم

دانلود «نونهال من بیا» حسین فخری

پ ن: بعدا این خاطرۀ « حاج صادق آهنگران» از شهادت «شهید سید حسین علم‎الهدی» را دیدم: «همان شب شهادت حسین جمع شدیم و برای عرض تسلیت به منزل پدری او رفتیم.پدر حسین به رحمت خدا رفته بود اما مادرش در قید حیات و از زنانی بود که در عین حالی که حجب و حیای بسیار زیادی داشت یکی از شجاع ترین زنان اهواز به شمار می رفت.با وجود چنین شخصیتی که حتی در بین مردان هم دیده نمی شد او آن شب ناله ی حسینم گم شد ای رودم ای رود سر داده بود. آن شب وقتی این نوا را با سوز ناله می کرد چنان ولوله ای به پا شد که هر کس آنجا بود از زن و مرد و پیر و جوان و با هر مقام و منصب گریه سر داد. فضای عجیبی شده بود. مادر حسین می خواند و همه زار میزدند. »

 

17  این سر پر زخون ببین کنار مصطفی

یک بازخوانی موفق از نوحه‎های بوشهری بخشو. دو نوحه دارد، من دومی را با صدای بخشو گوش کرده‎ام. دقت بفرمایید که در اینگونه نوحه‎ها بر غلظت لهجۀ جنوبی‎اش می‎افزاید. برای مثال این نوحه رامقایسه کنید با نوحۀ «دیده بگشا» یا نوحۀ بعدی. الحق و الانصاف فخری بهترین ادامه‎دهندۀ هنر بخشو است.

این سر پر زخون ببین کنار مصطفی
جسم شریفش به زمین سرش به نیزه‎ها
هر چه به جسمت نگرم ای شه سر جدا
زخم تنت بود فزون از ستاره‎ها

دانلود «ای شیعه بر سر زن ماه ماتم از نو به‎پا شد» حسین فخری

 

18  من برای خدا دسته‎گل می‎برم

یکی از نوحه‎های بسیار زیبایی که محرم امسال (۹۳) توسط آقای فخری اجرا شده است. چقدر مطلع شعرش هم زیباست. کلا شعرش خوب است.

من برای خدا دسته‌گل می‌برم
باشد این دسته‌گل غنچۀ پرپرم
هدیۀ داورم خنده کن اصغرم
چهرۀ لاله‌گون می‌پسندد خدا
حنجر غرقه خون می‌پسندد خدا

دانلود «دسته‎گل» حسین فخری

 

19  زینبم خود را به تسلیم و رضا آماده کن

این هم از نوحه‎های خوب امسال است.

زینبم خود را به تسلیم و رضا آماده کن
خویش را بر یاری خون خدا آماده کن
عهد کردی در غم و شادی شوی با من شریک...
(مصرع بعدیش واقعا نامفهوم است!)


دانلود «زینبم» حسین فخری

 

20       کجایید ای شهیدان خدایی

این هم از اجراهای محرم۹۳ است و با شعر کامل مولوی.

دانلود «کجایید ای شهیدان خدایی» حسین فخری



[1]    برخلاف مداحان جوان و سوسول تهرانی که از اولین روزی که در نوجوانی اشتباهاً با میکروفون هیئت تنها مانده‎اند، فیلم‎هایشان را خودشان سریعاً در پاساژ مهستان توزیع کرده‎اند!

[2]  همانطور که گفتیم خوبی کویتی‎پور این است که حداقل وقتی به عرصۀ انتشار آلبوم وارد شد، بیشتر ملودی‎ها را با کمک آهنگساز تغییر داد. من ایشان را هم بسیار دوست می‎دارم. اینجا منظور نبوغ و همت هنری است البته. بالاخره خیلی به موسیقی مذهبی خدمت کرده است. و این به‎جز خدمتی است که امثال او و فخری و آهنگران در دوران جنگ به «ایران» کردند. دم هر هنرمندی که در دوران دفاع مقدس برای وطنش کار کرد گرم، چه آهنگساز و خواننده، چه مداح، ولی این ملودی‎ها و نغمات بود که مقابل موشک‎های جنگی بعثی و موشک‎های تبلیغاتی آمریکا سپر بود. ایرانیان یاحسین گویان صدام را بیرون انداختند.

[3]  چه‎بسا کریمی این را هم از جنوبی‎ها درس گرفته باشد

[4]  البته که فریادِ به‎جا، به‎جاست!

[5]  احتمال می‎دهم ملودیش هم از خودش باشد. توضیح: برای این شعر مولوی دو ملودی معروف داریم. یکی که برای کامکارهاست و شاهکار است و این که معلوم نیست توسط که ساخته شده ولی همین بیشتر در هیئت‎ها استفاده می‎شود

[6]  همان که اولش با تقلید لهجۀ ترکیِ نریمان «حوسین حوسین» بود و الآن از اوپس اوپس هم گذشته

[7]   مثلا در موضوع کویتی‎پور، که گفتیم در ذات صدا و فرهنگ بسیار هم شبیه هم بودند جبراً، هرچه جلو آمدیم تمایز بیشتر شد

[8]  همانطور که می‎دانید «زیارت ناحیۀ مقدسه» از خاص‎ترین زیارات مروی از معصومین است و بی‎شک سوگوارانه‎ترینشان. این به‎جز اهمیت‎های زیبایی‎شناسانه این اثر است که البته در مقابل شدت اندوه مهم نیستند. این زیارت متن سخن و سوگواریِ امام زمان (عج) خطاب به امام حسین و شهدای کربلاست. درمورد زیارت ناحیه حرف زیاد دارم که در جای خود انشاءالله خواهم گفت. کمترین چیزی که اکنون می‎توان گفت این است که این زیارت هرجایی و در هر شرایطی خوانده نمی‎شود.

[9]  آن نغمه را در آهنگ «هالکا»ی نصرت شنیده بودم و قبلا هم در وبلاگ گذاشته‎ام (هالکا نصرت فاتح علی و دیگر کارهایش و مطالبی درباره‎اش)

  • من ...

۹۳/۰۵/۱۱


یا: «معشوقه اسرائیلی اسماعیل هنیه کیست؟»

وقتی عبارت «اسماعیل هنیه» را با یک فاصله {اسپیس} جست‎جو می‎کنیم، در صدرِ پیشنهادها و نتایج عبارت «اسماعیل هنیه معشوقه اسرائیلی» تکرار می‎شود. هنیه به عنوان یک فلسطینی و به عنوانِ یکی از چهره‎های اصلی گروه حماس که همیشه مورد حمایت ایران بوده است در سال‎های اخیر و طی حوادث سوریه رفتارهای اشتباه، احمقانه و ناجوانمردانه‎ای را نسبت به ایران، سوریه، حزب‎الله و حتی خود مردم مظلوم فلسطین مرتکب شده است. شاید حتی وزنه‎ی اشتباهات هنیه نسبت به خالد مشعل هم بیشتر سنگینی کند. بالأخره بر خلافِ «رمضان عبدالله» که هنوز به مشی «فتحی شقاقی» وفادار است و از هرگونه سیاست‎بازی و سیاسی‎کاری دور است؛ مشعل و هنیه، ظرفیت، توان و تقوای پیشینیانِ خود یعنی «شیخ احمد یاسین» و «عبدالعزیز رنتیسی» را ندارند و چه بسا اگر رنتیسی زنده بود اوضاع بگونه‎ای دیگر پیش می‎رفت. (باری ما مجبوریم به همین‎ها امیدوار باشیم و نباید خوبی‎هایشان را فراموش کنیم.)

آنچه گفته شد، یعنی اشتباهات هنیه، باز دلیل کافی برای تصور وجودِ یک معشوقه‎ی اسرائیلی برای او نیست. یعنی من باورم نمی‎شد چنین چیزی صحت داشته باشد، هرچند سال گذشته در خبرگزاری‎های درجه سه‎ی ایرانی و مخصوصا شبکه‎های اجتماعی این خبر به حد تواتر به نقل از منابعِ خارجی تکرار شده باشد. ابتدا کمی صفحات عربی و انگلیسی را ورق زدم اما چیز خاصی عایدم نشد؛ آن‎هم آنچنانکه صفحات ایرانی مدعی بودند. سپس تصمیم گرفتم خود عکس را ببینم؛ یعنی عکسِ موسوم به « عکس لو رفته اسماعیل هنیه با معشوقه اسرائیلی‎اش» که در توضیحش نوشته بودند:

«خبرها حاکی از آن است که هنیه رییس جنبش حماس با دوست دختر اسراییلیش در حال شرب خمر بوده و حتی در حین تصویر برداری سعی کرد تا با گذاشتن دستش بر روی جام شراب، شرب خمر خود و معشوقه ی اسراییلیش را از چشم دوربین مخفی نگه دارد. این درحالیست که بسیاری از گروه های مقاومتی به این تصویر واکنش نشان دادند و خواستار محاکمه ی هنیه شده اند

گفتنی است چندی پیش مفتی عربستان گفته بود که ما توانستیم به گروه حماس نزدیک شویم و افکار خودمان را در این گروه پیاده کنیم.

این درحالیست که حماس هم اکنون نقش برجسته ای با تروریست ها در سوریه دارد.»

اسماعیل هنیه و لارن بوث

وقتی متنِ خبر را خواندم هم حس کردم «بوی اسرائیل می‎آید». باری وقتی عکس اصلی و چهره‎ی این خانمِ موسوم به «معشوقه» را نگاه کردم دیدم خیلی برایم آشناست! او یک معشوقه‎ی اسرائیلی نبود! او لارن بوث  ژورنالیست مشهورِ انگلیسی بود. لارن بوث نه تنها اسرائیلی نیست بلکه معشوقه‎ی اسماعیل هنیه هم نیست؛ بوث خودش هم شوهر دارد! نکته‎ی مهم‎تر این است که او یک شخصیت جهانی و جنجالی در دنیای خبرنگاری، روزنامه‎نگاری و حمایت از مردم فلسطین است. همچنین او خواهر زن «تونی بلر» نخست‎وزیرِ سابق انگلیس است؛ یعنی امکان ندارد در عالمِ عربی و غربی لارن بوث چهره‎ی گمنامی باشد و برای مخاطبانش _مخصوصا مخاطبانِ فلسطینی_ با یک زنِ اسرائیلی اشتباه گرفته شود. اینجا معنای «بوی اسرائیل می‎آید» واضح می‎شود، چه اینکه حالا می‎فهمیم آن خبر تنها برای مخاطبانِ فارسی‎زبانِ ایرانی تنظیم شده است. مخاطبانی که عموما با چهره‎ی لارن بوث نا آشنا هستند؛ نمی‎دانند که او به عنوان یک ژورنالیستِ حامیِ مقاومت، طبیعی است که با هنیه دیدار داشته باشد؛ از طرفی به خاطر نمک‎نشناسی‎های امثالِ هنیه در قضیه‎ی سوریه از او بسیار عصبانی‎اند و آماده‎اند هرچیز بد دیگری را درباره‎اش بشنوند. چه اینکه دلیلِ اصلی سوق دادنِ حماس به مخالفت با سوریه هم قطع حمایتِ سوریه و ایران از خود حماس در چنین روزی است. روزی که اسرائیل دوباره به فلسطین حمله می‎کند آن هم با حمایت کامل آن دسته از کشورهای عربی‎ای که حماس را به مخالفت با سوریه تحریک می‎کردند. این است که چنین دروغ خبیثانه‎ای را هم خود اسرائیلی‎های فارسی‎زبان برای بدنام کردنِ هنیه و شاید انتقام از بوث جعل کردند. به نظر من سایت‎های گسترش دهنده‎ی خبر هم بسیار مشکوک‎اند.

باری، مسئله‎ی سوریه باعث به وجود آمدن فتنه‎های زیادی برای مسلمانان _و به طورِ خاص فلسطینیان_ شد. شاید اگر رهبرانِ حماس سخنرانی‎های سال ۸۸ آیت‎الله خامنه‎ای در تببین فتنه را با دقت گوش داده بودند کمتر از آمریکا بازی می‎خوردند. علی‎ای‎حال این خبرِ مجعولِ «معشوقه‎ی اسرائیلی اسماعیل هنیه» هم مشخصا یک فتنه‎ی اسرائیلی بود برای بدبین کردن و نفرت‎پراکنی میان مردم ایران علیه گروه‎های مقاومت فلسطینی. فتنه‎ای که مشابهش هم اخیرا بسیار اتفاق افتاد (از جمله اینجا). اینجا آدم حرصش می‎گیرد از آن دستِ پنهان و خبیثِ اسرائیلی که گاهی خیلی بیشتر از ما نگرانِ حساسیت‎های شیعی ما می‎شود و گاهی هم نگران حساسیت‎های دینی و انقلابی ما! و همچنین از جهالت و غفلتی که باعث می‎شود یک خبر دروغ و بی‎منبع ولی جذاب، به تواتر در شبکه‎های اجتماعی بازنشر شود. البته از حق نگذریم، در میان جست‎وجوهای اینترنتی بالاخره صفحه‎ای را یافتم که این دروغ را تذکر داده باشد.

حال که بحث به اینجا رسید _برای معرفیِ یک سایت خوب هم که شده_ بگذارید یادی کنیم از یکی چهره‎های برجسته‎ی مسلمان؛ یعنی سرکار خانم لارن بوث!

لارن بوث در فلسطین

همانطور که در سطرهای بالا اشاره کردم، لارن بوث (لارن بوت _ Lauren Booth) از مشهورترین مجریان و خبرنگاران انگلیسی است که فعالیتِ اصلی‎اش در زمینه‎ی حقوقِ بشر است. بهتر است بگوییم او از شناخته‎شده‎ترین و مشهورترین فعالان حقوق بشر در انگلیس است که البته نسبتش با تونی بلر و عدم تناسب افکار سیاسی‎اش با او و حکومتِ انگلیس در این شهرت بی‎تأثیر نبوده است. بوث ابتدا کار و علاقه‎ی خود را به طور جدی با بازیگری آغاز کرد. بازیگری در تئاترهای لندن. اما به مرور زمان به نوشتن علاقه‎مند شد و قلم خوبی هم پیدا کرد. اولین موضوعاتی که لارن بوث درباره‎شان می‎نوشت مسائل شهری بود اما کم‎کم به مسائل حقوق بشر هم علاقه‎مند شد. در جریان انتخاباتِ ریاست جمهوری سال ٢٠٠۵ در فلسطین، لارن بوث دیگر به طور مستقیم به دنیای مردم مظلوم فلسطین وارد شد.

از آن زمان لارن بوث بر بی‎عدالتی‎هایی که علیه مسلمانان _به طور ویژه فلسطینی‎ها_ اعمال می‎شود متمرکز شد و تبدیل شد به یکی از مدافعانِ سرسخت مردم فلسطین و همچنین گروه‎های مقاومت فلسطینی. چندسال پیش وقتی حماس و فتح جلوی چشم اسرائیلی‎ها به جان هم افتاده بودند لارن بوث هم از کسانی بود که به جای طرفداری از یک گروه، در نوشته‎ها و صحبت‎هایش هر دو گروه را سرزنش می‎کرد و تاکید می‎کرد آن‎ها برای مقابله با دشمنِ اصلی یعنی اسرائیل باید اختلاف‎ها را کنار بگذارند و با هم متحد شوند؛ اتفاقی که تا حدی پیش از آغاز این جنگ برای فتح و حماس افتاد و اگر نیفتاده بود معلوم نبود حالا چه اتفاقی می‎افتاد! . البته فعالیت بوث فقط محدود به فلسطین نشد و برای مثال او به سراغ هواپیماهای بدون سرنشینِ آمریکایی که کودکان پاکستانی را می‎کشتند هم رفت. از جمله رسانه‎هایی که لارن بوث در سال‎های اخیر به طور جدی با آن مرتبط شد همین شبکه پرس‎تی‎وی است. پرس‎تی‎وی انصافا در جذب نخبگان این‎چنینی (از جمله ایوان ریدلی Yvonne Ridley) خوب عمل کرده است.

اتفاق جالب این است که لارن بوث چهار سال پیش یعنی در سال ٢٠۱٠  در جریان سفرش به ایران، آن هم به خاطر آرامش و اتفاقاتی که در حرم حضرت معصومه(سلام‎الله علیها) {به قول خود لارن بوث: «بی‎بی فاطمه»} برایش پیش می‎آید مسلمان می‎شود.

لارن بوث

البته تصمیم تسلیم شدن در برابر هدایت خداوند را در ایران می‎گیرد و بعد در لندن تصمیمش عملی می‎شود و مسلمان می‎شود. پس از مسلمان شدنِ بوث، شبکه‎ی خبیثِ العربیه (شبکه سعودی‎ها=اسرائیلی‎های عرب‎زبان) در خبری با هدفِ تحت تاثیر قرار دادنِ هواداران اهل سنت لارن بوث در فلسطین و دیگر کشورها اعلام می‎کند لارن بوث شیعه شده! بوث در واکنش به این خبر می‎گوید «من نه شیعه شده‎ام نه سنی؛ من مسلمان شده‎ام!». (تکنیکِ «جمال‎الدین اسدآبادی» ).

لارن بوث پیش از اینکه رسما در لندن شهادتین بگوید و از وقتی که آن آرامش را در حرم می‎یابد دیگر حجاب را کنار نمی‎گذارد. یعنی او با حجاب از ایران به انگلیس باز می‎گردد (الآن هم تصویر اصلی سایتش محجبه است). همچنین او پس از مسلمان شدن سیگار و شراب را هم کنار می‎گذارد. مسلمان شدنِ بوث همانا و افزایش شهرت و سفرها و فعالیت‎هایش مخصوصا در زمینه‎های اسلامی همان.

 

لارن بوث Lauren Booth

سایت لارن بوث مطالب خواندنی زیاد دارد. روز قدس امسال نامه‎ی معروف چند سال پیشش از روز قدس ایران به تونی بلر را در وب‎چرخم گذاشتم. نامه‎ای که آن روزها خیلی سر و صدا کرد:

متن اصلی نامه لارن بوث به تونی بلر

ترجمه فارسی نامه لارن بوث به توی بلر

 

بوث در این نامه از روزه‎داری مردم ایران سخن می‎گوید. جالب این است که اولین بار هم که نظر بوث به اسلام جلب می‎شود در جریان روزه‎داری یک زن فلسطینی است (هنگامی که اسرائیلی‎ها و مصری‎ها نمی‎گذاشتند او از غزه خارج شود و یک ماهی را آنجا در کنار مردم مسلمان، فقیر و رنج‎کشیده‎ی غزه زندگی می‎کند. یک ماهی که تاثیر شگرفی بر زندگی او می‎گذارد.). ماجرای این زن فلسطینی، ماجرای حرم حضرت معصومه و کلا ماجرای خواندنی و بسیار زیبای اسلام آوردنِ لارن بوث و واکنش خانواده‎اش را هم می‎توانید در سایتش بخوانید:

ماجرای مسلمان شدن لارن بوث و واکنش خانواده‎اش

 

لارن بوث Lauren Booth

باید یک بار بنشینم نشانی سایت اینجور آدم‎های باحال را بنویسم. علی‎ای‎حال در پایان این یادداشت بازدید از سایت ایوان ریدلی را هم توصیه ‎می‎کنم. مطالب، گرافیک و در مجموع کل سایت ایوان ریدلی حتی از سایت لارن بوث هم تماشایی‎تر است.

 

پ ن : بچه هیئتی‎ها توجه داشته باشند «مترجم گوگل» راهگشاست!

  • من ...