به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

به رنگ آسمان

نسخۀ پشتیبان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معرفی سایت و وبلاگ» ثبت شده است

۹۳/۰۵/۱۱


یا: «معشوقه اسرائیلی اسماعیل هنیه کیست؟»

وقتی عبارت «اسماعیل هنیه» را با یک فاصله {اسپیس} جست‎جو می‎کنیم، در صدرِ پیشنهادها و نتایج عبارت «اسماعیل هنیه معشوقه اسرائیلی» تکرار می‎شود. هنیه به عنوان یک فلسطینی و به عنوانِ یکی از چهره‎های اصلی گروه حماس که همیشه مورد حمایت ایران بوده است در سال‎های اخیر و طی حوادث سوریه رفتارهای اشتباه، احمقانه و ناجوانمردانه‎ای را نسبت به ایران، سوریه، حزب‎الله و حتی خود مردم مظلوم فلسطین مرتکب شده است. شاید حتی وزنه‎ی اشتباهات هنیه نسبت به خالد مشعل هم بیشتر سنگینی کند. بالأخره بر خلافِ «رمضان عبدالله» که هنوز به مشی «فتحی شقاقی» وفادار است و از هرگونه سیاست‎بازی و سیاسی‎کاری دور است؛ مشعل و هنیه، ظرفیت، توان و تقوای پیشینیانِ خود یعنی «شیخ احمد یاسین» و «عبدالعزیز رنتیسی» را ندارند و چه بسا اگر رنتیسی زنده بود اوضاع بگونه‎ای دیگر پیش می‎رفت. (باری ما مجبوریم به همین‎ها امیدوار باشیم و نباید خوبی‎هایشان را فراموش کنیم.)

آنچه گفته شد، یعنی اشتباهات هنیه، باز دلیل کافی برای تصور وجودِ یک معشوقه‎ی اسرائیلی برای او نیست. یعنی من باورم نمی‎شد چنین چیزی صحت داشته باشد، هرچند سال گذشته در خبرگزاری‎های درجه سه‎ی ایرانی و مخصوصا شبکه‎های اجتماعی این خبر به حد تواتر به نقل از منابعِ خارجی تکرار شده باشد. ابتدا کمی صفحات عربی و انگلیسی را ورق زدم اما چیز خاصی عایدم نشد؛ آن‎هم آنچنانکه صفحات ایرانی مدعی بودند. سپس تصمیم گرفتم خود عکس را ببینم؛ یعنی عکسِ موسوم به « عکس لو رفته اسماعیل هنیه با معشوقه اسرائیلی‎اش» که در توضیحش نوشته بودند:

«خبرها حاکی از آن است که هنیه رییس جنبش حماس با دوست دختر اسراییلیش در حال شرب خمر بوده و حتی در حین تصویر برداری سعی کرد تا با گذاشتن دستش بر روی جام شراب، شرب خمر خود و معشوقه ی اسراییلیش را از چشم دوربین مخفی نگه دارد. این درحالیست که بسیاری از گروه های مقاومتی به این تصویر واکنش نشان دادند و خواستار محاکمه ی هنیه شده اند

گفتنی است چندی پیش مفتی عربستان گفته بود که ما توانستیم به گروه حماس نزدیک شویم و افکار خودمان را در این گروه پیاده کنیم.

این درحالیست که حماس هم اکنون نقش برجسته ای با تروریست ها در سوریه دارد.»

اسماعیل هنیه و لارن بوث

وقتی متنِ خبر را خواندم هم حس کردم «بوی اسرائیل می‎آید». باری وقتی عکس اصلی و چهره‎ی این خانمِ موسوم به «معشوقه» را نگاه کردم دیدم خیلی برایم آشناست! او یک معشوقه‎ی اسرائیلی نبود! او لارن بوث  ژورنالیست مشهورِ انگلیسی بود. لارن بوث نه تنها اسرائیلی نیست بلکه معشوقه‎ی اسماعیل هنیه هم نیست؛ بوث خودش هم شوهر دارد! نکته‎ی مهم‎تر این است که او یک شخصیت جهانی و جنجالی در دنیای خبرنگاری، روزنامه‎نگاری و حمایت از مردم فلسطین است. همچنین او خواهر زن «تونی بلر» نخست‎وزیرِ سابق انگلیس است؛ یعنی امکان ندارد در عالمِ عربی و غربی لارن بوث چهره‎ی گمنامی باشد و برای مخاطبانش _مخصوصا مخاطبانِ فلسطینی_ با یک زنِ اسرائیلی اشتباه گرفته شود. اینجا معنای «بوی اسرائیل می‎آید» واضح می‎شود، چه اینکه حالا می‎فهمیم آن خبر تنها برای مخاطبانِ فارسی‎زبانِ ایرانی تنظیم شده است. مخاطبانی که عموما با چهره‎ی لارن بوث نا آشنا هستند؛ نمی‎دانند که او به عنوان یک ژورنالیستِ حامیِ مقاومت، طبیعی است که با هنیه دیدار داشته باشد؛ از طرفی به خاطر نمک‎نشناسی‎های امثالِ هنیه در قضیه‎ی سوریه از او بسیار عصبانی‎اند و آماده‎اند هرچیز بد دیگری را درباره‎اش بشنوند. چه اینکه دلیلِ اصلی سوق دادنِ حماس به مخالفت با سوریه هم قطع حمایتِ سوریه و ایران از خود حماس در چنین روزی است. روزی که اسرائیل دوباره به فلسطین حمله می‎کند آن هم با حمایت کامل آن دسته از کشورهای عربی‎ای که حماس را به مخالفت با سوریه تحریک می‎کردند. این است که چنین دروغ خبیثانه‎ای را هم خود اسرائیلی‎های فارسی‎زبان برای بدنام کردنِ هنیه و شاید انتقام از بوث جعل کردند. به نظر من سایت‎های گسترش دهنده‎ی خبر هم بسیار مشکوک‎اند.

باری، مسئله‎ی سوریه باعث به وجود آمدن فتنه‎های زیادی برای مسلمانان _و به طورِ خاص فلسطینیان_ شد. شاید اگر رهبرانِ حماس سخنرانی‎های سال ۸۸ آیت‎الله خامنه‎ای در تببین فتنه را با دقت گوش داده بودند کمتر از آمریکا بازی می‎خوردند. علی‎ای‎حال این خبرِ مجعولِ «معشوقه‎ی اسرائیلی اسماعیل هنیه» هم مشخصا یک فتنه‎ی اسرائیلی بود برای بدبین کردن و نفرت‎پراکنی میان مردم ایران علیه گروه‎های مقاومت فلسطینی. فتنه‎ای که مشابهش هم اخیرا بسیار اتفاق افتاد (از جمله اینجا). اینجا آدم حرصش می‎گیرد از آن دستِ پنهان و خبیثِ اسرائیلی که گاهی خیلی بیشتر از ما نگرانِ حساسیت‎های شیعی ما می‎شود و گاهی هم نگران حساسیت‎های دینی و انقلابی ما! و همچنین از جهالت و غفلتی که باعث می‎شود یک خبر دروغ و بی‎منبع ولی جذاب، به تواتر در شبکه‎های اجتماعی بازنشر شود. البته از حق نگذریم، در میان جست‎وجوهای اینترنتی بالاخره صفحه‎ای را یافتم که این دروغ را تذکر داده باشد.

حال که بحث به اینجا رسید _برای معرفیِ یک سایت خوب هم که شده_ بگذارید یادی کنیم از یکی چهره‎های برجسته‎ی مسلمان؛ یعنی سرکار خانم لارن بوث!

لارن بوث در فلسطین

همانطور که در سطرهای بالا اشاره کردم، لارن بوث (لارن بوت _ Lauren Booth) از مشهورترین مجریان و خبرنگاران انگلیسی است که فعالیتِ اصلی‎اش در زمینه‎ی حقوقِ بشر است. بهتر است بگوییم او از شناخته‎شده‎ترین و مشهورترین فعالان حقوق بشر در انگلیس است که البته نسبتش با تونی بلر و عدم تناسب افکار سیاسی‎اش با او و حکومتِ انگلیس در این شهرت بی‎تأثیر نبوده است. بوث ابتدا کار و علاقه‎ی خود را به طور جدی با بازیگری آغاز کرد. بازیگری در تئاترهای لندن. اما به مرور زمان به نوشتن علاقه‎مند شد و قلم خوبی هم پیدا کرد. اولین موضوعاتی که لارن بوث درباره‎شان می‎نوشت مسائل شهری بود اما کم‎کم به مسائل حقوق بشر هم علاقه‎مند شد. در جریان انتخاباتِ ریاست جمهوری سال ٢٠٠۵ در فلسطین، لارن بوث دیگر به طور مستقیم به دنیای مردم مظلوم فلسطین وارد شد.

از آن زمان لارن بوث بر بی‎عدالتی‎هایی که علیه مسلمانان _به طور ویژه فلسطینی‎ها_ اعمال می‎شود متمرکز شد و تبدیل شد به یکی از مدافعانِ سرسخت مردم فلسطین و همچنین گروه‎های مقاومت فلسطینی. چندسال پیش وقتی حماس و فتح جلوی چشم اسرائیلی‎ها به جان هم افتاده بودند لارن بوث هم از کسانی بود که به جای طرفداری از یک گروه، در نوشته‎ها و صحبت‎هایش هر دو گروه را سرزنش می‎کرد و تاکید می‎کرد آن‎ها برای مقابله با دشمنِ اصلی یعنی اسرائیل باید اختلاف‎ها را کنار بگذارند و با هم متحد شوند؛ اتفاقی که تا حدی پیش از آغاز این جنگ برای فتح و حماس افتاد و اگر نیفتاده بود معلوم نبود حالا چه اتفاقی می‎افتاد! . البته فعالیت بوث فقط محدود به فلسطین نشد و برای مثال او به سراغ هواپیماهای بدون سرنشینِ آمریکایی که کودکان پاکستانی را می‎کشتند هم رفت. از جمله رسانه‎هایی که لارن بوث در سال‎های اخیر به طور جدی با آن مرتبط شد همین شبکه پرس‎تی‎وی است. پرس‎تی‎وی انصافا در جذب نخبگان این‎چنینی (از جمله ایوان ریدلی Yvonne Ridley) خوب عمل کرده است.

اتفاق جالب این است که لارن بوث چهار سال پیش یعنی در سال ٢٠۱٠  در جریان سفرش به ایران، آن هم به خاطر آرامش و اتفاقاتی که در حرم حضرت معصومه(سلام‎الله علیها) {به قول خود لارن بوث: «بی‎بی فاطمه»} برایش پیش می‎آید مسلمان می‎شود.

لارن بوث

البته تصمیم تسلیم شدن در برابر هدایت خداوند را در ایران می‎گیرد و بعد در لندن تصمیمش عملی می‎شود و مسلمان می‎شود. پس از مسلمان شدنِ بوث، شبکه‎ی خبیثِ العربیه (شبکه سعودی‎ها=اسرائیلی‎های عرب‎زبان) در خبری با هدفِ تحت تاثیر قرار دادنِ هواداران اهل سنت لارن بوث در فلسطین و دیگر کشورها اعلام می‎کند لارن بوث شیعه شده! بوث در واکنش به این خبر می‎گوید «من نه شیعه شده‎ام نه سنی؛ من مسلمان شده‎ام!». (تکنیکِ «جمال‎الدین اسدآبادی» ).

لارن بوث پیش از اینکه رسما در لندن شهادتین بگوید و از وقتی که آن آرامش را در حرم می‎یابد دیگر حجاب را کنار نمی‎گذارد. یعنی او با حجاب از ایران به انگلیس باز می‎گردد (الآن هم تصویر اصلی سایتش محجبه است). همچنین او پس از مسلمان شدن سیگار و شراب را هم کنار می‎گذارد. مسلمان شدنِ بوث همانا و افزایش شهرت و سفرها و فعالیت‎هایش مخصوصا در زمینه‎های اسلامی همان.

 

لارن بوث Lauren Booth

سایت لارن بوث مطالب خواندنی زیاد دارد. روز قدس امسال نامه‎ی معروف چند سال پیشش از روز قدس ایران به تونی بلر را در وب‎چرخم گذاشتم. نامه‎ای که آن روزها خیلی سر و صدا کرد:

متن اصلی نامه لارن بوث به تونی بلر

ترجمه فارسی نامه لارن بوث به توی بلر

 

بوث در این نامه از روزه‎داری مردم ایران سخن می‎گوید. جالب این است که اولین بار هم که نظر بوث به اسلام جلب می‎شود در جریان روزه‎داری یک زن فلسطینی است (هنگامی که اسرائیلی‎ها و مصری‎ها نمی‎گذاشتند او از غزه خارج شود و یک ماهی را آنجا در کنار مردم مسلمان، فقیر و رنج‎کشیده‎ی غزه زندگی می‎کند. یک ماهی که تاثیر شگرفی بر زندگی او می‎گذارد.). ماجرای این زن فلسطینی، ماجرای حرم حضرت معصومه و کلا ماجرای خواندنی و بسیار زیبای اسلام آوردنِ لارن بوث و واکنش خانواده‎اش را هم می‎توانید در سایتش بخوانید:

ماجرای مسلمان شدن لارن بوث و واکنش خانواده‎اش

 

لارن بوث Lauren Booth

باید یک بار بنشینم نشانی سایت اینجور آدم‎های باحال را بنویسم. علی‎ای‎حال در پایان این یادداشت بازدید از سایت ایوان ریدلی را هم توصیه ‎می‎کنم. مطالب، گرافیک و در مجموع کل سایت ایوان ریدلی حتی از سایت لارن بوث هم تماشایی‎تر است.

 

پ ن : بچه هیئتی‎ها توجه داشته باشند «مترجم گوگل» راهگشاست!

  • من ...

به بهانه تعطیلیِ موقتِ وبلاگ جیغ‎ و جار حروف

وبلاگ جیغ و جار حروف

نام این وبلاگ برگرفته از شعری است که بسیار دوستش می‎دارم از قدیم. از معدود شعرهایی که حتی آن را حفظم (مخصوصا با توجه به فاقدِ حافظه‎ی بلند مدت بودنِ من). شعر «خوشا پرنده» درقالبِ نیمایی، سروده‎ی استاد محمدرضا شفیعی‎کدکنی است و نخستین بار در دفتر «غزل برای گل آفتابگردان» و سپس در مجموعه‎ی «هزاره‎ی دومِ آهوی کوهی» منتشر شده است.

 

خوشا پرنده

خوشا پرنده که بی‎واژه شعر می‎گوید.

گذر به سوی تو کردن ز کوچه‎ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه‎ی آفات.


چه دیر و دور و دریغ!

خوشا پرنده که بی‎واژه شعر می گوید.


ز کوچه‎ی کلمات،
عبور گاریِ اندیشه است و سَدِّ طریق
تصادفات صداها و جیغ و جارِ حروف
چراغ قرمزِ دستور و راهبندِ حریق.


تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من
نمی‎رسم به تو هرگز از این خیابان من.


خوشا پرنده که بی‎واژه شعر می گوید.

 

شعر بی‎شک شعر عمیقی است و ساختاری فوق‎العاده دارد. شاید از بهترین سروده‎های جناب شفیعی باشد. همچنین آشکارا رنگ و عطر غلیظی از متون دینی و عرفانی و مخصوصا کتابِ اصلی یعنی «قرآن کریم» دارد. (کم‎تر شاعر بزرگی را دیده‎ام که از خواندنِ کتاب اصلی غافل باشد.) از جمله:

«الم تر ان الله یسبح له من فى‎السموات و الارض، والطیر صافات، کل قد علم صلاته و تسبیحه»

 

سخن بر سرِ وبلاگ جیغ و جار حروف بود. من این وبلاگ را از قدیم می‎خواندم. مخصوصا همان قدیم. بعدا در دو نوبت سرِ دوتا یادداشت گفتم دیگر نمی‎خوانم. مهم‎ترینش یادداشتی بود که آنقدر ازش بدم آمد سریع وبلاگ را بستم. دیگر خیلی روشنفکری شده بود. هی پیشِ خودم می‎گفتم چطور ایشان توانستند چنین چیزی را بنویسند. از آنجایی که احترام ویژه‎ای از قدیم برای نویسنده قائل بودم خواستم انتقادم را بگویم؛ اما انتقادم آنقدر تند و تیز بود که اگر می‎گفتم قطعا ناراحت کننده می‎شد. از طرفی بیزار بودم (و هستم) از اینکه با اسم مستعار برای کسی کامنت بگذارم (شاید در همه عمرم یکی دوبار این کار را کرده باشم). زین‎رو ابتدا بی‎خیال شدم. بعدِ چندساعت دوباره ناراحت شدم و این‎بار از خودم. گفتم آدم حرف حق را باید بزند (مخصوصا اینکه  قبلش از یکی از یادداشت‎های خوبشان تقدیر کرده بودم). لذا رفتم وبلاگشان را باز کردم  ... دیدم آن یادداشت پاک شده!

بسیاری از وبلاگ‎نویس‎ها را بنده اصلا وبلاگ‎نویس نمی‎دانم. چون خودشان هم هویتی برای وبلاگ‎نویسیِ خودشان قائل نیستند. مثلا آن‎هایی که وبلاگ‎بازی می‎کنند، یا آن‎هایی که وبلاگ برایشان یک کالای تزئینی یا تبلیغاتی است. یا صرفا یک اعلامِ هویت. آن‎هایی که وبلاگ برای‎شان به مثابه یک پروفایل است فقط. به نظرم بدترین وبلاگ‎نویسان آن‎هایی هستند که بنده‎ی مخاطب‎اند؛ همچنین ناوبلاگ‎نویس‎ترین وبلاگ‎نویسان آنانند که هیچ ارزشی برای مخاطب قائل نیستند. یک وبلاگ‎نویس خوب و جدی وبلاگ‎نویسی است که برای خوش‎آمدِ مخاطب نمی‎نویسد؛ ولی به نفعِ مخاطب و به احترامِ او می‎نویسد؛ آنهم مخاطبِ خاص «وبلاگ» نه مخاطب بماهو مخاطب. یک وبلاگ نویسِ جدی برای نفسِ «وبلاگ‎نویسی» ارزش قائل است و وبلاگ‎نویسی برایش یک پدیده‎ی ثانوی نیست. عده‎ای فقط نمونه آثار (مثلا شعر یا مقاله یا داستان) در وبلاگ می‎گذارند و مخاطب را به کتابشان ارجاع می‎دهند؛ یعنی مخاطبشان مخاطبِ خریدارِ کتاب است فقط (تازه آن‎هم اگر واقعی باشد) و برای نفسِ مخاطبِ وبلاگ ارزش خاصی قائل نیستند. اینجا برایشان یک محل تبلیغ است و مخاطب بیچاره آن هنگام مخاطب است و ارزشمند که برود کتابشان را بخرد. اینکه وبلاگ‎نویسی نیست؛ تبلیغات است. از طرفِ دیگر، یک وبلاگ‎نویس ِارزشمند هم دنبالِ خودنمایی نیست هم این دنبالِ خودنمایی نبودنش منجر نمی‎شود که دیگر تبدیل شود به یک دروغ‎گوی بزرگ. وبلاگ‎نویسِ سزاوارِ وقت گذاشتن، کسی است که اولا او هم برای مخاطب وقت بگذارد، دوما با مخاطب صادق باشد؛ و البته این صداقت هم به این معنا نیست که هرچه به ذهنش رسید و همه‎چیز را درباره خصوصی‎ترین آناتِ خویش بگوید. گاهی بعضی مطالب را که می‎خوانم سریع می‎پرسم: به من چه؟

زین‎رو، هم با وبلاگ‎های تزئینی تبلیغاتی و صرفا اعلام حضوری مشکل دارم (از این‎ها که تشکیل شده‎اند از  1 عکس حسن صنوبری {در حال تفکر عمیق} + 2 پروفایلِ کاملِ حسن صنوبری {با ذکر رنگ پیژامه مورد علاقه‎اش و آدرس دقیق جاکفشیِ خانه‎شان} + 3 برای خرید آثار حسن صنوبری به اینجا مراجعه کنید + 4 لینکِ حضور حسن صنوبری در همه شبکه‎های اجتماعیِ جهان + 5 زندگینامه حسن صنوبری {خودنوشت ولی به روایت سوم شخص!} +...) هم وبلاگ‎هایی که کاملا شخصی و دردودل‎نویسی‎اند (از این‎ها که: 1 امروز با ساناز رفتیم پاساژ، خوش گذشت + 2 الآن خیلی احساس تنهایی می‎کنم، کاش یکی اینجا بود + 3 کی گفته ازدواج چیز خوبیه؟ 4 کی گفته باید از عادتم خجالت بکشم و اینجا تو وبلاگ دربارش ننویسم؟ 5 امروز حوصله‎تونو ندارم ...) هم با تلفیقِ هولناکِ این دو گزینه! (یعنی تلفیقِ احمقانه‎ترین حالت مرد بودن و احمقانه‎ترین حالت زن بودن با هم!).

البته بنده داشتم درمورد وبلاگ جیغ و جار حروف سخن می‎گفتم. خلاصه این وبلاگ یک وبلاگ جدی بود که من از سال‎ها پیش می‎شناختمشان؛ الآن تعداد زیادی وبلاگ‎نویس خوب و حرفه‎ای می‎شناسم که انگار همه با هم آشنایی‎هایی دارند، اما آن‎وقت‎ها فقط ایشان را از این جمع می‎شناختم. وبلاگی که گاهی خیلی خوب برای مخاطب وقت می‎گذاشت و هوشمندی و اندیشه‎ی دقیقی داشت. با موضوعاتی چون فلسفه هنر، فلسفه و زندگی، کتاب، جامعه، مسائل زنان، مردم نگاری و... البته ایشان هم مثل همه‎ی شما و دیگران شخصی‎نویسی داشتند گاهی و قطعا بنده آن بخش‎‎ها را نمی‎خواندم؛ همانطور که شخصی‎نویسیِ هیچکس دیگری را نمی‎خوانم. منظور از شخصی‎نویسی همه‎ی شخصی‎نویسی‎ها نیست. چه بسیار شخصی‎نویسی و جزئی‎نویسی که با یک گریزِ هنرمندانه یا دقتِ فیلسوفانه از جهانِ انتزاعی و خصوصیِ ما اتصال پیدا کند با کلیات و حقایقِ ارزشمندِ بشری. اما همه می‎دانیم این اتفاق زیاد نمی‎افتد و حاجسن عموما با خواندن و نوشتنِ شخصیات ارتباطی برقرار نمی‎کند. مخصوصا شخصی‎نویسی و دل‎نوشت‎نویسیِ یک خانم. اصلا اگر چنین کاری کنم در خلوتِ خویش احساس حقارت می‎کنم. درست مثل آن دانشجوی دزدی (آقا) که وقتی همکلاسی‎اش (خانم) از کلاس بیرون می‎رود، به جای برداشتنِ پول‎هایش از کیفش؛ بنشیند به کنجکاوی و فضولی سر کیف و موبایل آن بدبخت. می‎فهمید چه می‎گویم؟ خلافِ شرافت و اخلاق و بزرگ‎منشی و آقایی است. البته من همیشه به دوستان و بستگان گفته‎ام که شما وقتی شخصی‎نویسی می‎کنید آن‎هم نه در دفترچه یادداشتتان بلکه وسط اینترنت، مثل این است که وسط میدانِ شوش برهنه شوید. لکن الآن خیلی به شخصی‎نویس کاری ندارم و وارد این دعوای قدیمی نمی‎شوم؛ الآن به «شخصی‎نویس‎خوان» کار دارم. برفرض که یک‎نفر وسط شوش برهنه شد، من و شما که نباید بایستیم نگاه کنیم. البته شخصی‎نویسی در اینترنت بیشتر شبیهِ برهنه شدنِ یک «نابینا» در شوش است. کسی که حتی اشراف ندارد دقیقا کدام چشم‎های نامحرم در حالِ تماشای او هستند و وقاحت و حماقت خود را مشخصا نمی‎فهمد. یا کسی که در رخت‎کنِ مجهز به دوربین مخفی پیژامه عوض می‎کند. قطعا او خودش باید سرش را یکبار بالا بگیرد و دوربین را ببیند، قطعا او خودش هم خیلی مقصر است؛ ولی آنکس که پشتِ مانیتور نشسته در همه شرایط موجود بی‎ارزشی است.

تذکر: هرجا که لحنم تند و تیز می‎شود منظورم آن معنای افراطیِ شخصی‎نویسی است. هرچند که با معنای معتدلش هم مشکل دارم. خب اگر بخواهم دردل‎ها و تنهایی‎نوشت‎های یک خانم را گوش بدهم شایسته‎تر این است که زنگ بزنم به خواهرم یا بروم پای صحبتِ مادرم حرف و دردودلِ ایشان را بشنوم. (آنچنانکه اگر بخواهم دردودل شخصی‎ و خصوصی‎ام را بگویم بهتر است با یک دوست و یک امین و یک محرم در میان بگذارم نه همه‎ی جهانیان در اینترنت).

آخرین و بی‎ادبانه‎ترین گلوله‎ام به شخصی‎نویسی (البته از نوع افراطی‎اش) :
به نظرم شخصی‎نویسی یعنی همسری جستنِ حقیرانه و ملتمسانه از کیبورد و ماینتور. خب من اگر بخواهم ازدواج کنم می‎روم با یک نفر (می‎گویید نه؟ خب با چهار نفر :) ازدواج می‎کنم؛ نه با هفت میلیاردنفر دوست و دشمن و محرم و نامحرم و مسلم و کافر و خوب و مزخرفِ قَروقاطی. (قبلا در اینجا و اینجا سراغ این عوالم رفته‎ام.)

بحمدلله به برکتِ ظهور و شیوعِ «شبکه‎های اجتماعی» خیلِ عظیمی از شخصی‎نویسان و شخصی‎خوانان و حتی تبلیغاتی و تزئینی‎نویسان برای همیشه جهانِ درخشانِ وبلاگ را ترک کرده و به آنجا کوچیده‎اند. این تنها فایده‎ی قابلِ دفاع شبکه‎های مزخرفِ اجتماعی (چه اینترنتی چه موبایلی) است. (الآن کسی نگوید من گفتم هرکه در شبکه است شخصی‎نویس و تزئینی‎نویس است ها! هر مغزداری که گردو نیست ولی هرگردویی قطعا مغز دارد. درمورد شخصی‎نویسی هم گزینه افراطی را آوردم که سوتفاهم نشود).

امروز محیط وبلاگ خیلی بهتر از قبل است و به نظرم وبلاگ‎نویسانی که از کاهش کمیت مخاطبان گله‎مندند باید به افزایشِ کیفیتِ مخاطبان توجه داشته باشند. حقیقتا هم، اینکه مطلبِ آدم را صدنفر کافرِ جاهل بخوانند ارزشی ندارد درمقابل اینکه یک نفر آدمِ موحّدِ باحال و اهل فکر مخاطب آدم باشد. مهم خواننده و بازدید کننده نیست، مهم فهم‎کننده است. حداقل من که اینگونه  می‎اندیشم.

از موضوعِ وبلاگِ جیغ و جار حروف خیلی دور نشویم: به تعدادی از موضوعاتی که از نوشته‎های ایشان یادم می‎آمد اشاره کردم و حتما تصدیق می‎فرمایید تنوع و گستره‎شان زیاد بود؛ لکن نثر و قلمِ خوب ایشان + صداقت نوشتاری‎شان + زاویه دیدِ نو متفاوتشان + روایتِ قواعد کلی وبلاگ‎نویسی (که اندکی درباره‎شان سخن گفتیم=همان باور به هویتِ خاص وبلاگ‎نویسی و مخاطبانِ خاصش) + استفاده‎شان از بعضی تکنیک‎های حرفه‎ای وبلاگ‎نویسی (مثل «کوتاه‎نویسی» و در عین حال «مداوم‎نویسی») باعث می‎شد این تنوع و گستره‎ی موضوعی؛ آسیبی به ساختار و تمایز وبلاگ ایشان نزند و در نتیجه وبلاگ ایشان موردِ اقبالِ خوب خوانندگان قرار بگیرد. خود ایشان در یکی از آخرین سطرهایشان (انگار که از دنیا رفته باشند!) به همین موضوعِ تنوعِ مطالب اشاره می‎کنند و تاکید می‎کنند بهترین موضوع از نظر ایشان همان وبلاگ‎نویسی هیئتی (به تعبیرِ ایشان: «دلی») است:

پنج سال است دارم برای این طرف و آن طرف چیز میز می‌نویسم. از مقالۀ فلسفی بگیر تا ترجمۀ متون فلسفی و گزارش نشست فلسفی. از معرفی و نقد رمان فارسی، کتاب انگلیسی و نقد کتاب‌های فلسفی تا معرفی فیلم و تئاتر! یکی از ژانگولربازی‌هایی که خیلی به‌م چسبید گزارشی بود که همین پارسال خیلی خبرنگاری‌طور از یک «محل» نوشتم. خلاصه باید چشم و دلم سیر شده باشد با این همه کار متنوع. ولی نشده! بین همۀ این کارهای نوشتنی، بعضی‌ها هستند که دوست‌ترشان دارم. نوشتنی‌هایی که خیلی دلی نوشته شده‌اند. روایت‌هایی از جنس همین روایت‌های اینجا. چیزهایی که به پولش فکر نکردم. نوشتم برای اینکه دوست داشتم بنویسم‌شان. یکی از این نوشتنی‌ها دو هفته پیش منتشر شد، یکی همین ماه. منم عین این بچه‌های 16 ساله که دفعۀ اول‌شان است چیزی ازشان منتشر می‌شود دویدم تا دکۀ روزنامه فروشی و موقع رد شدن از عرض خیابان، تند تند لای مجله را باز کردم تا مطمئن شوم کارم چاپ شده! بعدش هم کار را برای بعضی‌ها که می‌دانستم دوستش دارند و مجله را نمی‌خرند ایمیل کردم. عین ندید بدیدها!

خلاصه که این‌طور. همۀ بچه‌ها عزیزاند. حتی ناخواسته‌ها. حتی آن بدقلق‌ها. ولی آن‌ها که با جانت ساخته‌ای از همه عزیزتراند. خدا از این بچه‌ها روزی همه کند الهی!


هنوز وقتی به خیلی از مطالب یا حتی رویکردهای ایشان فکر می‎کنم می‎بینم اصلا قبولشان ندارم (طبیعتا اینجانب هم  رویکردها و مطالب خودم را قبول دارم). با اینحال حال که در میان ما نیستند(!) باید این چند سطر را به احترام وبلاگنویسیِ جدی ایشان می‎نوشتم. قصدِ ما از نگارش این مطالب هم بزرگداشتِ یک وبلاگ‎نویس جدی بود که فعلا به مرخصی رفته و هم به همین بهانه بزرگداشتِ نفسِ وبلاگ‎نویسی جدی و حرفه‎ای و بیان تذکرات و دقائقی دراین مورد.

  • من ...